وقتی باران تمام رویاهای ریز ریزت را خیس می کند ...

زیر رگبار باران اوایل شهریور برمی گردم خانه . تمام روز را آنقدر باران می بارد که احساس می کنم نمناک شده ام و هوا آنقدر خنک شده که شبها پتو که نباشد بید بید می لرزی .روزهایم آنقدر پر از تنش ، مشغله ی ذهنی و بایدها و نبایدها ، چارت ، سود و زیان ، ترازنامه و کتاب است که شبها قبل ِ آنکه تلاش کنم پلکهام را ببندم ، انگاری می روم توی خواب خرگوشی ، با چشم های باز گاهی خوابم میبرد !!!!  بعد گاهی توی خواب و بیداری ، چیزی یادم می افتد ، جمله ای ، خاطره ای ...کسی ... گاهی وقتها که خوابم نمیبرد عکسهای بابابزرگه را تماشا می کنم گاهی می خندم گاهی بغض می کنم و گاهی بی حس و حال ، تنها تماشا می کنم ، عمه بزرگه باهام تماس می گیرد ، توی کلاسم و ناچارا جواب می دهم ، عمه بزرگه از آن نوع عمه هایی است که تا بیست و اندی سی سال دیگر هم نمی شود باهاش آنقدر صمیمی شد ، که گاهی تلفنش را جواب نداد . و بعد باهاش تماس گرفت و توضیح داد . همیشه آنقدر رودربایستی وسط بوده که نشود همچو کاری کرد ، گوشی را جواب می دهم و می گوید عکس های پارسال زمستان را برایم ایمیل کرده ، تاکید می کند که سریعا بازشان کنم ، بریزمشان روی سی دی و بدهم به مامان بزرگه . عکس ها همه عکسهایی هستند که تویشان بابا بزرگه هنوز زنده است ، دختر عمه و پسر عمه ها دورش هستند ، مال آخرین باری است که یاسی ایران بود و برف باریده بود چقدر . به عمه می گویم که چشم . و بعد که گوشی را قطع می کنم حالم گرفته است . حقیقت اش عکس ها غمگینم می کنند . عکس آنها که در کنارم نیستند ، آنها که دیگر ندارمشان . نمی توانم این زجر دائم را تحمل کنم ، آنقدر خودم را به آن راه می زنم تا عکس ها و ایمیل عمه فراموشم شود ،بعد یک هفته می گذرد و عمه پیغام می دهد به  مامان و مامان بزرگه و گله می کند و عاقبت مامان بزرگه  می گوید بهتر است ایمیل بزنم به عمه و بگویم سرم شلوغ بوده و نتوانسته ام هنوز عکس ها را دانلود کنم . ایمیل میزنم ، عذرخواهی می کنم و خودم هم حتی نمی دانم برای چی باید عذرخواهی کنم . با این حال فرقی هم ندارد . عکس ها را دانلود می کنم و تمام شب می نشینم و به چهره ها نگاه می کنم ، به لبخندها ، جیغ های توی عکس که ثابت مانده اند و زمان ...

سعی می کنم آنقدر روزم را توی کلاسهام بگذرانم که مجبور نباشم به تکه های پاره شده ی زندگی فکر کنم . دلم همیشه تنگ می شود منتها... تلاشی عبث برای فراموشی ....

شب ، از نوع شبهایی که تویشان تک و توک می شود رویا ساخت .بعد از روزهای داغی که پشت سر گذاشته ایم ، حالا شبها باران تا پشت پنجره های خانه پاورچین پاورچین می آید سراغمان . عصرها خیس می رسم خانه و نفسم گاهی زیر بارش مدام و بی وقفه ی باران بند می آید ، اینجا را محض خاطر شهریورهایش دوست دارم . آسمانش را که بخشنده است این ماه . و پاییزش را هم ...

کارهای زیادی هست که تمبار شده روی هم وقت محدود است و این روزها آنقدر دارد زمان زود می گذرد که می ترسم وقت تمام بشود و کلاسها ناتمام بمانند . یک خورده ی کوچولو  برایم دعا کنید لطفا . می شود ؟

 

/ 9 نظر / 11 بازدید

[دست][گل]

گلناز

به عمد درگیرم هنوز توی آوازهای کودکی ، چتر توی ایستگاه ِ آخر جا مانده ، خیس از باران ، باران ، باران ....نمیخواهم شاعر باشم ، میخواهم باران باشم ،تنها همین برای هفت پشت ِ روئیدن ِ رویا کافیست . هوا بدجور پاییزی شده ...میدونی نیل من عاشق پاییز و حال و هواشم...من فرزند پاییزم...فکر میکردم سفر حالتو خوب کرده...زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که بخواد به غصه خوردن بگذره عزیز من شاد باش زندگی کن...شادیهای ریز ریزت رو برگردون به زندگی.... ببار!

سوده

نمی دونم چرا این چند پست آخرت رو اینقدر خوب درک می کنم ، اونقدری که ... [ناراحت] حتی نمی تونم بگم این غم هایی که با 1تلنگر کوچیک فوران می کنند رو دور بریز یا فراموش کن... نمیشه ... حتی تو شادترین روزها اونا هستند فقط واسه یه مدت کوتاه آروم گرفتن ... همین... 1چیزی رو خوب می دونم نیلو ... اردیبهشت دوباره به سراغت خواهد آمد.... راستی نیلو از باران نوشتی و از آمدن پاییز .... دلم گرفت ، اینجا نیست و دیگر نمی آید... و تو خوب می دانی که من چقدر عاشق پاییزم..............

سپید

نیل .. اون عکسارو نیگا کن .. با همه ی غمی که با دیدنشون چنگ میندازن تو دلت .. چون اگه الان این کارو نکنی .. دیگه هیچ وقته نمیتونی بکنی .. اونقدر خودمونو درگیر کار میکنیم که حتی شبام وقتی میخوابیم .. خواب ِ کار کردن میبینیم .. من چن بار یادم میاد تو خواب هی ثبت ِ معکوس زدم .. هی مغایرات گرفتم ...[زبان] .. اینجام نیمه شبها بارون میاد .. میزنم بیرون خیس میشم .. خیس ِ خیس..

گلناز

خب نیلوفر جون، این غم لعنتی تو زندگی همه مون هست ...شاید بلد نباشم شادت کنم ولی همیشه برات آرزوی شادی دارم و لبخند...دخمل مهربون[ماچ]...راستی منم میشه بیام پیاده روی؟[شوخی]

گلناز

خب نیلوفر جون، این غم لعنتی تو زندگی همه مون هست ...شاید بلد نباشم شادت کنم ولی همیشه برات آرزوی شادی دارم و لبخند...دخمل مهربون[ماچ]...راستی منم میشه بیام پیاده روی؟[شوخی]

رحیم محسنی

اول سلام بعد از قرنی امدیم اینجا دیدم که بوی روزهای خسته میده اما صاحبخونه ما کلی رستمه و قوی منم هر وقت میگم بذارین فیلم های خونگی قدیم رو ببینم هیچکس نمی ذاره .مهم خاطرات خوب گذشته است و بس خوش و باشی و گل