کولی آواره ی بی سرزمینی که به هیچ خاکی تعلق ندارد ....

هی ! این روزها دارم به تو معتاد می شوم . یعنی شده ام . معتاد یک لبخند خالص و آرام که با لبخندهایم عجین می شود در من جاری و در تو ... در من ممتد و در تو ... هی ! این روزها دلم می خواهد فراموش کنم آنچه در گذر است را . دلم می خواهد آنقدر محکم گاهی تو را در آغوش بگیرم ، آنقدر محکم که در من گم بشوی و من در تو .... دوست دارم دستهات را بگیرم توی دستم و صدات بزنم بگویمت که قصه همیشه همینقدر ساده آغاز می شود . ساده آدم را درگیر می کند . ساده آدم را توی تله می اندازد . به یاد می آورم که چگونه آغاز شد . یک سلام بلند : هی ! سلاممممممممممممممم! یک لبخند ... اولین لبخند آشنا . و قصه از همین لبخند شروع شد . دلم آهسته آهسته تکان خورد . مبارزه هم جواب نمیداد . جنگیدن بی فایده بود . تو در سلول سلول من در جریان بودی . جاری چون رود و هوایت هوای خوش آشنایی بود .حالا هرچند زمان سپری شده . حالا هرچند که گاهی آدم نمی تواند همه چیز را با هم داشته باشد .حالا هرچند که هفته ی آینده دیگر نیستی تا مدتها .و من چقدر دلم باید برایت تنگ بشود لامصب . حالا هرچند که آدم هیچوقت نمیداند وقایع کی اتفاق می افتند کی آدم را درگیر می کنند . کی آدم توی تله می افتد . این روزها نمی دانم فهمیده ای یا نه ، اما هر وقت که دارم می روم یک وری و نمیبینمت این بغض لاکردار می چسبد بیخ گلوم را . تمام مسیر برگشتم را پیاده گز می کنم بلکه فرارکنم از آدمها و به خیالت ، به خیال آرامت ، به مهربانی ات ، به یادآوری لبخندت  پناه ببرم.چرا اینطور می شود ؟ تو می دانی ؟ اصلا می فهمی ؟ اصلا توی خیال و باورت می گنجد ؟ چرا همچو اتفاق هایی توی زندگی ادم می افتد ؟ چرا تصمیمگیری اینقدر سخت است ؟ چرا من حالا اینجا هستم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ توی می دانی مفهومش را ؟ لبخند نزن . لطفا دیگر لبخند نزن . آدم را معتاد نکن به خودت . آدم را درگیر نکن به خودت . آدم را ... اه ...ولش کن .

هفته ی آینده می روم خانه . بعد یک عالم فرصت دارم تا فکر کنم . به همه چیز .به تو هم . به لبخند لعنتی ات . به نگاهت . به آرامشت . خدا تو را لعنت کند که من را معتاد آرامشت کرده ای . کوفت ! نخند . این منم . یک نیلوی آرام اما پرخروش . یک کولی آواره ی بی سرزمین . بیا دور این آتش برقصیم و جام هامان را توی هوا به هم بزنیم : به سلامتی ات ! نوش ....

می دانم که دلت تنگ خواهد شد .این را نگاهت به من گفت . و آن حجم وسیع چشمهات وقتی دنبالم آمد تا اینجا . وقتی محکم میگیریم توی بغلت و صدای قلبت را با قلبم میزان می کنی .تند و بی وقفه می زند این قلب ... روی ویبره است انگار لامصب . هر بار که به آغوشت پناه میبرد. دوست دارم چشمهام را ببندم خارج از تمام این اتفاقات .فقط فکر کنم فکر کنم و یک تصمیم خوب بگیرم . تو را به خدا این بار که آمدی . این بار که آمدم برایم آن فانوس طلایی ات را بیاور . بعد بیا دوتایی برویم کمی توی تاریکی اطرافمان قدم بزنیم .جهل آدمها را فراموش کنیم تاریکی را بکشیم . فانوس تو ما را بس . گاهی وقتها با خودم فکر می کنم اینها همه اش خواب است . یک خواب طولانی و بی وقفه . اما ...نه .هیچ خوابی در میان نیست . قصه همان قصه ی تکراری و همیشگی ... دنیا همان دنیای غافلگیر کننده ی دلهای ناشناخته و آرام ....

این هفته سخت گذشته بر من . زیادی بغض کرده ام . زیادی فکر کرده ام . زیادی قدم زده ام و کف پاهام تاول زده . هنوز هم درد دارد . هنوز هم .... این هفته تمام تلاشم را کرده ام که اینگونه نباشم اما هستم . این وابستگی همه اش درد است میفهمی که چه می گویم . دوست دارم تو را آنگونه که لبخند می زنی  ذخبره کنم .عکس لبخندت توی قلبم آویزان مانده لعنتی . می فهمی ؟ حالا فکر کن من بروم و تو هم که باید حتما بروی و عاقبت چه می شود ؟ باید منتظر ماند . باید تمرکز کرد . باید دید فردا چه خوابی برایمان مانده . این کولی آواره به هیچ خاکی تعلق ندارد انگار ...به هیچ خاکی ... به هیچ آرامشی ....

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
مرد احساسی

ز چشمت اگر چه که دورم هنوز ، پر از اوج عشق و غرورم هنوز ، قبول است عمر خوشی ها کم است ، ولی با توام پس صبورم هنوز میشه ب منم سر بزنید؟ http://ehsaa30.blogfa.com/

مرد احساسی

ز چشمت اگر چه که دورم هنوز ، پر از اوج عشق و غرورم هنوز ، قبول است عمر خوشی ها کم است ، ولی با توام پس صبورم هنوز میشه ب منم سر بزنید؟ http://ehsaa30.blogfa.com/

ساغر

نیلوفری .... بوی گل ِ یاس بوی بهار پیچیده لا به لای نوشته ت... برکت باشد ..

سپید

..* [گل]

حکیم

من همین حوالی توام... شاید کمی دورتر و تو در حوالی دلمی: باور کن نزدیکتر........ [گل][گل][گل]

ساغر

منتظر بارش ِ قلمتم.

ساغر

[رویا]