از تکه یادداشتهای روزانه ....

آدم وقتی تمام زندگی اش را پشت سرش گذاشته باشد، وقتهایی که دلتنگی چسبیده باشد بیخ دلش را ، و حتی نتواند برود پیاده روی ، حتی نتواند آنها را دوستشان دارد محکم توی بغل بگیرد ، آنوقت چیکار باید بکند خب ؟ هان ؟ هر چند که آنقدر این روزها کار روی سرم ریخته و انقدر زندگی در هم ریخته و فشرده ای دارم که زمان کمی می ماند برای فکر کردن و دلتنگ شدن .منتها وقتهایی هست توی مسیر که دلم هوای یک بغل گرم و نرم و دلچسب را دارد و ناخودآگاه شماره ی مامانه را می گیرم صداش را می شنوم و دلتنگی بی وقت و بی حساب کتاب می آید سراغم . از این دلتنگی های ریز ریز تکه تکه زیاد دارم اینجا . سه هفته است که برنامه ریزی می کنم بروم یک وری و حال و هوایم عوض بشود و خوش بگذرانم یک کمی وسط این همه گیر و گور ِ کاری ، منتها هی نمی شود که نمی شود .از آن طرف چیزی به ارشد نمانده و من یک ماهی می شود که خواندن را ول کرده ام به امان خدا و الان چقدر غصه دارم برای آن ...هووووم

2)

هی خدای عزیزی که آن بالا نشسته ای و جدیدا هیچ کک ات هم نمی گزد از خیلی چیزها، یک لطفی می کنی یک کمی زاویه ی دیدت را عوض کنی ؟ برای خودم حرف نمی زنم ها . ادعایی در این زمینه ندارم منتها می دانی که دارم به چی فکر می کنم حالا هان ؟ می دانی که چقدر نگرانم هان ؟ می دانی که  خدا ی  خوب ، هوووم ؟ لطفا یک کمی بگذار نفس راحت بکشند . خوش باشند . زندگی کنند ... لطفا بگذار بتوانند  از ته ته ته دلشان خالصانه بخندند .خیلی این را دلم می خواهد . همین . خوب ؟ خیلی چشم انتطار مهربانی ات هستند .من ، بی قرار ِ نگاه با محبتت  بهشان . لطفا دلشان را دریاب خب ؟ می دانم که می شود .می دانم که می خواهی ....

با یک دنیا عشق : "نیل "

3)

آدم خرید که می رود همیشه حال بهتری دارد . بعد من که کلا در گم کردن انواع و اقسام دستکش پیش کسوت هستم حالا یک دستکش خوشملی دوباره خریده ام که نگو . یک رنگ جییییییییییییییغ قرمز دلچسبی که نگوووووووووووووو .بعد می ترسم این یکی را هم مث هشت نه تای قبلی گم کنم . چون دقیقا به تمام دستکش های قبلی هم همینگونه عشق می ورزیدم ...بله ! هوووووووووم

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

4)

دارم عکس های شب یلدا را نگاه می کنم  توی همه اشان جای تمام آنها که دوستشان دارم خالیست . جای بابا بزرگ عزیز دلم هم ... که سال قبل آن موقع نشسته بود روی کاناپه و پلیور کرمیه را تنش کرده بود و خوش تیپ ترین بابا بزرگ تمام عالم شده بود و  برایمان فال حافظ باز می کرد و چقدر خوش گذشته بود آنشب ... هنوز هم گاهی وقتی تصادفا چشمم می افتد به عکس اش به خیالم می رسد رفته سفر و هیچ وقت هم برنمی گردد ... این حس باعث می شود چیزی از ته اعماق قلبم پایین بی افتد . از انگشتهام بزند بیرون .... و. اشک بدود توی چشم هام ... تا ابد این چشم انتظاری بی انجام را به دوش خواهم کشید ....

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
ادموند

دستکش های قرمز من را یاد مادام .ام می اندازند . چقدر خوب است که زندگی در جریان باشد خانم نگارنده .دلتنگی ها درمان دارند . خوب باشی دختر

ادموند

دستکش های قرمز من را یاد مادام .ام می اندازند . چقدر خوب است که زندگی در جریان باشد خانم نگارنده .دلتنگی ها درمان دارند . خوب باشی دختر

سپید

[لبخند] + [گل][گل]

خواهر کوچیکـــــــــه !

سلاااااااااااااااااام اجیـــــــه گلـــــــــم نمیدونــــــــی که چقدر دلم برات تنـــــــــگ شده ، شاید فکر کنــــــــــــی که خیلی خوشحالم ولی اصلا اینطور نِِِِِِِِِِیســـــــت ، یهو دلم هواتو کرد و گفتم بیام سری بهت بزنم و ببینم تو چه حالــــــــی[ماچ] اول از همــــــــه : دسکش های جدیدت مفالک این دفعه بیشتر مواظبشون باش باشه ؟؟؟[بغل][قلب] دوم : نیل یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟ بگم ؟؟؟؟؟؟ . . باشه میگـــــــــــم : من نوشتــــــــه هاتو و لحن حرف ها و کلماتتو خیلی دوست دارم ، [خجالت] شاید اینو تا به حال بهت نگفته بودم ولی واقعا دوستشووووون دارم[بغل] طوری مینویسی که میشه همه چیزو درک کرد ، و در مواقع لازم در ناراحــــــــتی ها اشک ادم را جاری میکـــــــــنی ،[خجالت] یکهو دلم هوای بابا بزرگ را کرد و همچنین تو ، اشکم دراومد و ....[گریه][نگران] منتظرتــــــــــم ، لحظه شماری میکنم که زودتر ببینمـــــــــــت[ماچ] ااااااااااااااااا

mehdi

وب باحالی داری.به منم سر بزن