"ما را هم کمی دریاب "

خستگی هایی توی زندگی آدم  وجود دارد که انگاری هی ادامه دار می شود ، کش می آید ، هی به خیالت میرسد که تمام شد ، اما باز دوباره یک اتفاق ساده ی دیگر ، نه ...ادامه دارد . امروز روز خاصی بود که باید یک خستگی عمیق از میان می رفت تمام میشد و یک بار دیگر لبخند می آمد، خاطره  ، مهر جانشین میشد  ... منتها امروز دارد کم کم تمام می شود غصه عمیق تر ، خستگی ناتمام تر شده ...دلم یک فریاد عمیق کم دارد یک فریاد عمیق و بلند تا انتهای تمام وجودیتی که موجود است . می فهمی ؟ نباید این اتفاق غافلگیرمان کند نباید ما را ویران کند نباید ... ترس دارد من رامی کشد غصه از نامشخص بودن فردایی که در پی است فردایی سرنوشت ساز ... این چند روزه را با تمام وجودم در برابر استرسی که بود ، ایستادم با تمام وجودم پریشانگی را پیچاندم حالا اما  .... نه .... من قدرت دیدن این چهره ی داغان را ندارم این خستگی مفرط،  این غصه ی حقیقی /........این لبخند زورکی از سر این جمله : خوبم  ( الکی ) ... نه نه نه ... نباید این طوری باشد ...نباید من این لحظه را به این شکل تحمل کنم . نباید .... باورم نیست که  ویران شده باشد ... باورم نیست ....

در بلاتکلیفانه ترین لحظه ی ممکن ... کمی زمزمه ی زیر لبی ...هی خدا ، ما را هم کمی دریاب ...هان ؟  

/ 2 نظر / 7 بازدید
سپید

... هوووم .. همون یارو که میگفت .. تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو .. ماهی ها حوضشان بی اب است ..[گل]

آسی

می فهمم از چی حرف می زنی ، در میابه عزیزکم در میابه