به بهانه ی هشت سالگی این رفیق شفیق یا یه کلاس دوم خوش آمدید

این روزها همه اش از خودم می پرسم آیا فصل دیگری هم توی دنیا هست که به اندازه ی این بهار سرسبز دل انگیز برایم خواستنی باشد ؟ بعد با حفظ جایگاه  پاییز برگ ریز هزارزنگم، میبینم بی شک بهار بعد از پاییز دل انگیزترین فصل هاست برایم . با این رگبارهای گاه و بی گاه مدام ، با خیس شدنهای ناگهانی  توی خیابان ، با آب چکان بودن سقف ها  و مردمی که می دوند تا زیر ناودانها پناه بگیرند .با گوجه سبزها ، با چاقاله بادام ها ، نوبرانه های خوشمزه اش . این همه شکوفه ، این همه درخت ، این همه بنفشه ... آخ . دلم یکی از آن جعبه های پر و پیمان بنفشه می خواهد . دلم یک عالمه گل می خواهد . تمام گل هایم سوخته اند . زمستان اینجا سرذ و خشن ، باقیمانده ی زندگی را در هم دریده بود ، پنجه بر تاروپود خانه ام ، و امان از آفتاب .آفتاب تنبل زمستان که انگاری جان میدهد اگر کمی جاندارتر بتابد . خسته است انگار . خسته و  تمام شده . و چه خوب که زمستان به پایان رسیده و چه خوب که میتوانیم باز هم بهار را بکشیم توی سینه . یک دم و بازدم عمیییییییییق !

اینجا نشسته ام و در نیمه ی این اردیبهشت عزیز ، صدای نم نم باران را می شنوم و یادداشتکی مینویسم بر هشت سالگی این شهرناز کوچک نوپا . هرچند که باید توی فروردین می نوشتمش  منتها از آنجا که چندان پایبند تاریخ ها و دلبسته اشان نیستم ، نشد که بنویسمش . حالا توی یک عصر دلشاد بهاری وقتی حالم حسابی رو به راه است و اوضاعم به کام ، دیدم دلم باز می خواهد اینجا را . قبلش سپی عزیزم پرسیده بود " چرا پس هیچی ننوشتی برای شهرناز ؟" گفته بودم " می نویسم ، می نویسم " و خب ، باز هم ...ننوشته بودم . کمی دورتر از اینجا که من نشسته ام امیر عظیمی دارد می خواند "بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم ؟ با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم ؟ "من " تماما مخصوص " عباس معروفی را تازه تمام کرده ام . و بماند که چقدر دوست دارم دوباره بخوانمش ، و بماند که تازگی ها مرض خواندن کتابهای تکراری خاطره انگیز را پیدا کرده ام و مثلا عقاید یک دلقک را برای بار هشتم خواندم . تازگی ها عجیب بوی "نا" را دوست دارم .

راستش را برایت بگویم نوشتن فراموشم شده . نه آنکه نتوانم ، نه ... فقط سخت شده برایم . کسی می گفت آدم عاشق که باشد توی دوره ی فراقش آنچنان قلم نوازی می کند که دیوانه اش می شوی و بعد ، وصال که حاصل شد همه چیز دود می شود و به هوا می رود .نه آنکه طرف نخواهد بنویسد نه ، حتی بحث توانسین هم نباید باشد ، بحث سوزدر میان است . و قانون جذب .انگاری عاشقانه ها را بیشتر طالبیم که بخوانیم و بنویسم . نمی دانم . من اما ، حالا بیشتر از گذشته حرف دارم برای نوشتن اینجا ، فقط نمیخواهم . می فهمی ؟  یا شاید هم نمی توانم . کلماتم از هم فرار می کنند به جمله نرسیده توی اولین کوچه ی چپ این دوروبرها می پیچند و تمام ، دود می شوند توی هوا انگار . هی تند تند نفس می کشم و بی فایده . برنمی گردند سر جایشان . نه  آنکه ولشان کنم همان جا به امان خدا و بروم پی کارم نه . من کاغذبازی را حالا بیشتر دوست دارم . دوباره می نویسم و مدتهاست که می نویسم اما روی کاغذ ودستانم همیشه رد جوهر خودکار دارد . این را دوست دارم . دوست دارم قدیمی هایم را . کهنگی های ایامم را . دوست دارم دفترچه هایی را که پر می شوند .جان می گیرند . آدمهایی که خلقشان می کنم و با من پا به پا می آیند . از یک جایی به بعد دیگر نگران نوشته هایت می شوی . نگران دلفریبی هایشان . نگران حس و حالهایت وفتی رهایشان می کنی توی مجاز و هرکسی از ظن خود .... آره ...یارت می شود و از آن به بعد بازی ...تکرار مکرر فراموشی ها .

من دلم مدتها بود کاغذها را می خواست . این خودکاربازی ها . این "از میان یادداشتهای قدیمی "  ها را . می فهمی ؟ نه ؟ میفهمم . این عادت زشت پراکنده گویی را توی بلاگ نویسی ام دوست نداری . اما . خودم دوستش دارم . مجال نمیدهم تا فکرت را روی موضوع قبلی متمرکز کنی . آره . میگیرمت توی بغل و ناگهان : سُک سُک !

بیا از هشت سالگی برایت بنویسم . از شمعدانی های اردیبهشت که بازیگوشند و هی دم به دم به هوای عشقی سر می جنبانند . بیا از باران برایت بنویسم که نیمه های شب می خورد به پنجره و آسمان را رسوا می کند انگار پیش چشم تو ، بیا از بلوغ برایت بنویسم و از زمان ، از این جادوی همیشگی که درمان تاریکترین دردهاست . بیا برایت بنویسم از تنهایی دخترکی که زمان را وارونه کرد ، مرگ را بلعید ، و عشق را توی نقاشی های کودکانه اش صورتی کشید . بعد زرد ، بعد نیلی ... رنگین کمان شد . به خمره های طلا رسید که وعده اش را شنیده بود . که در انتهای هر رنگین کمانی خمره ای از سکه های طلا پنهان است .... بیا برایت  بنویسم که زمان چگونه می تواند تو را آبدیده کند ، تو را بمیراند و دوباره از نو ، از سر زنده کند ، شبی هزار بار در تو ویران شود و هر صبح ، هر سحر با تو بدمد ، آفتاب بشود . بیا برایت بنویسم که رذالت آدمها بی پایان است و به همان میزان بخشندگی اشان .بزرگ واری اشان و عمیق بودن قلبشان بی پایان تر . آدمهایی هستند که با تمام رذالت اشان آبروی جهان را می برند و در برابرشان آدمهایی که با قلبشان ، جهان را فتح می کنند . اصلا هی "تو " بیا مرا در آغوشت بگیر . آرام و عمیق و خواستنی . بگذار سرم را بگذارم روی شانه ات . بوی تنت را به درون بکشم .تپش هایت را با تپش هایم میزان کنم ، سرت را کمی بیاوری پایین تر ، بگویی : هی ! بوی وانیل می دهی تو ! ریز بخندم . من عاشق این چشمها شده ام عزیزم . عاشق این تپش ها . این تند تند پلک زدنها وقتی خیره بشوم توی چشمهات . من عاشق مهربانی ات هستم . عاشق بوی تنت . عاشق دستهایت که ادامه ی  اطمینان ِ  "بودن " هستند . چگونه باید برایت بنویسم آخر ؟ یک بار سوسا گفت پس را نمی نویسی ازش ؟ چرا اینقدر تو بی معرفتی نیلو !؟ نمی دانستم چی باید بگویم بهش . مثلا اینکه چطور می توانم این عمیق ترین حس جهان را توی کلماتی خلاصه کنم که تو را توصیف کند؟ هان ؟ حالا اما ، میبینم قدرت این را دارم که با چند کلمه ی ساده با چند حرف ساده ی کوچک : عین ، شین ، قاف ، از تو بگویم از دلدادگی ام بعد از یک طوفان تلخ ، از دوباره زندگی کردنم بعد از یک مرگ ناگهانی و من همه اش را مدیون تو هستم . مدیون آن همه مهربانی که توی شرایطی در آغوشم گرفت که داغ عشقی ننگین و ویرانگر بر سینه ام بود . وقتی خیال می کردم داغدار یک عشق پنج ساله ام . مردی که با تمام بی هویتی اش یک شب راهش را کشید و رفت . خیره توی چشمهام ، با وقاحت  : هی ! من یک وقتی عاشق تو بودم حالا عاشق کسی دیگر هستم !و من مات این جمله ، ... و در یک لحظه در بیخبری محض روی زندگی ام قمار کردم .... حالا که بعضی وقتها اینها را مرور می کنم از کودکی ام به خنده می افتم . از وقاحتی که یک انسان می تواند توی عمق وجودش مخفی اش کند و تو حتی به خیالت هم نرسد و بعد سالها ...بزند از یک وری بیرون این وقاحت ... حالا خنده ام می گیرد . برای اشکهایم . برای دیوانگی هایم . ویرانگی هایم . برای آن همه فریاد که توی درودیوار خانه ام گم میشد . برای آن قمار کودکانه برسر زندگی ! حالا اینها خاطراتی تلخ دور اما پر مغزند برایم . هیچوقت فراموش نمی کنم مهربانی هایت را که توی همچو اوضاعی مثل یک انسان شریف مراقب قدمهای کودکانه ای بودی که ممکن بود هر آن با مغز بپاشد کف خیابان . هیچوقت فراموشم نمی شود که چطور میگذاشتی برایت اشک بریزم و از داغم بگویم از درهم پاشیدن یک فلب !

هی "تو" ، به من این جسارت را دادی که بار دیگر روی پاهای خود خودم بایستم بی تکیه بر هیچکس ، و من دوباره به زندگی برگشتم . شاید هیچ کلمه ای نتواند مهربانی دلت را توصیف کند اما ...همین که صدای تپش هایت با صدای تپشهایم میزان شود ، کافیست .... تو ، حالا مرد عزیز منی ، با یک دنیا لبخند . و با یک قلب بزرگ که می تواند جهان را به آشتی با من دعوت کند و من را به آشتی با جهان و خدا می داند من چقدر این بودنهایت را میخواهم عزیز من . آره ...بیا تا برایت بگویم چهان چه اندازه می تواند زیبا شود ...دوباره از سر ...از نو ...با "تو " ....

شهرناز من  هشت سالگی را پشت سر می گذارد و من شادمانم از اینکه هشت سالگی اش را در کنار تو" ی عزیز خواستنی ام هستم و می توانم بعد سالها اینجا بنویسم که دارم کم کم مراحل بزرگ شدن را طی می کنم و یاد می گیرم که آدمها را باید خیلی زودتر از آنچه ویرانت کنند بشناسی . اینجا مثل من انگاری عمر جهان را طی کرده . فرازو نشیبهای بسیار و طولانی . زندگی و مرگ .... شکستها و موفقیتهای بسیار . اینجا نیلوفر ایرانی زاده شد و مرد و یک بار دیگر انگاری به زندگی برگشت . یک فرصت دوباره برای ادامه .... قدر این فرصت را می دانم . میفهمی ؟

رعدو برق  غوغایی به راه انداخته بیا و ببین . شهر در سکوت یک عصر ارام بهاری  خمیازه می کشد . من این یادداشت را می نویسم . چای خوش عطر بهاره می نوشم و باران را تماشا می کنم که دارد حالا  تند و بی وقفه می بارد . وحشیانه می بارد ....

عصر دل انگیزت به خیر . روزهایت پرتقالی و آرام .....

/ 5 نظر / 30 بازدید
ساغر(هوای بارونی)

نیـــــــــــــــل ِ دوست داشتنی ! پست ِ جدیدت را خواندم. و مثل همیشه ها پر شدم از زندگی و انرژی . قلمت عجیب زیباست. و و و خوشحالم برایت. خوشحالم که داری بهار را نفس میکشی و زندگی را در آغوش گرفته ای توام با عشق و مخلفاتش . روزگارت قشنگ و قشنگ تر. نیل .

ساغر

لباس ِ نو مباااااااااااارک شهر ِ ناز ِ عزیز.

سپید

..* و چ ِ خوب .. که زندگی جریان ِ آرام و دلپذیری دارد . + شهرنازم بزرگ شده .. تولدش مبارک [بغل]

آسی

[لبخند][گل]

دنیا، از نگاه یک عکاس

پیدا کردن متن ها و باورهای خاص کار آسونی نیست و امروز خوشبختانه وبلاگ شما یکی از آنهایی بود که از اولین پُست پیدا بود که قرار است امروزم را با زیبایی شروع کنم یک متن بسیار خوب ...