چیزی ، خاطره ای ، تکه یادی ... ویران شو !

شب بدی را گذراندم . یعنی راستش هیچ رقمه خوابم نبرد . حالم خوش نبود و قفسه ی سینه ام داشت می ترکید از درد و از آن ور سرما خوردگی هم شده بود مزید بر علت . سرفه پشت سر هم .و نفس تنگی شدییییییید . آش شعله قلمکار خوبی بودم .طرفهای چهار بود به گمانم که آشفته خوابیدم و تمام مدت خواب یک مسیر طولانی را دیدم و آنقدر توی خواب دویدم که همان یه نصفه و نیمه نفسی هم که برایم مانده بود ته کشید ، خلاصه اش که مفت هم نمی ارزید این جور خوابیدن . اما صبح وضع بهتر بود منتها اگر همسایه طبقه ی بالا اجازه می داد که 8 را رد کنم و توی تختم بمانم . آقای همسایه تقریبا عربده می زد و خانم همسایه فحش می داد و شاید هم نمی داد . دروغ است اگر بنویسم که فحش ها را تشخیص می دادم چرا که بدجوری گیج و منگ بودم . قبلش خواهره رفته بود مدرسه و تا دلت بخواهد نیمه جانم کرده بود .اما این یکی دیگر شاهکار سر صبحی ام بود ، به زحمت پلک هام را باز کردم . اینکه مگویم زحمت یعنی واقعا زحمت ها ... از بس که داغان بودم . بعد صدای شکستن چیزی را شنیدم یک ضربه ی محکم هم خورد به سقف و حس کردم چیزی پرت شد روی زمین .همچو صدایی داشت یک چیز سنگین به گمانم . بعد زورکی خودم را از خواب بیدار کردم چون خیال می کردم زلزله شده و مردم دارند فرار می کنند و من جا مانده ام . چند ثانیه بی حرکت همان طور دراز کشیدم تا یکهو دستگیرم شد که آقای همسایه و خانم همسایه ساعت 8 صبح دارند کتککاری می کنند و بعد از آنجا که پنجره ی همسایه ی بالایی سمت بالکن اتاق من باز می شود صدای خانم همسایه را شنیدم که داشت می گفت همین روزها آتشش می زند و خلاص !!! و تنها چیزی که به ذهنم رسید آن بود که اگر قرار است آتشش بزند بیرون از ساختمان باشد لطفا . و یک فکر دیگر هم داشتم آن لحظه ، اینکه امیر رضا ( پسر 5 ساله اشان ) حالا کجاست توی این سر و صدا ؟ عجیب بود که هیچ صدایی ازش نمی آید ... دلواپسش شدم .

بعد از آن تمام روزم کسل بودم . هنوز مریضم و شاید نباید توی این هوا بروم بیرون اما خب الکی مجبورم . امروز سازمان فنی یکی از شاگردهام را برای ثبت آزمون رد کرد و حالم بیشتر گرفته شد . استدلال منطقی آقایان این بود که دیر اقدام کرده . و به همین راحتی یک ترم کامل بنده ی خدا را از کار و زندگی عقب انداختند . بگذریم

شبها سنگین اند ...این شب ها سنگین ترند ...به طرز مزحکی چیزی برای از دست دادن ندارم . نه حتی نگران خودم هستم و نه حتی نگران "او " . چیزی که هست دستگیرم شده که زندگی به همین شکلی که هست دارد می گذرد و از دست من کاری ساخته نیست یا باید قطعش کنم و یا باری به هر جهت ادامه بدهم و من هیچ کدام را نمی خواهم ادامه بدهم . متاسفم که چیزی برای از دست رفتن وجود ندارد و چه حیف .... "او " از آن آدمهایی است که تمام زندگی را توی دو دو تا چهارتای ذهنی خودش پیدا می کند ، من ، آدمی که تمام زندگی ام روی انعطاف می گذرد ... هر چند این وسط کسی مقصر نیست . شاید این پایانی باشد اما برای یک حس ، یک خاطره ، یک زندگی ( چقدر عوض شده ام حالا توی این لحظه  ) خونسردی بیمارگونه ای بهم سرایت کرده است . حالا که مهم نیست ، هیچ چیز مهم نیست ... بگذار تمام بشود ، بگذرد . توان این را که بایستم و چیزی را نگه دارم که گسسته ندارم . به هر حال به موقع اش تلاشم را کردم . همین کافیست .

می روم بخوابم ، دلم برای کمی لبخند ، چند تکه حرف مشترک ، یک احوالپرسی کوچولوی ساده ی آرام ، یک آغوش گرم برای آنکه سرم را کمی بگذارم روی شانه ای ، کمی گریه کنم ، خالی بشوم ، بعد تشکر کنم ، دلم برای یک پیاده روی دو نفره ، توی جم ، ملت ، فارابی ، لب دریا حتی ، تنگ شده ... می دانی ، دلتنگی حس بدی است . تو را آرام آرام مبتلا می کند و آنوقت یکهو بی علاج رهایت می کند . همین و همین .... چیزی که هست آدمها هستد که همدیگر را آزار می دهند .. آگاهانه و بی دلیل ... در حالی که می توانند در کنار هم بهترین و خوش ترین لحظه ها را خلق کنند ...

پ.ن: به سلامتی ، آدمهایی که آزارمان نمی دهند ....

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
سحر

سلامتی آدمایی که دل آدم و نمیشکنن...آدمایی باعث میشن تو غمگین ترین لحظات بتونی یه لبخند بزنی...زود خوب بشی عزیزم(دلم واست تنگ شده )

سپید

وای که بعضی وقتا اصن نمیخواد صبح بشه .. چه کشی میاد این شب لا مصب .. بعدش دیگه چی بگم ... چه تلخ همچو اعترافی که چیزی برای از دست دادن نیس .. یعنی هس .. اما نه توان از نو آعاز کردنش هس نه حسش .. و این درد دارد .. و درد تنها حسی ست که کار میکند.

سپید

راستی یادم رفت ..به سلامتی دریا!که قربونیاشو پس می‌آره. به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه. به سلامتی عقرب! که به خواری تن نمی‌ده ..به سلامتی سرنوشت! که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت..به سلامتی سیم خاردار!که پشت و رو نداره.. وهمونی که او گفتی .. پس باده بگردان ساقیاااا[نیشخند]

سوده

به سلامتی سه تن ... به سلامتی سه چیز ... به سلامتی........ از این روزها داشتم نیلو و فقط امیدوارم زود بگذره ، همین........

س.ش

صدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است...