دلمرده گی ها ، روزمرگی ها... و بیم و امیدهای نه چندان دور و نزدیک این روزها

 

چیزهای بسیاری هست توی ذهنم که دوست دارم یکبار دیگر برگردانمشان به زندگی . آدمها عوض می شوند خاطره ها اما باقی می مانند بی تغییر . یک لحظه ، یک لبخند ، یک نگاه ، یک خاطره ... می فهمی ؟ این روزها عکس های قدیمی را زیاد زیرو رو می کنم ، توی اکثرشان پیرمرد عزیز دوست داشتنی ام هست ، یک جا دارد می خندد ، یک جا نزدیک بوده هوار بزند ، یک جا نیم نگاهش به دوربین است و جای دیگر ، نگران که مبادا خواهره بچه ی تخس فدرا از بغلش بی افتد پایین ... اما ، توی تمام عکس ها ، مهربان است ، دوست داشتنی است و دارد می خندد ... این حس شاد بودن را که از پشت آن چشم های بازیگوش ، می توانم لمس کنم ، دوست می دارم . این روزها خودم را با این فکر آرام می کنم که او همانگونه زندگی کرد که دوست می داشت ، همیشه راهی را انتخاب کرد که دلش می خواست ، همیشه حرفی را زد که خواهان گفتنش بود ، هیچ وقت خودش را اثیر دست دکترها و بیمارستانها نکرد ، هر چند که خودش 35 سال تمام رئیس بیمارستان بود و نیمی از فرزندانش هم دکتر و پرستار بودند . با این حال ، پیرمر عزیز من ، همیشه به شیوه ی خودش زندگی کرد و به همان شیوه از میان رفت که خودش دوست می داشت ، آرام ، آرام و آرام ... آنقدر آرام که هیچ کس حالی اش نشد ، چه طور و چرا و چگونه ؟ ! هنوز گاهی دو به شک می شوم که آیا واقعا مرده است ؟ یا هنوز توی خواب دست و پا می زنم !؟ گاهی وقتها نیمه شب می بینمش که آرام در اتاقم را باز می کند ، می آید داخل ، روی تخت من و نادیا سرک می کشد ، سرش را می آورد نزدیک صورتهامان ، و پیشانی هامان را می بوسد ... گاهی می بینمش که می رود سراغ کیف پولش و ماهانه ای را که کلا عادت داشت بگذارد توی جیبم ، می کشد بیرون ، می آید نزدیک و با خنده می گوید : "هر چی باشه این پول تو جیبی با بقیه فرق داره ، نه ؟ " ...گاهی وقتها از پله ها که می آیم بالا ، کفش هاش را می بینم که یادش رفته بگذاردشان توی جا کفشی ، کفش هاش را جفت می کنم و می پرم توی خانه : سلااااااااااااااااااااااااام !... گاهی وقتها شکلات که می خورم میبینمش که دارد با شیطنت نگاه می کند یعنی که : سهم من کوش پس ! ؟ به طرز جالبی با تمام توان دنیای بعد از مرگ را باور کرده ام . شاید هیچ وقت تا به این اندازه خواهان باور دنیایی بعد از این دنیا نبوده ام . حالا توی خیالم هی او را تماشا می کنم هی سیر نمی شوم . خیال می کنم جایی زنده است و این آرامترم می کند ! من عوض شده ام ...

خودم را با تصوراتم سرگرم می کنم . با پدربزرگی که حالا دیگر نیست و یادش بی وقفه در یادم ، قلبم ، ذهنم ، روحم ، و روانم زنده است . و این میانه گاهی زندگی هم می کنم . گاهی میروم پیاده روی ، گاهی می روم ساحل تا عطر نم ناک دریا را استشمام کنم  و بگذارم نسیم موهام را با خودش ببرد ، گاهی پاچه ی شلوارم را می زنم بالا ، کمی عشق بازی با موجها ... کمی نوازش ... روی صخره ها می نشینم نه آنقدر بالا که ذرات موج بهم نرسند ، آنقدر پایین که هر بار کمی خیس بشوم ، بعد کلاغها را تماشا می کنم و مرغ های دریایی را که بی وقفه روی آب در پروازند ... و آدمها را حتی .. که دارند توی آب کمی دورتر دست و پا میزنند ... خاطره هام را می کشم بیرون مثلا آن سال پاییز و آن همه خاطره ... گاهی برنامه می ریزم که چیزی را تغییر بدهم اما خب ، مثل تمام برنامه ریزی های دیگرم بیهوده می ماند یک گوشه ای و خاک می خورد ... زندگی ام آنقدر ثبات ندارد که بتوانم روی برنامه هام حساب کنم ، شبی با فکر فردایی که تویش داستان تازه ای خلق خواهم کرد می خوابم و صبح فارغ از تمام خیالاتم ، خسته تر از آنم که چیزکی بنویسم ، یادداشت کوچکی حتی ... بعضی وقتها دلم می خواهد بی وقفه بخندم ، بی دلیل ، آنقدر که اشکهام را از زور خنده بالا بیاورم و غصه ها تمام بشوند...با این حال همچو کاری نمی کنم . این روزها نه آنکه غمگین باشم ، نه ، فقط بی حس ام و این بی حسی گاهی نگرانم می کند . نگران روزهایی که در پیش دارم و نمی دانم چه خواهد شد . دلم برای لحظه هایی که تویشان آرام باشم لک زده ، کمی خوشی ، کمی عشق ! بیا این پیاله را پر کن ... دلم کمی سرخوشی می خواهد ...

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به دنبال استقلالم ... مستقل باشم . وابستگی دارد دیوانه ام می کند و این وسط می دانم که تا کار لعنتی ام سرو سامان نگیرد ، نمی شود مستقل شد ... و این کار لعنتی هم فعلا خیال سرو سامان گرفتن ندارد .. خسته شده ام از بس انتظار کشید ام ... انتظار ... و کارهای مقطعی دیوانه ام کرده است .. چند ماه یک وری و چند ماه یک ور دیگری ... این وسط کلاسهای آموزشگاه ثابت اند اما راضی ا م نمی کنند ... هم اکننون نیازمند یک پارتی کلفت میباشم و خب ، کی این میانه نیازمند پارتی کلفت نیست که من نباشم ؟ به خودم امیدواری کاذب می دهم که به زودی این حرص و جوشها تمام می شود اما ... خب ، خوب می دانم که مگه آنکه معجزه اتفاق بی افتد و اصلا معجزه کجابود توی همچو وضعی هان ؟ ( سوسا ، کمی در این زمینه دلداری ام بده )  .

هیچ خریدی نمی تواند راضی ام کند ، با دختره می روم خرید و لباسهای رنگارنگ را می چپانم توی کمد ، صندل ، کیف، کفش ، حتی مانتو ... یک بلایی به سرم آمده که این چیزهای مقطعی دیگر دلم را زده . راضی نمی شوم و تازه هر وقت که در کمدم را باز می کنم از تماشای لباسهای رنگارنگی که به تن نزده ام هنوز، افسرده می شوم . تمام اینها برای چه ؟ در عوض یکی از د وستهام هم این میانه عروس نمی شود که یک کم بخندیم ، برقصیم ، خوش باشیم و هی جیغ ببزنیم . جیییییییییییییییییییییییییییغ ! همه تصمیم گرفته اند پول در بیاورند یا در نهایت به درسشان ادامه بدهنمد ! که آی آدم دلش می خواهد از آن تیکه های حسابی بندازد بهشان هووووم ( سپید قصد عروس شدن نداری ؟ )

کتابها کم لطفند ...حال ورق زدنشان را ندارم . خسته می شوم زود و خوابم می گیرد ، خمیازه پشت سرخمیازه ، خواهره کتاب را از دستم می کشد بیرون : مجبورییییییی مگه ؟  ... دلم برای هانس تنگ شده و برای چارلی ... هی تصمیم می گیرم یک روز دوباره بنویسمشان ، دوباره باهاشان زندگی کنم ...نمی شود اما ...حس اش نیست . می فهمی ؟

/ 10 نظر / 12 بازدید
ادموند

تو را رنجانده ام عزیزم روح تو را دریده ام مرا درک کن همه می دانند من که هستم اما این "من " برای تو مردیست سوای مردها در تو من افتان و خیزان می روم می افتم و سر تا پا شعله بر می خیزم تو حق داری مرا ناتوان ببینی و دست ظریف تو ساخته از نان و گیتار باید بر سینه ام آرام گیرد زمانی که راهی نبردم "پابلو نرودا " این شعر ربطی به نوشته ات و دلمردگی ها و روزمرگی ها و بیم و امیدهایت ندارد . فقط خواستم بنویسمش این شعر ربطی به هیچ کس ندارد

ادموند

باید دوباره سرپا بشوی کمی زمان می برد اما حل می شود با مرگ کنار می آییم باید به سفر بروی پس خستگی ها را درمان کن و خوب باش

سحر

نیلو جان...پشت سر میذاریشون...همه ی این چیزا رو...هیچکس تو یه حال نمونده

سپید

نمیدونم نیل .. چرا منم یاد ِ این خاطره ی دور افتادم ..حدور ِ دوسال ِ پیش که یکی از دوستام سرطان داشت و من مجبور بودم گاهی برای دیدنش به بیمارستان برمو ..یادمه یه روز که رفته بودم پیش دکترش تا شخصن باهاش درباره بیماری صحبت کنم .. من عصبانی و ناراحت بودم وبطبع در نزده مث ِ دختر بی ادبا رفتم توی اتاقش .. دیدم این آقای دکتر دستشو دور ِ خودش حلقه کرده .. یعنی یه جورایی خودشو بغل کرده .. بعد که متوجه ی من شد گف .. من خودمو بغل کردم .. چون باید برم به یه کنفرانس مهم درباره همین بیماری اسمشو نیار .. و احتیاج داشتم که پدرم منو بغل کنه .. و چون خودش بر اثر همین بیماری فوت کرده .. در دسترس نیس که بغلم کنه .. بعد گف یه اصل ِ اثبات شده تو پزشکی هس که اونم وراثت ِ ..

سپید

یعنی ژنها و سلولهایی از اجدادمون به ما به ارث میرسه..که همیشه باهامونه .. وقتی اینجوری خودمو بغل میکنم .. احساس میکنم که پدرمو دارم یه جورایی بغل میکنم...و این به من احساس ِ آرامش میده ... راستش منم امتحانش کردم جواب داد ...بلخره مام قسمتی ازاونارو باخودمون داریم .. الان عجیب یاد ِ اون عکست افتادم که پیشترها اینجا بود .. جای پروفایلت .. همون دختره که خودشو بغل کرده بود .. اون عکسو میدوستیدم ...+ : نـــــه بابا من قصد ِ ازدواج ندارم .. میخوام درسمو ادامه بدم ...( دیدی اونایی که اینجوری میگن بعدش دو روز بعد میشوهرن .. تو میمونی تو خماری )[زبان]

salam. bebakhshid ye soal dashtam. ostad parsayee ki hast? mishe dar moredeshun begid? ye kare naghashi didam jayee ba emzaye ostad parsayee. ashnayee nadaram. poste shoma dar rabete ba ostad ghadimi bud inja peigham gozashtam. mamnun az lotfetun agar javab bedid

نازنین

نیلوفر منم خیلی دلم اون گپ اساسی و میخواد دختر جان !! آیدی یاهو یا هرچی که هس یا فیس بوک و از این داستانا برام بذار

نیلوفر

سلام نیلوفر جان این احساسلت و خستگی ها واسه همه هست و تو هم از بقیه جدا نیستی گاهی بیشتر بهت فشار میاره به قول خودت وقتی وابسته ای،وقتی میخوای به خودت بقبولونی اونی که دوش داشتی دیگه نیس!نمیگم درکت میکنم آخه هیچکسی نمیتونه یکی دیگه رو واقعا درک کنه،ولی میفهمم چی میگی... امیدوارم زودی بشی نیلوفر قبلی شاد باش ماه هم یه روز اومدیم یه روزم خواهیم رفت! خوش باشی[فرشته][گل]

شهرناز ( خودم )

سپید جانم : [چشمک] افسردگی نداره که عزیزم . می گذره تا وقتش . همچی باید ولی دل شیر داشته باشیاااااااااااااااااااااااا[چشمک][ماچ]

شهناز

ممنون نیلوفر جانَ. یه تابلو تو یه گالری با امضای ایشون دیدم خواستم ارزشش رو بدونم قبل از خرید. واسه کادو یه اثر هنری با ارزش میخوام. ظاهرا شما که اهل هنر و ادبیات هستید میتونید کمک کنید! من شناخت چندانی از نقاشهای نه چندان معروف ندارم. ممنون از جوابتون! :) ( در ضمن خیلی مختصر بلاگ رو هم مرور کردم. هم عکسها هم مطالب جذابه اما یه ریزه غمش بیش از شادیش نمایانه! متن ساده و بی پیرایه ست. در کل قشنگه و ارزشمند این خاطره نگاریها! موفق باشید.)