چشم های من حراج !

همیشه حرفهایی هست که ته دل آدم قلمبه می شود ...چیزهایی که باید بگویی ف واگرنه که همانجا می مانند ف می پوسند و یکهو به خودت میایی و میبینی بوی گند گرفته اند ...بوی گندشان سرت را برداشته ...و تعفن ... و بالا می آوری ... و عق می زنی ...تمامشان را ...تمام خودت را هم حتی ...تمام آدمها را ف خاطره ها را ف قاب عکسها را ... ویرانی ف تازه از این نقطه آغاز می شود که سردرگم می مانی بین ماندن و نماندن ...بین ایستادن و بریدن .... و زمان که بی وقفه می تازد .... فرصتی هم نمانده ...من آن دختر بچه ی دقیقه ی نود و شبهای امتحانم حالا ... و این ترس ف این ترس دارد من را می کشد ...قصه از همینجا شروع شد و رفت تا الی آخر ...روزها کشدار و تب زده ...کار یعنی تمام زندگی .و حالا خوب می فهمم این جمله را که "کار یعنی تمام زندگی " بودن برای کسی یعنی چه ... حالا بی گمان زندگی آنورها بر وقف مراد است ... کسی آمد و دل کسی دیگر را برد ... اینجا آسمان بی تکه ای ابر ف آفتاب سوزنده ...و زندگی سخت ... اینجا کسی در "حال " زندگی نمی کند . "گذشته " مثل رودی در جریان ف مثل باتلاقی نفرت انگیز ف مثل سروی بی جان اما .... و "آینده " مفهومی دور و بی توصیف ... من کار می کنم و فراموش می کنم . من کار می کنم و زنده ام و همین ... بگذار این را تمام جهان بدانند . حرفی نیست .ناله ؟ نه ... از ما گذشته این حرفها ... کسی حقی ندارد که حقی بخواهد ...زندگی یعنی همین ...همیشه خنجرت را آخته نگه بدار ف سرانجام فرصتش می رسد که خنجرت را بنشانی برتاروپود جان کسی ... این " کسی " من بودم به گمانم و چه احمقانه است حالا همه چیز .... یک بازی پوچ و بی محتوا ... و تمام ....

گاهی خطوط روی هوا شناور می شوند . کلمه ها در جریان ...من به دنبال " از " ... " در " ... "با" .... و جمله ها کش می آیند و بی پایان تمام می شوند .... دلتنگ یک لیوان چای داغ و یک میز کوچک چوبی و دو تا صندلی .... دلتنگ یک تصویر محو دور ... و چه خوب که تمام آدمهای دنیا چیزهایی دارند هنوز برای خوشبختی .... مثل همین لحظه که من تصویر کردم این خاطره را ... دوست دارم زمان را متوقف کنم یا حداقل ذهن خو.دم را ... دوست دارم بروم پیاده روی و "جم " را تا انتها بروم و بعد که خیابان تمام شد ، خودم را به یک فنجان قهوه دعوت کنم .کمی با خودم گپ بزنم و برایش دل بسوزانم ...آدم وقتی برای خودش دل بسوزاند ... اوضاعش به گمانم هیچ خوب نیست .اما من خوبم . کار می کنم ، درس می خوانم ، نقاشی می کشم و به زور می خندم ... و زمان گاهی کم می آورم حتی ./...خوشبخت اما ؟؟؟!!!! نه ...حقیقت آن چیزی است که توی آینه میبینی ...حقیقت یک جفت چشم برای ابد درب و داغان است که نمی تواند توی چظمهای خودش هم نگاه کند و بگوید : " هی ! من خوشبختم " . نه انکه عوامل خوشبختی کم باشد ...اما دل سوخته ، درمان هم که بشود ، تا ابد انگار رنجشش ماندنی ست ... سوزشش ابدی ... و تلخ تر آن لبخند ماسیده روی لب است . آن چشم های غمگین .... آن صورتک دلقک وار توخالی .... من چشم هایم را به نرخی اندک می فروشم تا جایشان حفره ای داشته باشم به تاریکی اعماق ابدیت ... بلکم ...نه کسی ببیند ، نه کسی دیده شود و نه زندگی آنگونه که بوده بازآفرینی شود مقابل نی نی چشم هایم ....

"نه ماری ! این سلیقه ی تو نیست ... بهتر است دل به دلقک لامذهبی ببندی که در صورت لزوم کرایه ی تاکسی تو را تا کلیسا حساب می کند ، هیچوقت مجبور نخواهی شد ، پلیور کشبافت رنگ و رو رفته ی مرا بشویی " ( عقاید یک دلقک /هاینریش بل ) من هانسم .... یک هانس دلقک کوچک .... ماری رفته است ... من این را ماه هاست با تمام جانم چشیده ام ... این سلیقه ی ماری است و دلقک لامذهب را به بهایی اندک به حراج گذاشته .... کاری از دست هانس ساخته نیست ... حقیقت صورتک سفید و خالی توی آینه است ....حقیقت حرفهای قلمبه شده توی گلو است ... این درد تمام نشدنی رنج آور ... و زندگی یعنی همین ... هانس ! مرد باش ... اندکی فقط .... تحمل کن ...این "سلیقه ی ماری است " .....

کارخانه خلاقیت ندارد . روبه رو تا کیلوومترها دشت است و دشت است و دشت ... روزها سرم آنقدر شلوغ است که دشت را هم نمیبینم حتی ...گاهی کسی صدام می زند تا در نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، آنسوی دشت ، از پشت پنجره شاهد تولد بره ی کوچکی باشم ... و این خیلی قشنگ است . تولد ...در هر حال عجیب و زیباست ....

خواهره آمده و شبها تا نیمه بیدار می مایم فیلم مییبینیم شام درست می کنیم و می خندیم و حرفهای مشترک بسیاری می زنیم منتها خواهره حوصله اش تمام روز اینجا توی خانه ام سر می رود ...آخر هفته را می رویم تا شمال . خاله منتظرمان است . دل به همین لحظه ها می سپاریم و بس .... گاهی می خندیم و گاهی بی هوا اشک ... منتها چیزی که هست ما در هر حال زنده ایم .و دلمان برای مامانه خیلی هم تنگ است .فعلا همینها در جریان است ..اگر چیزکی باشد دلم هوای نوشتن می کند . اما آنچه هست هم چندان برای نوشتن به درد نمی خورد ، همه اش دلمردگی های بسیار ... آدم حوصله اش سر می رود و دلخور می شود از این همه ناله  ...نه ؟

/ 25 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

[خمیازه] نیل .. خسته شدیم .. اینقد اینو خوندیم .. هوم ..

حکیم

سلام نیل.چرا جواب همه رو میدی جز من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [نگران]

[گل]نیلوفر؟؟

ساغر

[گل]نیلوفر ؟؟

پسری در بهار

[گل][لبخند]

حکیم

سلام نیل. پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی میای؟؟؟خیلی وقته منتظرتم..... راستی من اسمم پسرونه است اما دخترم[لبخند]

حکیم

بازم اومدم نبودی...........[ناراحت]

نیل ؟؟؟ کوشی ؟؟دارم نگران میشم..

ساغر

نیل ؟؟؟ کوشی ؟؟دارم نگران میشم..

حکیم

[گل][گل][گل]