گاهی وقتی رویاهای صادقانه خرخره ات را میگیرند

دیشب خواب بدی دیدم آنقدر بد که نیمه های شب هراسان از خواب پریدم.اتاق عزیزم همان رفیق دیر آشنایی بود که قبل از خواب دیده بودمش. اوضاع مرتب بود و فکر و خیالات من نامرتب. یک لیوان آب سرد هم حالم را بهتر نکرد.یک خواب بد از دوران گذشته.یک شبح دیوانه که رهایم نمیکرد. یک نگاه درهم شکننده ... ترس برم داشته بود . خیلی طول کشید تا دوباره خوابم ببرد و آنوقت باز هم ادامه ی خوابم را دیدم. صبح وقتی چشم هام را باز کردم هنوز توی تختم بودم. سردرد بدی داشتم و فکرم آنقدر مشغول بود که نمیتوانستم حواسم را یک جا جمع کنم. همچو خوابهایی را کم میبینم و وقتی ببینم هم یک جوری به هم میریزم که آن روزم به باد می رود.همین طور هم شد .تمام روز اتفاقات ناجور و ناخواسته ای برایم افتاد. رد یک نگاه عمیق و دلهره آور همه اش توی ذهنم بود و بیخیالی هم دردی را درمان نمیکرد. حالا دارم با خودم فکر می کنم که چگونه است که هر وقت همچو چیزهایی میبینم به هم میریزم ؟ اتفاقی تازه در جریان است ؟

هووووم

بعدا نوشت ** هدیه همیشه می تواند حال و روز آدم را بهتر کند .مخصوصا یک هدیه ی سورپرایزکننده . به شکل وحشتناکی از گرفتن این هدیه ی ناغافل که مدتها بود دوستش هم داشتم سر کیف تشریف دارم حالا.

/ 3 نظر / 13 بازدید
سپی

چقد حال ِ آدم میرود توی قوطی .. این شبح ِ گذشته ی راه گم کرده ام .. حوصله داشته هااا[نیشخند] .. اما واقن تمام روز فکر ِ آدم را درگیر میکنند ... بد مصب همه اش هم چشات رژه میرن . +: به ما هم بگو کادو چه گرفته ایی خو ..[پلک]

ساغر

خواندمت نیلوفرم.... دوستت میدارم. دخمله. بازم منتظرم قلمت بباره و بخونم. برکت باشد.

مهرداد

سلام بانوی مهربون ... اره هدیه میتواند بند بند وجودت را به ارتعاش نامیرا و تا حدودی حالت تشدید در اورد و اما چه خیالی ؛ ما که ندیدیم ... همانند بهلول بهتر است نان را با بوی کباب بخوریم !!! موفق باشین بانو[گل]