وقتی قرار است یک هفته مامان ِ خانه بشوی و خودت دو زار وقت نداری !

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

مامانه در سفر است ، قبل آنکه برود هی تمام مدت توی خانه می چرخد  تذکر میدهد که چه کار را باید چه طور در مدت نبودنش انجام بدهیم . یا مثلا فلان غذایی را که نیمه آماده گذاشته توی فریزر،  چه طور آماده کنیم ، یا مثلا وقتی داریم از خانه می رویم بیرون حتما گاز را چک کنیم و الی ماشالله ... من تمام روز رابا شاگردهام درگیرم و آنقدر خسته ام و آنقدر حالم از هر چه کتاب و جزوه است دارد به هم می خورد که کم مانده غش کنم، آنوقت مامانه یک بند دارد توضیح می دهد که قورمه سبزی چه طوری باید بپزم ، منتها حساب نمی کند که وقتی من تمام روزم را تا 9 شب کلاس هستم کی فرصت می کنم قورمه سبزی بپزم ؟ به هر حال مامانه خیلی نگران است و همه اش هم خیال می کند ما ارضه  (؟) نداریم 2 روز توی این خانه با هم در نبودش در صلح و صفا و بی خسارت جاانی و مالی زندگی کنیم . من به مامانه حق می دهم چون ما واقعا همین طور هستیم که او می گوید ، ما بی اندازه تنبل ، باری به هر جهت و هر کی هرکی هستیم . آنقدر که وقتی مامانه می رود به  شام و نهار حتی  فکر هم نمی کنیم چه برسد به قورمه سبزی و ... ما گاهی که گرسنه بشویم می رویم بیرون و اینجوری الکی یک چیزی می خوریم فقط برای آنکه تا آمدن مامانه زنده بمانیم :) بله ، ما همین اندازه تنبل و تن پرور اما گرفتار هستیم و باید به ما حق داد . به مامانه اینها را نمی گویم می گذارم غر بزند و هی تکرار کند و هی تذکر بدهد و هی اصرار کند که حتما نهاری چیزی بپزیم اگر غذاهای توی فریزر تمام شد ،هی سر تکان می دهم و چشم می گویم و فکرم گیر برگه های پایان ترم است که جواز حضور چند تا از شاگردهام برای سازمان فنی  صادر می شود ؟ تمام شنبه را کلاس دارم  .منتها با خواهره برنامه می ریزیم برای مامانه قبل رفتنش تولد بگیریم . چون تولد مامانه 30 شهریور است و آن موقع هنوز از سفر برنگشته و ما دلمان نمی خواهد خیال کند وسط این همه قیل و قال به فکرش نیستیم . تمام عصر شنبه را از این سر شهر به آن سر بعد از کلاسم طی می کنم و وسیله می خرم و کیک سفارش می دهم . عصری  می رسم خانه و برای آنکه مامان را سورپرایز کنم شام لازانیا می پزم که طعمش شانسکی فوق العاده می شود و همه کف و خون قاطی می کنند که منم بعله یعنی ؟ هر  چند که به هر ترتیب باباهه زیر بار خوردن لازانیا نمی رود چون اسمش را گذاشته آت و آشغال ! به هر حال شبی است خوش و صمیمی و دوست داشتنی و از آنجا که فردا مامانه می رود و یک هفته نمیبینیمش همه امان دلمان گرفته . مامانه خیلی خوشحال است که به یادش بوده ایم و لبخندش هی پهن می شود روی تمام صورتش و من عاشقش می شوم باز دوبار:-* . یکشنبه روز سختی را می گذرانم چون مجوز شاگردام برای آزمون دوشنبه صبح صادر شده و همه مجازند که شرکت کنند و این خودش کلی برایم مهم است . شب به مامانه این را می گویم و لبخند میزند که خیلی بهم افتخار می کند و بگی نگی همچی خیلی خوشم می آید :دی به هر حال تمام یک شنبه گیر کلاسها هستم و قبل آنکه کلاس عصرم را تمام کنم مامانه می رود و همان موقع هم عین بچه مامان ها وسط کلاسم نزدیک است بزنم زیر گریه اما بحث حسابهای مختلط نجاتم می دهد . شب خیلی خسته تر از آنم که بیدار بمانم اما خواهره دلش گرفته تنهاست و می خواهد فیلم ببیند . با هم شام می خوریم و یکی از این فیلم ترسناک ها را می بینیم که اسمش را یادم نیست اما خب فیلم جالبناکی بود . به هر حال دوشنبه صبح من 7 بایدسازمان می بودم و امتحان سخت بود چقدر،  اما بچه ها خوب از پسش برآمدند .... ساعت 11 میرسم خانه و  عین جنازه می افتم روی تخت و فقط بیهوش می شوم و حتی به کلاس بعدی هم نمی رسم . از خواب که بیدار میشوم گیجم ، خسته ام و تنم درد می کند . و حالم از هر چیبرنامه ی فشرده است به هم می خورد .

امروز سه شنبه بود و من کلاس داشم تمام عصر را و بعد هم با خواهره رفتیم پیاده روی و بعد شام خوردیم و حرف زدیم و راه رفتیم و به خانه که رسیدیم باباهه هی غر زد که ما بی اندازه خودخواهیم و همه اش به فکر خودمان هستیم و ما عذاب وجدان گرفتیم و دلمان برای باباهه سوخت مخصوصا وقتی پرسید شام چی داریم و ما جوابی نداشتیم واقعا بدهیم بهش و او هم درک کرد و خودش جواب خودش را داد که که خب هیچی دیگه ! و ما خیلی از خودمان خجالت کشیدیم . و یاد روز تولدش افتادیم که دوم مهر است و تلاش کردیم برنامه بریزیم تا خوشحالش کنیم .

به هر حال ، حالا اینجا نشسته ام این یادداشت را تایپ می کنم پتو را پیچیده ام به خودم و سردم است چون اینجا واقعا پاییز از راه رسیده و آن هم چه پاییزی ،از آن طرف سرم سنگین است و مریض شده ام و دلم برای مامانم تنگ شده و هزاری کار ریخته روی سرم و دلم برای باباهه که بی شام و نهار مانده می سوزد اما کاری از دستم ساخته نیست و ....

خواهره دراز کشیده روی تختش ، "شما که غریبه نیستید " هوشنگ مرادی کرمانی می خواند و گاهی ریز ریز می خندد بعضی وقتها هم یک تکه را که خیلی خوشش آمده برایم بلند بلند می خواند مثل اینجا که " عمه ام که می میرد خیلی تعجب می کنم با خودم فکر م کنم من که در سیرچ نبو پس عمه چرا مرد ؟ " هوشوی عزیز به بد قدم  بودن مشهور بوده در کودکی و هر کی می مرده به اسم او تمام میشده و این جمله از آنجا آب می خورد .

دلم می خواهد بروم سفر ، یک سفر حسابی ، و خوش بگذرانم و بی خیال همه چیز بشوم منتها حالا نمی شود و فقط با این فکر خودم را گول میزنم که دوره ام دارد تمام می شود و به زودی رها می شوم از این شیفت کاری مزخرفی که خودم باخودم چیده ام ....هوووووووووووووووم .

/ 1 نظر / 7 بازدید
سپید

مامانا واقن موجودات ِ دوس داشتنی هستند .. که بدون ِ منت همیشه ناهار و شاما رو ردیف میکنن .. یادم میاد یه بارم مامانه ی من رفته بود سفر .. و من مونده بودم و سه تا سر عائله ... ی جمله ی جادوئی و صد البته کارا موجود میبود که همیشه جواب میداد اونم این بود که " اگه بچه های خوبی باشین واستون غذا میپزم" ..ساعاتای شام از 9:30 ،10 به 12 تا 12:30 کشیده شده بود.. جوری واسشون گذشت بیچاره ها که .. وقتی مامان اومد .. بدون اثتسنا همشون از خوشحالی گریه کردن .. خوب این مال ِ خیلی وقت پیشاس .. وقتی که هنوزیه دختر مدرسه ایی بودم .. [زبان]