از اینجا ، زیر یک باران پاییزی ...تا آنجا ، هر آنکجا که هستی ....

خب ، ازاحوالات ما اگر که پرسیده باشید مریضیم . یک عدد سرما خوردگی سخت که احتمالا از مامانه بهمان سرایت کرده . مامانه از سفر که برگشت حسابی فین فین می کرد مریض بود و اوضاع هم هیچ رو به راه نبود ، این که می نویسم رو به راه نبود یعنی به معنای واقعی کلمه زندگی امان رفته بود روی هوا ( هست هنوز هم البته همان ورها ) . از آنجا که تیر ازل بی آنکه به در و دیوار بخورد ، صاف فرود می آید همیشه روی فرق سر ما ، طبق معمول زد مارا داغان کرد . این داغان که می گویم یعنی بروید تا ته ماجرا منتها نمی شود من مثل آدم همه ی ماجرا را سیر اتا پیاز بنویسم . همینقدر بگویم که طبق معمول غمباد گرفته ایم . به هر حال ،  دارم عادت می کنم به اینکه دیگر امید خاصی به چیزی ، کسی یا اتفاقی نداشته باشم . این روزها خدا توی خاطر من بیشتر شبیه یک خاطره است ، چیزی شبیه تکه هایی از زندگی ام که حالا بی نهایت دور ، غریب است . شاید احمقانه باشد اما ، حقیقت همین است . شاید دوستانی هستند که عقیده دارند آدم وقتی گرفتار بشود و خدا به دادش نرسد ، می افتد به کفر گویی و انکار و از این خزعبلات.منتها من دوست دارم به این دوستان یک چیزی بگویم ، آدمها هیچ وقت توی موقعیت هم زندگی نمی کنند ، شاید بعضی وقتها بعضی گرفتاری ها نسبی باشند اما وقتهایی هم هست که آدم زیر بار چیزی می شکند ، می ترکد و آنوقت ، قانون نسبیت را باید آتش زد ، سوزاند . پس بهتر است همچو فکرهایی را فقط برای خودمان نگه داریم . بحث را زیادی کش ندهم . دوست ندارم کسی عقیده و نظر شخصی اش را بهم تحمیل کند یا از این تریپ ها بردارد که " چه آدم عوضی !!!" و از اینها . من را توی قبر هیچ کس نمی گذارند خدا را شکر . هووووم داشتم می گفتم که تیر و ترکش ازلی باز گرفت دامن مارا ... داغان شدیم رفت . از هفته ی پیش تا حالا از بد هم بدتر شده. به هر حال هر چه که هست از حالت سکون ِ همیشه بدش در آمد شد بدتر ...هوووم هووووم .

مریضم . فین فین ، پتو را پیچیده ام به خودم سرم گیج می رود هی جوشانده میریزم توی حلقم و با این تن ِ کوفته ی داغان می روم سر کلاس و صدام از گلوم زورکی در می آید . کلاسهام گاهی جای خوبی برای فراموش کردن همه چیز است گاهی هم مکانی برای یادآوری و بازبینی تمام آنچه هست و نیست .منتها این روزها شاگردهام امتحان می دهند  آنقدرها سرم گرمشان نیست که قبلا بود . روی صندلی راحتی ام گوشه ی کلاس لم می دهم ، "خزه" می خوانم از "هربر لو پوریه "  و گاهی سرم را بلند می کنم تا بچه ها را تماشا کنم که سخت مشغول حساب و کتابند ، محبوب ترین شاگردم یک دختر دبیرستانی متولد 72 است . از آن بچه هایی که همیشه می توانند با حرفها و نکته سنجی هایشا لبخد بیاورند روی لبت . بی اندازه تلاش می کند خودش را بالا بکشد و گاهی آنقدر سوال می پرسد که کلافه می شوم . همین خصوصیات جالب و کنجکاویهایش است که باعث میشود دوست داشتنی باشد . با آن طرح های عجیب و غریب لباس پوشیدنش ، شیوه ی  آرایش موهایش و پاپیون های ریز صورتی روی کیفش . کلا بدجوری خوشم می آید ازش و تا آنجا که به من مربوط باشد باید بگویم خوب  دانشجووویی می شود توی این رشته . استعدادش را دارد و توان تلاشش را هم . از آن طرف منفورترین شاگردم یک  پسر 25 ساله است که هر وقت سر هر امتحانی که حاضر شد ورقه را خالی تحویل داد . مفت هم نمی ارزد و از آنجا که به تازگی دانشگاه همین رشته را هم می خواند خیلی رک و راست امروزبهش گفتم متاسفانه هیچی جای پیشرفت ندارد . کمی بدجنسی کردم منتها حق اش بود چون یک دوره ی کامل عذاب روحی روانی بود که آخرش هم تبدیل به یک شاگرد درست و حسابی نشد که نشد

امروز بولتن برد کلاسم پر از نقاشی شد . یکی از شاگردهام که امتحان تشریحی داشت  دختر 6 ساله اش را هم آورده بود . بچه آنقدر سفید بود که نگو . شبیه پنبه . با موهای لخت مشکی . یک عینک ریز دور قرمز روی چشمش بود و تمام لباسها و وسایلش از "وینکس" بود که گویا یک کارتون محبوب ماهواره ای است و تازه ساعت مچی اش را هم که نشانم داد باز وینکس بود و کلی هم توی وقت آزاد برایم در مورد شخصیت های کارتونه حرف زد . منتها یک خورده زیادی شلوغ بود برای همین بهش گفتم چند تا نقاشی بکشد تا بزنیم روی بولتن و آنوقت تا آخر امتحان مادرش،  حدود 35 صفحه نقاشی برای من کشید که قبل از انکه بروند همه را دوتایی چسباندیم به بولتن و ازم قول گرفت که وقتی رفت هم بگذارم نقاشی ها بمانند . کلا بچه ی خون گرم بانمکی بود و باعث شد مریض بودنم را یکی دو ساعتی فراموش کنم .مخصوصا که به طرز شیرینی عبارت  "خانم معلم" را ادا می کرد . و برایم تعریف کرد که معلم آمادگی اش را دوست ندارد چون این شکلی  :-( است همیشه. و دوتایی کلی خانم معلمش را تحلیل شخصیتی کردیم .

 زیر باران ریز و ممتد پاییزی بشتم خانه .سردم بود شدید و مغزم داشت . نیم ساعتی با همان لباسهای خیس افتادم روی تخت .  حالا که توی خانه ام انگاری حالم بدتر هم شده . هیچی بدتر از این نیست که توی همچین زمانی اینشکلی مریض باشی ، درب و داغان و آنوقت از آن بدتر اینکه دلت هم گرفته باشد خسته باشی و غمگین هم .... خیلی غمگین ....

پ.ن : راستی کسی نیست راهنمایی کند که از این موسسه های ارشد کدام یکی بهتر است ؟ سنجش تکمیلی ؟ پارسه ؟ مدرسان شریف ؟  ماهان ؟ هان ؟ هم اکنون نیازمند همفکری گرمتان می باشیم . بعله !

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
سپید

گاهی هر چه زور بزنی کسی صدایت را نمیشنود...هر چه قد بلندتر حتی .. کرتر میشنود آنها دیگر چه برسد به صدای نفس هایت.. که خودت هم نمیشنویشان بعضن ..بارونم که واسه ما ضرب میگیره نمیتونیم یاد آخرین خوشبختیمون بیوفتیم بس که دوره .. یکی از رفقا راس میگف .. نوستالژی بارون واسه 60 غمه [متفکر] کلی ک .. شعر شد [ابرو] .. خوب اگه رشته خودمونو بخوای یا زیر شاخه هاش که مدیریت باشن ..ماهان خوبه .. اگه ادبیات نمایشی و ادبیات و بخوای بازم ماهان .. کلن ماهان دیگه .. من الان اسپانیر ماهانم فمیدی ؟[نیشخند]

اشکان

می دانم!تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! خوشحال میشم بهم سربزنی وباهم تبادل لینک داشته باشیم[گل]

سنگی بر گوری

خواب آن بیخواب را یاد آورید...مرگ در مرداب را یاد آورید...