عصیان

...بعد یک روز دنیا دهان باز کرد و آنها را بلعید ، رویاهاشان را قورت داد ، آرزوهاشان را از هم درید ، قصه اشان را به آخر رساند و زمان ایستاد ... بعد ، بعدتر ، چند خاطره ماند ، چند تکه عکس ، و چند لحظه ی ثبت شده روی کاغذهای کاهی ... تمام زندگی اشان همین بود .نه چیزی بیش و نه  چیزی کم . فکر می کنم هنر بخواهد که بایستی توی این نقطه و از بالا تماشا کنی چه بر سر دنیای تکه تکه شده ات آمده .. شاید از سونامی هم بدتر باشد .

کسی این میانه بازی را به هم زد . او آدم خوبی بود منتها دلش می خواست همیشه غمگین باشد همیشه نا امید ...همیشه خیال کند که به ته خط رسیده است و تمام بشود . این ور خط آدمی ایستاده بود که خیال نداشت ناامید بشود ، آدمی که دلش می خواست تلاش کند برای زنده ماندن.  آدمی که توی قانون اش نمی گنجید نا امیدی ...یاس ... آدمی که خیال داشت زندگی کند ...جوان بود و از اهالی همین دوروبرها ... جوان بود و طالب شور ، شوق ... روحی در جان ...

آنها ایستادند در کنار هم . آن یکی از یاس گفت و این یکی از روزهای خوش ، از لحظه هایی که فرا خواهند رسید قطعا یک روزی ...ازآرزوهایی که در سر داشت ، سودای زنده ماندن  آن یکی اما نمی فهمید . مرغ اش یک پا داشت و آن هم اینکه زندگی تمام شده و همه چیز به آخر رسیده یک پایان تراژیک ...چیزی که همیشه عاشقش اش بود . حالا می توانست توی فیس بوک اش آه و ناله و زاری های عاشقانه راه بی اندازد . ضجه بزند ... گریه کند فریاد بزند و تکه های عاشقانه بنویسد . بگوید که "او " باورش نداشت . بگوید که او ترکش کرده . او رهایش کرده . او ، او یک نفهم به تمام معنا است ! او که نه عشق حالی اش می شود نه زندگی ...نه هیچ !

این یکی توی دنیای فانتزی خودش درگیر روزمرگی ها بود . می نوشت می خواند و زندگی می کرد بی آنکه بداند توی سر آن یکی چه می گذرد ... این یکی نویسنده بود وحالی اش نبود که آن یکی عاشق این ژست نویسندگی است و همین ! حالی اش نبود که آن یکی همه اش پی ِ پایان می گردد .پی پایانی تراژدی وار که قصه راشاعرانه تمام کند .. و چه احمقانه ! این یکی مدام فیس بوک آن یکی را می خواند و هیچ دستگیرش نمی شد .و آن یکی در جواب پرسش های این یکی فرار می کرد . می گفت خسته است گرفتار است درد دارد ، بدبخت است . بیچاره شده . به خاک سیاه نشسته است . دارد می میرد . و این یکی هی نمی فهمید ماجرا از چه قرار است . آن یکی واقعیت رابوسیده و کنار گذاشته بود . توهم را می پسندید . داستان را ترجیح می داد . توی قصه ی خودش زندگی می کرد و دلش نمی خواست این قانون را کسی به هم بزند .منتها ...

یک روز این یکی خسته شد . دلخور شد .تنها شد . غمگین شد و به حلق اش رسید این همه بی معرفتی ... بعد فهمید که آن یکی همه اش با خوش زندگی کرده این مدت ، سه سال و اندی تنها با خودش . و این یکی مترسکی بیش نبوده . شاید عروسکی برای خیمه شب بازی ... بازسازی اتفاقاتی که در گذشته رخ داده ... یک بازی احمقانه ... این وسط ... این یکی مانده و حوض اش ..تنها ...تنها ... تنها ... بعد آن یکی هر شب گوشی اش را برمی دارد و هوار می زند که از همه بیزار است از زندگی بیزار است از او هم بیزار است و دلش می خواهد او بمیرد تا از دست اش خلاص شود . دلش می خواهد رها بشود برود یک وری زندگی اش را بکند . کارتن خواب بشود اصلا و در آشغالهای گوشه ی خیابان غلت بزند . چرا ؟چون او طالب پایانهایی اینچنین پر سوز و گذار است ... آنوقت ، بعد از دعواها و جیغ و دادهایی به این مفصلی ؛ آن یکی می رود و توی فیس بوک اش از عشق می نویسد ، از نامرادی روزگار حرف میزند .جایی می نویسد :" او نمی خواهد باور کند این عشق را ". این یکی یادداشتها را می خواند و پوزخند میزند ... حالش از خودش به هم می خورد ...از اینکه زندگی اش تا این درجه حقیر شده . از اینکه آنقدر جسارت ندارد که خودش را از زندگی بکشد بیرون و خلاص بشود . از اینکه مجبور است انگار همچو رفتارهایی را تحمل کند هچو حرفهایی را و بعد هچو تکه نوشته های عاشقانه ای را ...

این یکی هر شب ، هر لحظه هر ثانیه دلش می شکند . مدام ویران می شود و خودش خودش را بازسازی می کند .مدام به درو دیوار دلش کوبیده می شود . ذهنش عصیان می کند دلش می خواهد خودش را خلاص کند و بمیرد . آنقدر دیوانه می شود که می خواهد هر چه جان در بدن دارد جیغ بزند . آنقدر که خفه بشود ، اما نمی تواند ...در عوض سکوت می کند . خودش را با چیزهای ریز ریز بی اهمیتی مشغول زندگی نشان می دهد به میهمانی می رود می خندد می رقصد. خودش را شاد نشان می دهد و همچنان به زندگی امیدوار می ماند ... در حالی که می داند اتفاق عمیقی رخ داده . در حالی که می داند هیچ عاشق سالمی نیست که تا این اندازه با خودخواهی هایش معشوق اش را ویران کند . بسوزاند . به دار بی آویزد و طالب مرگ اش باشد ... و آنوقت مدام دم از عشق بزند ...دم از حقیقتی نافهمیدنی بزند . دم از نامرادی روزگار و خداوند و همه کس بزند ... این یکی می داند که خودش حداقل به آخر خط رسیده . شاید باید جسارت و جرات بیشتری پیدا کند . این یکی ویران شده است . داغان ... تکه تکه ... چیزی از تاروپود اش هم نمانده حتی ... و آن یکی به کوه می رود . و با آدم های خیالی اش زندگی می کند ... با یک مشت توهم ... و دوست دارد این یکی هم بمیرد تا توهم بشود ... آنوقت حتما برای این یکی آه و ناله های سوزدار سر خواهد داد .برایش گریه خواهد کرد همیشه به یادش خواهد بود و شبها بالش اش را از زور گریه گاز خواهد گرفت تا مبادا صداش به کسی برسد ... بعد تارک دنیا خواهد شد و از آدمها فرار خواهد کرد و کارتن خواب بشود شاید . چرا ؟ تمام اینها برای آنکه او عاشق همچو پایانهایی است .همچو پایانهای که برای ابد ، جاودانه شوند ...بمانند ...

این طرف ، این یکی دارد آهسته جان می دهد و آن یکی توی فیس بوک اش برای این یکی جملات عاشقانه می نویسد ....این یعنی خیلی عاشق است حتما ...

Click to view full size image

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
سپید

بیش از این ها..آه آری ،بیش از اینها می توان خاموش ماند ...[ناراحت]

ادموند

من چندان این نوشته را نفهمیدم شاید زیاده روی های زیادی داشت .و چون شاید من کم می فهمم اما هر چه هست فکر می کنم بعد از نوشت همچین یادداشتی حالت بهتر باشد در ضمن از من پرسیدی مرا میشناسی ؟ بله اما نه رو در رو