سفر

حرکت خیلی ناگهانی از همینجا شروع شد . راستش قبلا برنامه این بود که خانه بمانم این تعطیلات را و بخوابم ...هوووم . خواب فاکتور خیلی مهمی است توی زندگی و اگر نبود لابد آدم دیوانه میشد.بعله ...شب قبلش خیلی اوضاعم به هم ریخته بود . به طرز دیوانه کننده ای روان پریش شده بودم . درگیریها زیاد و دیوانه بازی ها پی در پی بود . هانیه تمام تلاشش را کرد تا باهاش بروم شمال پیش خانواده اش .انزلی و بعد هم برویم گردش خانوادگی سمت دریا و یکی دوشبی توی آلاپیق بمانیم . پیشنهاد خوبی هم بود. خوش هم می گذشت حتما . منتها آدم دلش که ناخوش باشد فقط می تواند خوشی بقیه را خراب کند . پس نرفتم . بعدش روزیتا آمد و گفت باهاشان بروم شمال .اینها همه اشان عشق شمالند و توی این مملکت هم آدم تفریح بالاتری نست به شمال برای قشر متوسط جامعه نمیتواند تصور کند .بعله . حالش را نداشتم و تازه بچه های روزیتا خیلی شیطان و ترو تازه هستند و آدم بعضی وقتها اصلا توی مود بچه ها نیست . پس این هم کنسل شد . غروبش رفته بودم کلاس ویولن و سرم داشت از درد می ترکید . ادامه ی درسهام را از سیاووش می گیرم که خواهرزاده ی خانم عمو عباسیان است و تازه از هلند آمده و من یک ماهی باهاش کلاس دارم تا شهریور که برمی گردد.از آن آدمهایی است که از کار باهاشان هیچ سیر نمی شوی . پخته و دوست داشتنی و خاص . سیاووش اینجا دانشگاه هنر خوانده و حالا آنور دکترای موسیقی می خواند و کنسرتهای خوبی هم می گذارد . کار باهاش هم لذت بخش است و هم حالت تفریح را دارد . از آنها که توی یک عالم خاصی هستند که شاید خیلی زود نتوانی سر از عالمشان در بیاوری . هر چه که هست جالب و دلچسب است . ما اکثر روزها با هم کار می کنیم . و او دیوانه وار می نوازد . کار باهاش را دوست دارم . حتی اگر خسته باشم و چشمهام از زور بیخوابی کاسه ی خون باشد مثل انروز عصر که داشتم وا می رفتم از خواب با این حال تا طرفهای هشت کار کردیم و بعد رفتیم دنبال چند تا کار که باید انجامشان می دادیم .و در نهایت طرفهای ده بود که برگشتم خانه . اوووووف . داشتم می مردم از خستگی . و صد در صد می دانستم فرداش از خانه تکان نخواهم خورد .بعله .باید می خوابیدم . منتها مثل همیشه خیلی زود پیشبینی کردم . چون دست بر قضا اوضاع تغییر کرد . بهمن صبحش آمد خانه ام و گفت هی برویم یک وری مثلا شمال . هووووم . من : _____________________________________________

و به این ترتیب ما تن به قضا دادیم . هیچی جز خوراکی برنداشتیم .و یکهو دیدیم توی جاده ی شمالیم . و چه خوب هم شد که آنجا بودیم .هوا بی اندازه دلچسب خنک و بارانی . به اندازه یکی دو ماه آینده خیس شدم از باران . همه جا تقریبا باران می بارید رشت و ماسوله و فومن و لاهیجان و مابقی . جاهای تازه ای را کشف کردیم برای گشت و گذار. و گیلان فوق العاده بود . روزیتا و هانیه تماس گرفتند که برویم طرفهاشان .منتها هوا بی اندازه دو نفره بود . لاکن به تفریحات سالممان تا آنجا که میشد دونفره پرداختیم . نهار را سمت رشت خوردیم بالای این خانه درختی ها توی ارتفاعی که آدم خیال می کند طرف عقلش را از دست داده با چنان ریسکی همچو جایی را ساخته . منتها آنقدر عالی و ترو تازه بود جامان که دل نداشتیم بیاییم پایین اصلا . شام را انزلی خوردیم که چندان دلچسب نبود . انزلی را دوست ندارم به هر حال . و صبحانه را هم طرفهای امامزاده هاشم ساعت چهار صبح زیر باران و باد. محشر بود .

هفت صبح رسیدیم خانه . کلافه ی خواب . خستگی داشت از تمام سر و کولمان سر ریز می شد بهمن باید برمیگشت تا کلی کار عقب افتاده اش را سامان میداد . و من تنها چیزی که حالی ام شد این بود که لباسهام را عوض کردم و خیس از باران ، خوابیدم تا تمام صبح روز شنبه ام را خواب جاده های سبز و هوای بکر و آدمهای خوب خوش قلب ببینم . و این بود سفر کوتاه و خاطره انگیزمان به شمال در میانه ی این تعطیلات کوتاه .

تازه از خواب بیدار شده ام و روز از نیمه گذشته . یک عالمه نت نویسی دارم برای فردا که سیاووش من را قطعا خواهد کشت اگر تمامشان نکنم. راستی چقدر عالی که آدم شنبه ها توی خانه باشد و سر کار نرود . نه ؟ هوووووم. راستی بگویمتان از خوراکی های خوشمزه ی ماسوله و سوغاتی های شیرینش . گذرتان اگر آنورها خورد حتما سری بزنید به شیرینی فروشی "شمیم بهار" و چند تا دانه " کا کا " ی داغ را امتحان کنید و کمی " حلوا عسلی " و "نان برنجی زنجبیلی " . شک ندارم که از این به بعد توی لیست علاقه مندیهایتان از سوغاتی های خوشمزه ی شمال جا خواهند گرفت . بعله . مخصوصا مناسبند برای ساعتهای اول صبح همراه با یک لیوان چای داغ دلچسب . نوش جان . توی سفر قبل یادم رفت براتان از سوغاتی های خوشمزه ی "شهمیرزاد" بنویسم . شهر کوچک و ییلاقی در میانه ی  کویر که درختهای زیبایش و فضای دوست داشتنی و آبهای جوشانش از دل زمین و هر جایی که تصور کنید ، مست و میخکوبتان می کند . اگر مثل من طالب خوردن خوراکی های ترشید ، شهمیرزاد برای سوغاتی های ترش یک انتخاب عالی است . لبریز از لواشکهای دستی آلوچه و انار ، آلبالو خشکه و انواع و اقسام آلوهای خشک با طعمی دلپذیر که خوردنشان را به تمام دوستانتان پیشنهاد خواهد داد . شهمیرزاد شهر فراموش نشدنی است . مخصوصا غروبها و شبهایش . منتها حواستان باشد که هرچند این شهر تا حدود بسیار زیادی آزاد و ییلاقی به شمار می رود اما هنوز هم هستند تک و توک خانواده های مذهبی در این شهر که ممکن است برخورد باهاشان اذیتتان کند . و متاسفانه جانب ادب را هم رعایت نکنند . با این حال دیدن شهمیرزاد سمنان را بهتان حتما توصیه می کنم .بعله . لواشکهاش را فراموش نکنید و توت خشکه های خوشمزه اش را هم .

این یادداشت را در شرایطی می نویسم که یک عالم کار روی سرم ریخته و نمی دانم باید از کجا شروع کنم .پس بهتر است از تمام کردن همین جمله شروع کنم هان ؟

روزهاتان قشنگ و شیرین رها از قید و بندهای روزگار باشید ....

/ 3 نظر / 11 بازدید
ساغر

نیل نمیدونم چطور وصف کنم لذتی رو که از خوندن نوشته هات میبرم ؟ نفس عمیق. برکت باشد.

سپید

..* [رویا] وایییییییییی کلی خوچ به حالت . منم جاده های سبز و بارون میخوام ... منم رفتن میخوام . پ چرا مث ِ چسب چسبیدم اینجا ؟ هومممم ؟؟؟ [ماچ]

ساغر

[متفکر][پلک]