اینجا ، خانه ای که دوستش دارم ....

یک خانه ی آرام ، دوست داشتتنی و مطلق !! این خانه ی من است . صبح ها باد خنک صبحگاهی از تمام پنجره های باز مانده ی شب گذشته می دود توی خانه ام . کمی قبلتر از آنکه ساعت زنگ بزند ، از زیر پتوی عزیز و گرم و نرم قدیمی ام که مامانه برایم از خانه امان آورده ، می خزم بیرون ، آنقدر هوا خنک است که همان اول صبحی مور مورم میشود از سرما ، یک چیزی تنم می کنم تا دندانهام به هم نخورد . می میرم برای این هوا که تا می تواند اول صبحی من را یاد شمال می اندازد . و پنجره های رو به دریای خانه ها . منتها اینجا از دریا خبری نیست تا چشم کار می کند رو به رو خانه ها هستند و خانه ها ... با آدمهایی که صبح دلپذیرشان را آرام خوابیده اند . من دمپایی های خرسی را پام می کنم اینها به من یک آرامش نسبی می دهند ... خیال می کنم هیچ چیز تغییر نکرده است من همانم ... یم دختر بچه ی جا مانده از روزگار کهن و بی علاقه به تمدن ! خانه ام این قابلیت را دارد که یک صبح بخیر گرم و صمیمانه نثارم کند و من این را از طرز نگاه مهربان دیوار به دیوارش می توانم بفهمم . فهمیدن این چیزها آنقدرها هم سخت نیست .کمی تخیل می خواهد و کمی حس شنوایی قوی ... هیس ! همین حالا سرت را بگذار روی دیوار ...حرف نزن ... هییییییس ... فقط گوش بده ... آهان ...حالا شد .. کمی پچ پچ ... کمی خنده ... زمزمه هایی تکه تکه ... و تو به خوبی می توانی صدای دیوارهای خانه ات را بشنوی . نترس آنقدرها هم دیوانه به نظر نمی آیی ... زود باش خلاقیت داشته باش .

خرس عسلی تپل مپل خواهره را که جا مانده اینجا بغل می گیرم تا یک کمی گرمم کند . قابلیت های این خرس بسیار بسیار زیاد و مفید است و اگر یک وقتی راهت به خانه ی من افتاد همچنان که نشسته ایم و چای می نوشیم برایم خواهم گفتشان . باری ... اول صبح ها اینطوری توی خانه ام شروع می شود .... بعد یک صبحانه ی ریزه میزه ... زیاد نیست .من صبحانه را هیچ وقت دوست نداشته ام . کمی چای یک تکه نان و اگر حال داشته باشم کمی هم پنیر . من اصولا پنیر را از همه ی ادوات صبحانه بیشتر دوست دارم و بعله ! متوجهم که داری ریز ریز می خندی تا متلکی بارم کنی خواننده ی عزیز ... بعد کم کم وقت رفتن می شود . ظرفهای صبحانه را می گذارم روی میز بمانند . لباس می پوشم . کیفم را می اندازم روی دوشم یک نگاه سر سری به همه چیز و.... یک "خداحافظ " ریز به خانه ام ... "عصر میبینمت " .... و بعد یک پیاده روی کوتاه تا جایی که همیشه منتظر می مانم تا بچه ها بیایند دنبالم . باد آنقدر خنک می وزد که دستهام را فرو می کنم توی جیب هام ... باید به زودی کاپشن تنم کنم گویا اینجا . توی مسیر فکرهای ریز و درشت را زیر و رو می کنم . کارهای نیمه تمام را ... چقدر این روزها گرفتارم ... هووووم .منتها گرفتاری خوب است . این نوع گرفتاری خیلی خوب است ... بقیه اش ، بعد از شروع ساعت کاری ام ...همه اش مثل همیشه است ...اما عجیب نیست که این مثل همیشه بودن اذیتم نمی کند ؟ این سکون ، این آرامش ... و این مستقل شدن هنوز که هنوز است عادی نشده گویا ... شاید برای همین باشد که دوست داشتنی و دلپذیر است ....من دارم اینجا زندگی می کنم و فراموش می کنم چه گذشته بر من ... اینجا این قابلیت را دارد که آدم را فراموشکار کند .... و این خیلی خوب است ....

... و عصر .... وقتی خسته از یک روز سخت کاری برمیگردم خانه ، او آنجاست ... در سکوت دلپذیر همیشگی اش انتظارم را می کشد ...کیفم را پرت می کنم روی تخت . لباسهام را می کنم ...هی ! اینجا خانه ای است که به من احساس خوش آرامش و امنیت می دهد .... خانه ای که .... دوستش دارم ....

/ 8 نظر / 12 بازدید
سوسن جعفری

حالا هی پز خانه‌ی دنجت را بده همزاد! با این همه در سطر سوم پاراگراف دوم اشتباه تایپی داری [نیشخند] دوستت دارم خیلی ...

سپید

اسم ِ خرس ِ خواهره رو بزار پــُ مثل ِ کارتونش .. من نمیدونم چرا فکر کنم اونشکلیه ؟ هان ؟ منم خونه میخوام خو .. ندارم !!! سوسن خانوم راس میگه حالا هی به من فخر بفروش .. [وحشتناک]

ساغر

لبریزه لذت شدم از خواندنت نیل ... لبریزه آرامش شدم. مثل همیشه.

آسیه

خوب بود اگر اینجا هم لایک داشت ها!!!

حکیم

منم حسودیم شد خیلی زیاد... اما من الانا خیلی خوشحالم آخه کارشناسی اسمم اومد اونم رشته مورد علاقم(تصویرسازی زیر شاخه گرافیک) قزوین... وای نمیدونی چقدر خوشحالم نیل... و خوشحال ترم که تو خوب تری نیل.... نیل برم اونجا شاید یه کوچولو دیر به دیر بهت سر بزنم آخه اونوقت باید برم کافی نت[ناراحت]

نــــــــادیـــــــــــا

خیلی خوشحالم ک منو اینطوری شناختی..... و مثل دیگران عقیده های غلط نداری ... افرادی ک هیچ گاه نمیتونن دختری مثل من را باور کنند .... و من را دختری میدانند ک نیستم ... من دوست دارم با یک نفر درد و دل کنم ولی اگر بخواهمم نمیتونم... چون نمیتونم درست از احساساتم صحبت کنم و منظورمو ان جوری ک هست برسانم ... این مرا عذاب میدهد ....دلم میخواهد تغییر کنم .....دلم میخواهد همه دوستم داشته باشند ....و بهم عشق بورزند .... راهش را بلد نیستم ... همین و بس

نــــــــادیـــــــــــا

نیلوفر عزیزم خیلی خوشحالم ک تو رو دارم .... و این افکار و طرز نوشتنت برایم جالب است ...میخوانم و میخوانم و یهو میبینم که تمام شده ... نوشته هات طوری است ک ادم هرگز دلش نمیخواهد تمام شود .....خوشحالم ک با خانه ات دوست هستی و دوستش داری ..... دوستت دارم ابجی بزرگه ی خودم منتظر نوشته های بعدیت هستم ...........

رحیم محسنی

چه رنگی دارد خرس عروسکی خواهره .ما که قهوه ایش می خاییم هوارتا .خوش باشی و شاد