برای تمام دوستانم ، از این روزهای ویرانگر ....

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

گفتم حس می کنم یک تریلی 18 چرخ صاف از روم رد شده باشد ، بعدا فهمیدم که "او " قربانی یک تریلی 24 چرخ بوده و طبیعی است که ازردگی اش بیشتر از من باشد . امروز اولین روزی است که توی مرخصی هستم و خانه مانده ام .غالبا از ریز ریز مرخصی هام استفاده می کنم حتی از یک روز هم ! می رفتم شمال یا به عمه وسطی سر می زدم یا هم که آخر هفته ها طوری برنامه می ریختیم که با آقای میم .الف برویم یک وری . تفریحات سالم ! حالا توی خانه ام هستم یک هفته مرخصی اجباری بهم داده اند . چون به این نتیجه رسیدند که انگاری دارم از دست می روم و درس ل از آنکه ضرر بیشتری بهشان بزنم عذرم را خواستند .نه اینکه بیرونم کنند ها .نه . اینطوری که پیداست حاضر نیستند من گورم را گم کنم . این را وقتی فهمیدم که نشسته بودم توی اتاق مدیر عامل و چشم هام از زور گریه باز نمی شدند و هق هق امانم را بریده بود و او آرام و متین نشسته بود آن سر ، پشت میزش و درماندگی توی چهره اش موج می زد .با این خیال آنجا نشسته بودم که عذرم را می خواهند و چمدانم را می بندم و برمی گردم خانه .مامانه را در آغوش می گیرم و یک دل سیر از بیچارگی ام گریه می کنم . هیچ وقت اینقدر دل نازک ، هیچ وقت اینقدر درمانده ، هیچ وقت اینقدر داغان و افسرده نبوده ام .جوری که تمام عالم بفهمند یک بلایی به سرم آمده یک طوریم هست . کسیم مرده ؟ یا که تریلی از روم رد شده ! حالا اما ، مدیر عاملمان مرد دنیا دیده ی مهربان کار بلدی است که دوستش دارم . این را اولین باری فهمیدم که دیدمش و سخت شیفته ی تجربه ی بالا ، اخلاق بی همتا ، و نگرش تازه و بکرش در مورد مسایلی که تا آن لحظه بهشان فکر نکرده بودم شدم . از همکاری باهاش لذت می برم هنوز هم . او نشسته بود رو به روی من و نمی دانست چکار باید بکند فقط گفت که باید خودم را کنترل کنم و اینطوری نمی شود تمرکز داشته باشم و نزدیک بود بگوید داری گند می زنی دختر ! منتها نگفت . ته تمام حرفهاش یک جمله گفت : برو یک هفته مرخصی و وقتی برگشتی خوب باش ! درست مثل قبل .

حالا من توی مرخصی هستم . شب را تا نیمه بیدار مانده ام گریه کرده ام و چشم هام بدجوری پف کرده اند . از آینه فرار می کنم چون بیریخت نشانم می دهد حالا و هرچند چندان توفیری هم ندارد این حالت توی وضعم اما ، بدتر می شوم انگار . دوستانم تماس می گیرند خانواده ام. همه به یادم هستند و ممنون . این یادداشت را توی شرایطی می نویسم که سخت بیمارم ، حالم خراب است ، دست و پام به شدت می لرزد ، و قلبم انباشته شده از درد . منتها ، می نویسم تا ازشان تشکر کنم .ازتان ! به تماس ها جواب نمی دهم .باید من را ببخشید .دیدن من دردی از خودم دوا نمی کند . صحبت با دوستانم زندگی ام را به من برنمی گرداند . دو هفته است که با هیچ کس حرف نزده ام . وقتهایی که خانه باشم ، خانه ام حبسگاهم می شود . شبها گاهی جیغ می کشم و کسی نمی شنود و این خیلی خوب است . روزها به کتی لبخند می زنم .به عمه کوچیکه و همسرش وقتی بخواهند ببینندم . آنها حالا موضوع را می دانند و انا از من نشنیده اند . دلشان برام تنگ شده . شوهر عمه ام مدام برام خرید می کند .چیزهایی را برام می خرد که خیلی دوست داشتم منتها فقط تلمبار می کندشان روی هم . چیزی خوشحالم نمی کند . من مریضم . این یک درد مسلم است . کسی  را از دست داده ام و این هم یک درد مسلم است . به شکلی کاملا روان پریشانه دارم این یادداشت را می نویسم . با تنها کسی که حرف می زنم مامانه است .پشت تلفنش زار می زنم و فراموشم شده که او دارد از غصه دق می کند . نمی توانم جلوی خودم را بگیرم .نمی توانم جلوی زجه زدنم را پشت تلفن بگیرم . حالا شاید بفهمید که چرا جوابتان را نمی دهم .حتی جواب نزدیک ترین ها را . دختره ی توی آینه کار خودش را کرده. به نتیجه رسیده و از آنجا رفته است .من مانده ام و در و دیوار یک خانه ی خالی .بی کسی درد بدی است .بی تعلقی آتش می ند ....

نمی دانم این یک هفته را چظور بگذرانم . مامانه اصرار دارد بروم خانه .اما نمی توانم .تمام روز توی تختم می افتم .تب دارم و هذیانهایی می گویم که اگر خوب بهشان دقت کنی شاید چیزهایی دستگیرت بشود.من خطرناکم حالا .به اندازه ی کافی درمانده هستم .دوست ندارم آدمهای دیگر را درمانده کنم . دوست ندارم دلداری ام بدهید .نه دلداری لازم نیست تمام شد ، همه چیز تمام شد . کمد لباسهام از عطری آکنده است که عاشقش بودم . از کمد لباسهام بیزارم حالا . از خود لباسهام هم . از خیلی چیزهای خاطره برانگیز دیگر هم . همه چیز آزارم می دهد .تابلوها ، قاب عکس ها ، خنده ها ، حتی لاک قرمز !  

از بیابانی که محصورم کرده بیزارم . از خودم. چرا باید این اتفاق بی افتد ؟ چرا درست همین حالا ؟ چقدر انتظار ؟ چقدر صبوری ؟ چقدر گریه ؟ چقدر دعا !؟ به تقویم روی میزم نگاه می کنم و ازش بیزار می شوم . تابستان بود ؟ آره .آخرهای تابستان .برنامه امان برای آخرهای تابستان بود . به لیستی که درآورده بودیم نگاه می کنم . اوه چقدر خوشبین ! چقدر رویا پرداز . چه توهم شیرینی . آرزویش به دلم ماند . آرزویش به دلت ماند . آرزو با ما کلا چپ است .باور کن. به ما نیامده که آدم باشیم که آدم زندگی کنیم که آدم بمانیم .

دلتنگت هستم .بی قرارم و می دانم که بودنت شفاست .منهت نمی توانی و نمی شود و ناامیدی داغانت کرده و من این را می فهمم . کاری از دستمان ساخته نیست . آینه شکسته . و تپه ویران شده و کاسه ی آب ریخته روی زمین .پیرمرد کاسه به دست ، مرده است به گمانم حالا . این حق ما نبود . حق ما تابستان بود که نیامد .حق ما خانه امان بود کنج دنج یک خانه ی نقلی ، خنده ، لبخند ، عشق . حق ما بیشتر از اینها بود که نشد.حالا حسودی ام هم دیگر نمی شود به آنها که توانستند .تو خودت را فراموش کردی .من خودم را کشتم . حالا داریم عزاداری می کنیم برای مرگ مشترکمان .

بگذریم . حالم بدجوری ناجور است . این یادداشت برای دوستانم بود که نشد بشود یک یادداشت صمیمانه ، خالصانه و دلگرم کننده . منتها ازتان ممنون که به یادم هستید که سراغم را می گیرید و ازتان شرمنده که جوابتان را نداده ام ه سخت بیمارم و بیماری حالا درمان ندارد . عمری اگر بود با تک تکتان تماس می گیرم و از دلتان در می آورم . می بوسمتان .

دلتان ابری اگر شد ، دعا کنید برای ما . دعا کنید که زندگی امان بهمان برگردانده شود که حق امان را بگیریم که غصه امان از میان برود که بخندیم .که سهممان را بگیریم . دلتنگ روزهایی که از دست داده ایم . بی قرار فردایی نامطمئن .... کاش می دانستید چه به روزمان آمده ....

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساغر(هوای بارونی)

به نامش مینویسم برایت برای تو که از گذشته ها میخوانمت و با قلمت جاری میشوم من هم. نمیتوانم به خودم بقبولانم که اتفاقه خیلی وحشتنتکی افتاده باشد... مرگ را که اصلا نمیتوانم در مورد عزیز ترین هضم کنم نه...دعا میکنم اینطور نباشد... شاید اتفاقه دیگری افتاده باشد... کاش باشد نفس بکشد اما ماله تو نباشد... حد اقل هوای شهر بازدمه نفسش است ...کاش بیایی و بگویی که اتفاقه دیگری افتاده ...نیلوفر.... قلبت را میفهمم خوبه من...ارام بگیر عزیزم.

سپید

.. گاهی فقط بودنش کافیست .. اینکه بدانی یک جایی هست .. نفس میکشد و هست و هست و هست ... هی باید بروی و کمی دور شوی نیل ..

ادموند

چی باید بنویسم برایت ؟ نیلوفر ، نیلوفر عزیز داری خودت را داغان می کنی.به زندگی برگرد.اگگر مرگ هم در میان باشد باز زندگی یک روز دوباره عادی می شود نیلوفر نیلوفر عزیز کاش یک بار دیگر خنده ات را ببینم.ای کاش

ساغر(هوای بارونی)

نیلوفر جان گاه آدم نمی داند چه بنویسد آنقدر گیج و منگ میشود از اتفاقات که نمیداند چه بنویسد برای نبل ...آرام باش.

ساغر(هوای بارونی)

هر روز بهت سر میزنم نیل... به امید لبخند دوبارت بانو...

سوسن جعفری

خوب شو نیلو ...

ساغر(هوای بارونی)

نیلوفر قوی باش. خیلی قوی. خدا هست.

آسی

کی از تو دلخوره آخه دختر؟

ساغر(هوای بارونی)

روزگارت آروم نیلوفر.منتظرم 2باره بیای و بنویسی.

متین

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی ،چقدر هم تنها خیال می کنم، دچار آن رگ پنهان رنگها هستی، دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ،چه فکر نازک غمناکی، خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست، نه وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست، دچار باید بود وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صدای فاصله هاست، صدای فاصله ای که غرق ابهامند