در دو قدمی رسیدن به خانه ام !

نشسته ام اینجا درست پشت میزم.و دست راستم پنجره ی سراسری بزرگی رو به دشت بی پایان در سکوت مطلق یک اول صبح سرد نیمه بهارانه  به خواب رفته است .اینجا که نشسته ام دشت تا کیلومترها ادامه دارد.از آفتاب هیچ خبری نیست .یک هفته ی سرد و یخ زده را پست سر گذاشته ایم با بادهای تند  وحشی و بارانهای سیل آسا.هوا آنقدر سرد شده که نمیشود بدون پالتو و تمام امکانات ایمنی سرمایی پات را از خانه ات بگذاری بیرون.بید بید میلرزی و آخرش هم نمیدانی خودت را دوباره چطور باید برسانی خانه .این هوا را دوست ندارم تکلیفش با خودش روشن نیست.ابرها تا انتهای دشت کپه شده اند روی هم و خاک سرد است و نمدار.اینجا هنوز بهار از راه نرسیده.و من به تنها  درختهای گوجه سبزی که با غیرمتندی تمام به چندتایی شکوفه نشسته اند افتخار میکنم.شکوفه های بادام هرسال و گیلاسها و بنفشه ها٫ نه هیچ خبری ازشان نیست.حتی یک دسته بنفشه هم توی بازار گلفروشها پیدا نمیشود .فقط تا چشم کار میکند سبزه های آماده فروش است و ماهی قرمزها.اوووووف امان از ماهی قرمزها.چند روز پیش خواندم جایی که ماهی قرمز به فرهنگ ما تعلق ندارد و چه خوب اگر امسال عید ماهی قرمز سر سفره امان نباشد.هووووم.به درستی و نادرستی خبرش کار ندارم به نظر من سفره ی هفت سین بی ماهی قرمز یک چیزی کم دارد.یک چیزی توی مایه های خاطره و نشاط و خیال .من سفره ی هفت سین بی خاطره و خیال  میخواهم چکار؟

بگذریم ....

داشتم برایت از سردی این دمدمه های آخر زمستان میگفتم.از این همه باد وحشی و کمبود بنفشه های رنگی ....آخ که دلتنگ پامچالها شده ام .میدانی که؟مدتهاست ندیده امشان.مدتهاست باغبانی نکرده ام . و مدتهاست خیلی کارهای دیگر را هم نکرده ام . گذشته دور است حالا . واقعه ای غریب و مبهم . و آن من دیگری هم ...حالا برایم غریبتر. چقدر زمان دارد می گذرد . چرا ؟ از این بزرگ شدن مدام  از این رفتن های پی در پی و در زمان حل شدن بیزارم . اما انگار چاره ای نیست . زمستان هم تمامی ندارد و همین عبوس ترت می کند چند روز پیش به هانیه می گفتم که انگاری داریم پیر می شویم هانی ! همچو حسی دارم .... و او گفت : هه ! کجای کاری نیل ؟ ما پیر شده ایم . همین ! فقط بهش عادت نداریم . و زمستان .... زمستان می تواند چند سال پیرترت کند . این را می دانستی ؟ سر تکان دادم . این واقعیتها را خوب می دانم . منتها دلم نمی خواهد دل بدهم بهشان .اینکه خیال کنم زمستان تا به ابد ماندنی است عبث است . و این شکوفه ها هانیه ! این شکوفه های تک و توک گوجه سبزها اینها به من مدام یادآوری می کنند که سرما هم تمام می شود .اینها نویدبخش بهارند دختر جان .میفهمی ؟

امروز آخرین سه شنبه ی سال هزارو سیصد و نود و دو است . بعدظهر میرویم شمال و این یعنی آزادی انگار الان برای من . یک حس خوب و شور انگیز که می دود زیر ‍‍‍پوستم و دیوانه ام می کند از خوشی . دلم لک زده برای خیابانهای شهر کوچک ساحلی ام . برای سکوت و آرامش  صخره ها . و کافه های کوچک دنج .برای خیابان سوت و کور جم با آن طراوت درختهای سرو  و صنوبر. دلم لک زده بروم قایق سواری . دل بدهم به دریا این آبی بی پایان . دل بدهم به تمام خاطرات تلخ و شیرینم . دلم تنگ شده برای خانه . یک تنگ غریب و دیوانه وار ..........

هی خانه ! من دارم می آیم .... فقط چند قدم دیگر باقیمانده ......

( از میان یادداشتهای سال 92 )

/ 1 نظر / 19 بازدید
ساغر

[لبخند][گل]