لعنت به تمام قهرمان های نیمه تمام دنیا....

خواب خوب

بهار قابلیت این را دارد که از تو یک قهرمان بسازد . قهرمانی توی رویاهای خودت که هر صبح با یک دنیا ایده ، طرح ، برنامه ، نظریه های اغواگرایانه ، انجام کارهای نیمه تمام و تمام و خلاصه هر فکری که فکرش را بکنی، از خواب بیدار بشوی و هر عصر ، زمانی که داری به خانه بازمیگردی و سلانه سلانه قدم برمیداری ، تمامشان موکول به روز دیگری شوند . و اینگونه است که تا پات به خانه می رسد پناه میبری به اتاق خوابت ، امن ترین و دنج ترین نقطه ی دنیا بعد از یک روز سخت و  طاقت فرسای کاری .و دیگر هیچ چیز نمی تواند تو  را از تختت سوا کند. بعد هم که لابد از خواب بیدار میشوی برای انجام تمام طرح ها و برنامه هایت خیلی دیر شده است.تمام روزت از دست رفته و آنچه باقی مانده یک شب کوتاه است . شبی که تا بخواهی لای یک کتاب نخوانده را باز کنی تمام شده و رفته پی کارش . پس بهتر است خودت را خسته نکنی .یک شام سبک ، کمی توپراک و سلطان اعظم و گاهی هم لامیا اگر حالش را داشته باشی که خب نداری اکثرا. شب نشینی های کوچک و گرمی با دوستانت ، خانواده ات ، و نهایتا ، دوباره خواب.این واژه ی اغواگر دیوانه کننده برای من و تمام آنها که یک روزی گول خودشان را خوردند و به خیالشان خواستند از درس و زحمت و دانشگاه استفاده کنند و نیندازند مدرک را پای دیوار ،و بدینگونه رفتند سرکار . هوووووم. خب من اعتراف می کنم که کار کردن خیلی خوب است. اینکه بیخودی وقتت را توی دانشگاه حرام نکرده باشی خیلی خوب است . اصلا پول پیز خوبی است و هیچ کس نیست که دوستش نداشته باشد منتها من یکی از همین تریبون اعلام می کنم که کار کردن خیلی سخت است. شاید شیرینی های بسیاری داشته باشد اما تازگی ها فهمیده ام خواب از پول هم شیرین تر است :) باور کنید. بدین ترتیب قهرمان توی ذهنتان رفته رفته تحلیل می رود . یک قهرمان رویاپرداز دیوانه که هر صبح در شما متولد می شود و هر شب مغلوب پلکهای سنگین شما ، در میان خواب و بیداری از ذهنتان می پرد .میبینید که کار کردن هیچ سودی ندارد جز آنکه شما را از رویاهایتان دور کند . به هرحال این یک نظریه ی شخصی است که من ازش با تمام وجودم دفاع می کنم . بعله. و این قهرمان عزیز توی بهار به شکل دیوانه واری هی زنده می شود و هی می میرد . و این جان دادنش آدم را خسته تر هم می کند . منتهای مراتب، کاری از دست من یکی ساخته نیست . کارم را دوست دارم و می دانم جز آدمهای معدودی بوده ام که توانسته ام توی رشته ی خودم کار کنم و از کار کردن در کنار آدمهای خوب دوروبرم واقعا لذت ببرم. قرار بود امسال خانه ام را عوض کنم و مستقل تر بشوم. چند تا خانه هم دیدم منتها هیچ کدامشان به دلم نچسبید .اینجا خانه های نقلی و ریزه میزه کم دارد . آدمهای کمی هستند که دنبال همچین خانه هایی می گردند و خب به هر صورت من ترجیح دادم امسال را هم توی همین خانه بمانم.کتی ذوق زده شد و عمه هم. به اندازه ای به من عادت دارند که انگاری جزئی از برنامه ی روزمره اشان هستم و باید حتما هر روز ببینند من را . از اینها که بگذریم توی یکسال و نیم گذشته به قدری به اینجا عادت کرده ام که دل کندن ازش برای خودم هم دور از ذهن است . توی این خانه لحظات شگفت آوری را پشت سر گذاشته ام از نفرت تا عشق. و این پروسه از من آدم دیگری ساخته است. آدمی که می تواند مقابل دنیا بایستد و به هیچ کجاش هم دیگر نباشد که یک زمانی خیانت یک بی وجدان ویرانش کرد. فلجش کرد. از میان بردش.حالا میدانم که این دنیا دار مکافات است و از هر دستی بدهی از همان دست میگیری انسان !حالا می دانم که تاوان خواهی داد .سخت هم تاوان خواهی داد. این روزها معنی حرفهای سوسن را خوب می فهمم .زندگی چیز عجیب غریبی است انسان. به همین سادگی ها نیست که تصور می کنی. به همین راحتی ها نیست تاوان دادن. باور کن انسان.

دارم به سختی "مارکز" می خوانم . نه آنکه سخت باشد خواندنش. هنوز هم در کنار سلین محبوبترین نویسنده ام است . اما وقت که نداشته باشی آنوقت اذیتت می کند چون میخواهد تو را دنبال خودش بکشد و تو هی نمی توانی و چه حیف. با اینحال مورچه وار می روم جلو. عمو عباسیان هر روز آمارش را ازم می گیرد .کتاب را از توی کتابخانه اش برداشته ام و حالا دو سه ماهی هست که اینجاست و هنوز فصل دومم. اووووووووووووووووووووف به این همه تنبلی و خواب زدگی . عمو آمار تمام کتابهایش را دارد. از آنهاست که حسابی از قرض دادن کتابهایش ضربه خورده. و حالا نگران مارکز. هر بار می خنداند من را : همین روزها تمامش می کنم عمو ..... و تمام نمی شود. هوووم. باز این قهرمان دیوانه دارد توی ذهنم طرح و نقشه میریزد باید زود خفه اش کنم تا نیاید بالا ، بالا و بالاتر تا آنجا که یکهو خوابم ببرد و بخورد توی ذوقش. کارهای نیمه تمام بسیار کتابهای نخوانده ی بسیار کلاس های نرفته ی بسیار و تا دلت بخواهد تنبلی حاصل از بهار ...این زیبایی مطلق کردگار. باید از پسش بر بیایم .

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
سرای سبز

دنیای جملات یک دنیای متفاوت جملات و دلنوشته های خود را با دیگران به اشتراک بگذارید www.sarayesabz.com/jomlak

سحر

اولا که نامرررد بهت زنگ زدم برنداشتی! خواب بودی احیانا؟! :D بعدشم اینکه این قهرمانا نمیدونم واقعا چرا فقط بهار قد علم میکنن؟ فعلن که من به حرفش گوش میدم دارم میرم جلو، خدا کنه تا بهمن در کنار هم به خوبیو خوشی زندگی کنیم تا شاید این فرجی شد :)) بعدشم اینکه انقد پول دوست آخه! تقسیم کن بین دوستا دلشون شاد شه :] شماره حساب و اسمس میکنم

سپید

..* واقن ها .. منم تو خوندن یک نمایشنامه ی 20صفحه ایی عین آهو موندم تو برگا [پلک] تعبیر ِ شاعرانه رو داشتی ! میگم میخوای با پولات دل ِ منو شاد کنی ؟ مادی نه معنوی حالا [نیشخند] بکن او دعا قشنگه رو ..آخ آخخخخخ کار گفتی و کردی کبابم .. دلم یه کار خوف میخواد که محیطش خوب باشه و باباهه بزاره برم .. فعلن گیره نمیزاره از این آژانس ِ کوفتی در بیام بیرون .. که نه بیمه مم نه آینده ایی واسم داره .. کلن فک کردن بهش دپم میکنه .اوهوممم.. بعد دیگه اینکه خوش و خرم و اینا باشی ..ماچ و موچ و بخل .[قلب]

ساغر

سلام نیل. خواندمت. و لبریز از زیبایی شدم مثل همیشه ها. این چند روز که بیکارم و منتظر کار جدیدم هستم. اما اون هشت ماهی که پشت سر هم می رفتم هر روز تا عصر سر کارم منم دقیقا همین حالت های تو رو داشتم. الان فعلا تو این مدت که بیکارم درگیرم با درس و دانشگاه.