برای تو که قصه ات تمام شد ...

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

دیده ای بعضی وقتها آنقدر دلتنگ بودن کسی می شوی که جانت به لبت می رسد و کاری توامان از دستت ساخته نیست و قلبت فشرده می شود ،مچاله ... می ترکد .... ، حالا از همان وقتهاست . حالا ، یا شاید هم هفته هاست که این حس را دارم .این بی تعلقی محض دارد من را می کشد ...این جدا شدن .... ما از یک جنس بودیم .خونمان خون مشترکی بود.ما هم خانواده ، هم قبیله ...چه می دانم ما هم .... جای خالی را تو پر کن . هفته هاست که این هم... ناقص مانده ...بی آنکه تلاش کنم پر بشود.بی آنکه بتوانم ....نه ...کاری از دست من ، تو ، تمام آنها که دوستمان داشتند ، ساخته نیست .خدا فراموشمان کرد.یا شاید هم آنقدر به یادمان بود که آتش عشقش سوزاندمان.شاید نباید این اتفاق می افتاد .شاید قصه ، قصه ی دیگری بود .شاید من ، تو ، اهل ما شدن نبودیم یا جایمان جای دیگری بود ، من ، من ِ قصه ی یک آدم دیگر .تو ، توی قصه ی یک آدم دیگر .... شاید آدمهای زندگی ما ، یک جایی ،توی یک خانه ای ، یا هم سر یک گذری منتظرمان بودند .شاید ... من هفته هاست که با شایدهای بسیاری درجنگم .من از شاید بیزار شده ام و از تکرار کلماتی شبیه : ای کاش ، ممکن بود ، اگر ، چه ، تا آنجا که ممکن است ، اینها کلمات چندش آوری اند. کسی به یاد من ، تو ، نبود.کسی نپرسید حالتان خوب است ؟ زنده اید ، غربت می سازد بهتان ، با هم خوبید ، ممکن است یک روزی تصمیم بگیرید ما بشوید . طبیعتا همه همین فکر را داشتند .ما از اول هم تا حدود زیادی ما بودیم . برای تابستان برنامه های بسیاری ریختیم . ما تمام فروشگاه های لوازم خانگی را زیرو رو کرده بودیم . همه چیز آماده بود . یک خانه ی نقلی ِ دنج ، که تکه تکه اش را خودمان با سلیقه ی خودمان چیده بودیم . خانه آرام ، گرم و مطمئن بود.خانه ی ما بود . مهربان ... در آستانه ی فصل تازه ای از زندگی امان ... منتها ما اثیر حادثه های روزگاریم ... اثیر پیشبینی نشده ها ... ما تنها .... ولش کن ... بگذار ننویسم اینها را . هفته هاست که خودم را حبس کرده ام توی خانه ام. هفته هاست که عصرها می نشینم پشت پنجره ...اینجا یک عالم کلاغ سیاه دارد ... که همه اشان یکجا جمع می شوند یکهو ...میتینگ می گذارند شاید . بعد خیره می شوند به پنجره های رو به رو ...گاهی به خیالم می رسد می دانند توی سرم چه می گذرد ... گاهی که چشمهاشان را میبینم ... نمیدانم شاید این هم اغراق کلمات باشد ..یا حال خراب  من ، تصور زدن رد ِ نگاهشان را تا پشت شیشه ی پنجره ی اتاق خوابم دنبال کرده باشد .... من خیره می شوم به آنها ...به سیم های ممتد برق ...به آسمان که آرام آرام کدر می شود و انگاری دارد بهار از راه می رسد ... روزها دارند کش می آیند .... بعد چشم هام پر می شوند از اشک ... قطره ها می چکند روی گونه ام ...من ... خالی از هیچ ... خالی از هیچ ...خالی از هیچ ....
دلم برایت آنقدر تنگ شده که اگر می توانستم توی خانه یکبند جیغ می کشیدم . آنقدر تنگ که دارم دلم را بالا می آورم ... آنقدر تنگ که دارم میمیرم . تا حالا توی زندگی ام اینقدر دلتنگ نبوده ام.اینقدر بی پناه ... می دانی ؟ پناه .... تعلق ...اینها حالا دورند .من چتری بودم توی ایستگاه آخر ... جا ماندم و تو یادت رفت و نیامدی و حالا هفته هاست که من منتظرم ...بیایی .دستهات را لمس کنم . چشم هات را ... مرا محکم بگیری توی بغل ... نفس ات با نفس ام یکی بشود . مرا به خودت فشار بدهی . بیخ گوشم زمزمه کنی : هی ! سلام .... هفته هاست که منتظرم . صفحه ی گوشی ام روشن نمی شود که نمی شود . دریغ از یک پیام حتی ... آدم چقدر ساده ، راحت ... آدم چقدر یک هو ، ناگهان ، بی خبر ... آدم چقدر ناغافل ، می میرد ...

روزها گاهی می ایستم به تماشای بیابان . آنجا که من هستم تا کیلومترها بیابان است .من ، یک بیابان خالی از هر چه هست ...یک بیابان برف زده ی تنها را میبینم ... کوه های دوری که سفید شده اند . رنگشان گچ .... آسمانی که تا اعماق ادامه دارد ... آدمهایی که نیستند ... و کلاغ ها! روزها خیره می شوم به آنها .هر وقت که فرصت کنم به چیزهای ریز ریز ک.چکی فکر می کنم به آن تکه های ریز ریز کوچکی که متعلق به تو بود و به من .... ما آدمهای ساده ی آرامی بودیم که زندگی محکم زد توی دهانمان ... حالا ...

حرفهای زیادی مانده بیخ گلویم . منتها انگشتهایم درد می کنند از این تایپ ممتد ... دوست دارم حالا اینجا می بودی و یک هپلی ِ تنهای پر غصه را میدیدی که موهاش را ریخته دور شانه اش ممتد تایپ می کند و چشمهاش از زور بیخوابی و اشک ورم کرده اند ... اشک ، درمان خوبی نیست . دیوانه می کند گاهی آدم را ...کتی گفت باورم نمی شود .گفت امکان ندارد . گفت دروغکی بیش نیست . کتی نمی داند . کتی برای دانستن خیلی چیزها هنوز کوچک است .کتی نمی داند که مرگ گاهی آدم را چه دیوانه می کند ... چه آزرده ...چه تنها ، چه بی تعلق ...من ساعتها می نشینم کنار پنجره ...بیا و دستهایم را بگیر توی دستهات . بیاو در آغوشم بگیر ...بیا و صورتت را بچسبان به صورتم ... گونه ام را بوس کن . بگو : هی نیل ! چقدر دلتنگت بودم .... من منتظرم ..بیا ...بیا تا نمرده ام !

/ 8 نظر / 15 بازدید
سوسن جعفری

نیلو؟! چی شده؟[سوال]

ادموند

خدایا اتفاق بدی برای تو و آقای میم .الف افتاده ؟ تو را به خدا حرف بزن دختر .

سپید

آدم گاهی فقط نظاره میکند .. آدم گاهی فقط سکوت میکند .. و آدم فقط گاهی تحمل میکند .. و از این تحمل شگفت زده میشود !!! بغض بالا میآورد ... و مرگ عجب بی پدر ومادر است ..

تب كرده

گاهي اوقات بعضي از غم ها ند بند وجود ادمي را ميسوزاند انقدر كه حس مي كني له شدي زير بار اين غم

سوسن جعفری

چرا به تلفنت جواب نمی‌دی تو؟

مشکی پوش

[گل] زیبا بود

مرجان

منم كامنتِ سوسن