از خوابها که بگذریم .... رویاها در ما آغاز می شوند ....

خودم را میبندم به یک کاسه گوجه سبز ِ سبز ِ سبز. همینطور که خرچ خرچ دندانهام روی سرو صورت گوجه سبزهای طفلکی سرو صدا راه می اندازند ، این یادداشت را می نویسم . از یک روز ملال انگیز بی خاصیت چه انتظاری می توان داشت ؟ روزی پر از تنش های بیهوده ، کارهای بی اساس ، لبخندهای زورکی ، قاطی شدن توی جمع های الکی . حال ندارم . راستش را بگویم حال ندارم یک ورق کتاب بخوانم حتی . عمو این روزها هی می رود و می آید و هی نگاهم می اندازد و هی جویا می شود که :هان ؟ خواندی ؟ _ جلد دوم "نقدی بر داستانهای ایرانی " را چند هفته ای است سپرده به من که داستان اولش " دریا! دریا ! " نوشته ی "احسان طبری" را بخوانم . بعد نقدش را و بعد دوتایی برویم توی کار نقد خودمان . کتاب همینجوری روی میزم مانده . هفت هشت صفحه ای از داستان را خواندم و تعجب کردم از این نگارش نامتعارف ، غریب و دلچسب . منتها نشد تمامش کنم و عمو می گوید شاید مریض شده باشم . حتی "مارکز " را هم تمام نکردم چند فصل مانده به انتها رها شد روی میز کارم و عمو هی ابروهاش را می اندازد بالا . هر جا که من را ببیند مشکوک نگاهم می کند : خوبی دختر ؟ !!!! . و من به سختی می خندم . شرمسارم . میگویم : دارم میخوانم عمو جان . صبر داشته باش. منتها خودم هم می دانم که این روزها از من آبی گرم نمی شود . بی اندازه خسته ام . کسل و بی حوصله ، خودم را پرت کرده ام پشت میزم و هی از صبح تا شب با کارآموزهای تازه که دارند ترم آخرشان را می گذرانند و می آیند سه ماهی کارورزی سرو کله میزنم. یک سرو کله ی بی حاصل .

پیش رویم دشتی که هنوز آنقدرها به سبزی بهار ننشسته . اینجا بادهای سخت و خشنی دارد . باد گاهی آنقدر شدید است که می تواند یک نهال را از جا بکند . محوطه را دارند گل کاری می کنند و درخت هم ...منتها ... حال نمی دهد اصلا . می دانم چم شده .میدانم . خستگی ام را ، دل مردگی این روزهایم را خوب می فهمم . منتها درمان ندارد فعلا . مامانه که تماس میگیرد دلم می خواهد پر بکشم و بروم محکم بگیرمش توی بغل . آنقدر محکم که بروم توی روح و جانش . یکی شویم . وای مامان ! چقدر دلم می خواهدت . چقدر دلتنگت هستم .خواهره پشت گوشی همچنان غر می زند . مسایل زندگی اش وقتی بزرگتر می شود پیچیده تر می شوند . و او هی چیزهای بسیار زیادتری برای توضیح پیدا می کند . تشریحاتی که می دانم به زودی از سرش می پرند . هنوز هم خیال می کند توی زندگی بهش ظلم بزرگی شده است . همین که با ماست یعنی ظلم دیده است . هنوز هم با باباهه آبش توی یک جوی نمی رود . صبح تا شب کل کل . آخرین بار بهم گفت ه" فراموشش کن ! دیگر این رابطه درست بشو نیست .من زندگی خودم را دارم . همین ! " و من دیگر فراموشش کرده ام . اینکه آنها حرف هم را بفهمند برای من و مامانه یک رویای دور و دست نیافتنی است . پس بیخیالش می شویم . اینکه بچه ها آنقدر زود بزرگ میشوند که می توانند به راحتی بگویند " فراموشش کن ..." برای من عجیب است . گاهی وقتها عکسها را نگاه می کنم فیلمهایمان را . و چشمانم هی مردمکهایش بزرگتر می شوند .گشاد و گشادتر..این بچه های ریزه میزه این نوجوانهای باریک و کوچک ، این دخترهای پر شوخ و شنگ ...هی این ما بوده ایم . ما توی جشن تولدهایمان .ما توی جشن تولدهای مامان بابا و.سالگردهای ازدواجشان. ما توی جشن تولدهای بابابزرگه که همین پنجشنبه سالگردش است.هی ! ما توی بهترین و قشنگترین لحظه هایمان و ما ..هرکداممان حالا ...یک جا ... بزرگ ...بزرگ ...اما کوچکتر!چه می شود این زمان را ؟

به دوستانم قول بستنی را میدهم . امسال برای سالگرد نمیروم.داغان تر از آنم که دوباره چیزهایی را تجربه کنم. به دوستانم قول می دهم بستنی انبه بخوریم پنجشنبه .بابابزرگه عاشق این بستنی بود .کیک هم می پزم و به یادش فیلمهای قدیمی میبینیم . تصنیف های قدیمی گوش میدهیم .من شیوه ی خودم را دارم توی سالگرد گرفتن. یک جوری دلتنگشم .یک جوری دلم هواش را کرده که فقط خدا می داند و بس. کاش بیاید توی خوابهایم آغوشش را محکم تر کند . بگویم : سلام عزیزترین مرد دنیا . بگوید سلام دختر کوچولوی من. دختر نذری من ... یک جعبه دارم توی کمدم . لباس تنش ،تسبیحش و ساعت مچی اش .اینها آخرین چیزهایی است که وقتی یکهو ما را ول کردو رفت باهاش بودند . خودم درآوردمشان . اینها تمام گذشته ام را شامل می شوند .تمام عشقم را نسبت به پیرمردی که هرگز تکرار نخواهد شد و چه حیف ... و چه حیف ....

میروم کمی قدم بزنم . هوا خوب است حالا .از آن هواهای دو نفره . و ما هم دونفر هستیم حالا . ابرها توی آسمان کمند و باد هم می آید . تا یادم نرفته بگویم شمعدانی هایم دوباره زنده شده اند .به گل نشسته اند و من هی هر روز کیف می کنم از دیدنشان. و این خیلی حس خوبی است . دارم هی به خودم امید روزهای خوب را می دهم .امید لبخند ...لبخند ...لبخند ...این جادوی دنیای شادکامی ....

/ 4 نظر / 22 بازدید
ساغر

نیل 1.بهت لبخند میاد. لبخند های از ته دل. 2. خدا بابا بزرگ مهربون و یگانه ت رو بیامرزه. 3. مثل همیشه شیرین و خواندنی... 4. گوجه سبز ها نوش جان. برکت باشد.

سپید

..* آخ که دوس ندارم این سالگردها را .. روزهایی که به یادمان بیاورد .. دیگر از این زمان نداری مشان ..رویاهای بودنشان را ؛ پاره میکنند .. از آن رویاهایی که برای خودمان نگه داشته اییم و نمیخواهیم با کسی شریکش شویم .. بستنی انبه ایی خوب است .. فکر به بودن خوب است .. و فیلما و عکس ها .. و خاطرات . +: دلتنگِ توام پشتِ پرچينِ اردی‌بهشت منتظرت می‌مانم.. ..سید علی صالحی..[گل]

ساغر

قلبونت بشم نیل جونم. ماچ گنده ی خوشمزه...[ماچ]

مهرداد

سلام بر بانوی مهربان فصل الوچه یا همون گوجه سبز ! جاتون سبز همین چند هفته پیش دلی از عزا در اوردیم ! ...!...! خیلی روان و زیبا و به قول ما جا افتاده نوشتین ... قلمتون به راه و زندگیتون پابرجا بانو ... [گل]