از خانه امان ....

تمام ده روز گذشته در یک هول و ولای اساسی گذشت . تمام روز را یک سره کلاس داشتم فشرده . آنقدر چک و چانه زدم که وقتی حالا توی آینه به خودم نگاه می کنم خیال برم می دارد که چانه ام دارد یک سره دراز می شود و انقدر خل ام که این خیال را بلند بلند به سمع و نظر همه می رسانم .مامانه غصه اش می شود از این همه مالیخولیایی بودن و خواهره فقط پوووووووف بلندی می پراند . او خوشحال است چون اتاق خواب حالا دارد بی صاحاب می شود . ببخشید تک صاحاب می شود . به هر حال از آنجایی که پانزده سال است ما خواهر همدیگر محسوب شده و هر کجا که بوده ایم در هر خانه ای هم اتاق بوده ایم با هم ، حالا باید خیلی دلچسب باشد این استقلال یکهویی و از پیش تعیین نشده . کارهای عقب افتاده ی بسیاری را با خواهره سرو سامان می دهیم . کارهایی را که همیشه من انجام میداده ام و حالا خواهره باید جای من را بگیرد . بعد  یکهو یاد کامپیوتر ته راهرو می افتیم که تمام این سه سال آنجا تک و تنها خاک خورده ولی حالا باید دوباره به روز بشود . چون نمی شود که من لپ تاپم را برای خواهره بگذارم بروم . هر چند که خواهره عقیده دارد کامپیوتره خیلی اسقاط است و من حس می کنم فحش بدی پرانده . بهم بر می خورد . هر چه باشد تمام سالهای نوجوانی ام را پای همان کامپیوتره گذرانده ام و آی خوش بوده ام که نگو . آنوقت این فسقل عقیده دارد خیلی جنس ناجوری است . حتی وقتی قطعاتش را عوض می کنم و خیلی هم ظاهرش  و باطن اش خوشگل می شود . به هر حال خواهره دهه ی هفتادی است و برای دهه ی هفتادی ها تنها چیزی  که مهم نیست "خاطره " است و نوستالژی بیشتر ، اینها را یاد خاک و خل و در و دیوار کاهگلی و بدبختی می اندازد تا حس و حال خوب خوب و از این حرفها . به هر حال ...یک لیست بلند بالا تهیه می کنم از مجموع کارهایی که باید به او یاد بدهم . به او می گویم که چه طور باید خط اینترنتش را شارژکند  و چه طوری باید از پس تعویض ویندوز بر بیاید تا پول الکی به باد ندهد .باهاش توافق می کنم که هفته ای دو سه بار برایم ایمیل بزند و از همه چیز بنویسد حتی بی اهمیت ترین موضوعات خانه و مدرسه و دوستانش . اولش چندان استقبال نمی کند چون نمی تواند بفهمد من این اطلاعات بیهوده به چه دردم می خورند و تازه اش هم تلفن هم چیز خوبی است ! منتها بعد که بهش می گویم ایمیل می تواند جامع تر از تلفن باشد و بعد که یاد جودی ابوت می افتد ذوق زده می شود می گوید : عین بابا لنگ دراز ! و من می گویم که  اوهوم منتها من خواهره ام و لنگهام هم چندان دراز نیست . و می خندیم . 

خواهره می گوید که "وااااای بالاخره دارم مستقل می شم " و من تعجب می کنم از این ذوق مرگ شدن . چرا که حالا خودم توی بیست و چهار سالگی هستم و دارم مستقل می شوم و از این خانه می روم و تقریبا 100% عزادارم . و آنوقت این خواهره دارد می میرد از خوشی . به هر حال باید تفاوتهای دهه ی شصتی ها و هفتادی ها را هضم کرد و گذشت و دم نزد . خواهره عقیده دارد من زیادی مامانی بار آمده ام ! و خیلی خیلی به خانواده وابسته ام او می گوید که مطمئن است من پام را از اینجا بیرون نمی گذارم و شرط می بندد که من بلیط می گیرم اما جا می مانم چون خودم را آنقدر گم و گور می کنم تا بلیطم به باد برود . به هر حال من برای خواهره توضیح نمی دهم که چرا من به خانواده وابسته ام و او نه . می گذارم با اتاق خواب که فاتحانه دارد صاحبش می شود خوش باشد . و به حیوان خانگی ای فکر کند که در نبود من می خواهد به خانه بیاورد . یک خوکچه ی هندی . و تازه عقیده دارد وجود یک موجود بامزه که بتواند آن سوی اتاق سمت تخت خالی من ، نفس بکشد خیلی هم خاطره برانگیز است !!!!!

تمام هفته از این کلاس به آن کلاس از این آزمون به آن آزمون . شاگردهام خسته اند و غمگین . برای چندمین بار ناخرسندی اشان را از رفتن همیشگی من ابراز می کنند و امروز بعد از آزمون آخر باهام کلی عکس می اندازند و قول می دهند عکس ها را برام ایمیل کنند . یکی اشان حتی گریه می کند که من مصرانه خیال می کنم چیزی توی چشم اش رفته و هی اصرار دارم برود چشم هاش را بشورد . نمی شود بیشتر حالا از من انتظار داشت چون مغزم دارد می پاشد از هم و این خیلی بد است . به هر حال کلاس خالی که می شود میبینم ته دلم چقدر دلتنگشان می شوم و این باعث می شود که یاد شرط و شروط خواهره بی افتم . تمام هفته دارم به دو انتخاب پیش رو فکر می کنم و طبیعتا تمام هفته ام زهر مار کامل است منتها امروز که به نتیجه می رسم یکهو یکی از انتخاب هام می پرد و این باعث می شود خودم را ببازم و غصه بخورم و حتی گریه کنم و حالم از همه چی بد بشود .حالا یک انتخاب پیش رو دارم یک جا و یک محیط ...همان انتخاب اول .... و هنوز با این حال مرددام . چراش را نمی دانم . شب به مامانه می گویم که حس خوبی ندارم و ته دلم خیال می کنم بهتر است بیخیال بشوم . مامانه هم مثل من فکر می کند .اما خواهره نخودی می خندد : دارم شرط و می برم:)   .

آخرهای شب خلاصه تصمیم قظعی ام را می گیرم همه چیز را مرتب می کنم چمدانم را می بندم لباسها، کفش ها ، قاب عکسها ، چند تا از عروسکهایی که خیلی دوستشان دارم ، چند تا کتاب که تقریبا نیمی از زندگی ام هستند و متاسف می شوم که مجبورم باقی را توی کتابخانه ام جا بگذارم ، چند تا انیمیشن و فیلم ، و یک سری خرت و پرت دیگر ، همه ی زندگی حالای من که قابل حمل تر است ... تمام شهامتم را جمع می کنم مامانه را تنگ توی بغل می گیرم و چند تا نکته را که در باب وسایل اتاقم جا انداخته ام یادداوری می کنم . وقت رفتن است انگار .... توی تخت عزیزم می خوابم پتو را تا زیر چانه می کشم بالا و تمام شب به سقف چشم می دوزم و تکه های این یادداشت را هم می نویسم و هیچ بعید نیست که فردا صبح بی خیال بلیطم بشوم و جا بمانم و اصلا نروم و اگر خدای ناکرده شما خیال کنید که نگارنده ی این سطور خل و دیوانه و فرصت سوز است پر بی راه خیال نکرده اید اما .... هوووووووووووووووووووم .

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

/ 5 نظر / 7 بازدید
حامد

طولانی بود ولی خوندم سر بزن دوست داشتی بیا تو جمع دوستام ادرس یادت نره

آسی

1کمی فکر کنم بعد میام 1 چیزایی می گم فعلا ذهن خودمم درگیره.

سپید

گاهی تعلقات باید پشت سر جا بمانند .. دل کندن ازشان سخت است .. ما سخت تریم انگار .. هی نگارنده .. موفق باشی ! پ ن : امیدواریم بانو با این تیریپ عکسی که واسه این پست گذاشتی به مقصد فعلیتان نقل مکان نکنید .. بهتر میباشد پیرامون مکان جغرافیایی محل اقامتتان اطلاعاتی جمع بفرمایین [عینک] بعد نگی سپی نگفتا [نیشخند]

نازنین

سلام عالی بودی به من هم سر بزن نظر یادت نره منتظرتم [قلب]