سه گانه ای با من !

1)جمعه ی آدم زهرمار می شود وقتی صبح با یک درد وحشتناک و تحمل ناپذیر در گردن و کتف از خواب بیدار شود و با این واقعیت تلخ رو به رو شود که سرمای دیشب و مهمانی در باغ هیچ بهش نساخته .یک قلنج اساسی.و آنقدر دردناک که حتی آب ذاغ هم حالم را بهتر نکرد.هوووووم. دیشب تا نیمه های شب توی مهمانی خانوادگی دلچسبی بودیم که تا دلت بخواهد زدیم و رقصیدیم.هوا خنک و تووووووووووووووپ .و همه چیز عالی برای آنکه یک آخر هفته ی شاد داشته باشیم . منتها امروز صبح یک حالگیری حسابی نصیبم شده و تمام کتف و گردن و کمرم مچاله شده توی درد. این هم یک شانس اساسی  است .بعله. هوا اینجا بیش از اندازه ی بهار خنک است.باد تا دلت بخواهد . و درد .... اوووف.

2)نادیا تماس گرفته بود صبح.با ثمین دریا بودند پاها توی آب و زنگ زده بودند حال  من را بگیرند. منم که هی آخ و وای و گردنم و ... اووووووو وه ! داشت بهشان حسابی خوش می گذشت و هی می خندیدند به من و ناله هایم .این هم از عشق زیاذی اشان است.  هفته ی آینده امتحانات خواهره شروع می شود و حالا دارد خوشگذرانی هاش را می کند . بعد امتحاناتش یک هفته ای می آید اینجا پیش من و بعد هم دوباره برنامه ی من درآوردی زندگی اش را پی می گیرد . برنامه ای که هرچه غیر آن بیخود به نظرش می رسد. خواهره است دیگر.هنوز همانطور دوست داشتنی اما سرکش !

3)هفته ی اول خرداد عروسی آن یکی نادیا است.خواهر بهمن می شود.گفته بودم ما خواهرهامان هم اسمند ؟ هووووم بعله. داشتم می گفتم که عروسی نادیاست خیلی نزدیک است و من آنقدر کار سرم ریخته و آنقدر توی کارخانه درگیری کاری دارم  ودرس هم همین طور . که نمی دانم هشت خرداد چه گلی به سرم بگیرم. گویا باید تسلیم سرنوشت بشوم . هان؟ یک روز باید بنشینم و اینجا از نادیا بنویسم  دختر ماه و دوست داشتنی است .همان اولین باری که دیدمش مهرش به دلم افتاد. یک خواهر بزرگه ی آرام و متین که تا دلت بخواهد به آدم محبت می کند . دو سالی از من بزرگتر است و گاهی فراموشم می شود خواهر بهمن است کلا و نه خواهر یا رفیق فاب خودم.  اینکه دوستان خوبی هستیم خوشحالم.

پ .ن : امروز با این درد گردن و کتف که دارد من را می کشد فکر لباس و خرید و سایر متعلقاتی که با ید تا خرداد پی اشان باشم حالم را بدتر کرده و ین یادداشتک بی سر و ته هم همچنین که هیچ نمی دانم برای چی چی نوشتمش. به هرحال این بود سه گانه ی امروز من. نقطه . ( پایان )

/ 2 نظر / 20 بازدید
ساغر

نوش جونم. خواندم و باز مثل همیشه ها لبریز قشنگی شدم. اصلا بهت عادت کرده ام. باید بخوانمت. آن وقت ها که ته میکشد انرژی ام می آیم می نشینم و میخوانم و ارام پا میشوم میروم... ازینکه درب خانه ات به رویم باز است ممنونم. هوم. لازم نیست زنگ بزنم و منتظر بشوم کسی در را باز کند خودم می ایم و می روم... هوم.

سپید

..* به به به .. همیشه به خوبی و خوشی و عروسی و اینا .. واقن ؟ من نمیدونستم اسم خواهرهایتان یکی ست ! میدانی نیل ؟ هوم ! چجوری بگم ؟ خوش به حالت که با آنیکی نادیا خوبین ..که رفیقین .. من با عروسه رفیق نیستم .. عروسه با من . نمیگذارد داداشه را ببینیم و همه اش پی خوشیهای افراطی خودش اس .. از آن آدمهایی ست که نمیگذارد داداشه کسی بجز خودش را هم ببیند .. من از اسفند که عروسی شان بود فقط 1 بار داداشه را دیدم .. و این غمگینم کرده .. من با داداشه بدنیا آمده و حالا تنهایم .. حرفهایی بود که فقط مال ما بود .. دلم برای حرف زدن باهاش تنگ س .[گل]