بیا برای زمستان دعوت نامه بفرستیم !

این روزها به نظرم می رسد دارم حافظه ام را از دست می دهم .حرفهایی هستند که هیچ به یادشان نمی آورم . آدمهایی هستند که هیچ به یادشان نمی اورم . لحظاتی هستند که هیچ به یادشان نمی آورم . چهره هایی نا شناس  اما که من را می شناسند . توی خیابان سر تکان می دهند برایم . من ،گیج و منگ ِ نگاهشان . لبخند کج از سر ناچاری ... سر تکان دادنی هول هلکی...و می گذرم .بی آنکه بدانم این لبختد برای چه کسی بود این چشمها هم ....همین روزهاست که باید یک دفترچه یادداشت برای خودم جور کنم . خیلی چیزها را توش بنویسم از قرار ملاقات ها ...از حرفها .تکه کلامهای ماندگار ...از دوستانم ..شماره تلفنهاشان...خاطره هاشان ...از  قولهایی ک می دهم .حرفهایی که می زنم ...وعده ها ...
از تمام آنچه به کارم می آید ... من دارم این حافظه ی لعنتی را از دست می دهم
و خودم هم نمی دانم چرا . پاییز به گمانم کار خودش را کرده . پاییز مجنونم کرده
امسال و من هیچ پاییزی را تا  به امروز این همه تلخ ...این همه نا هماهنگ
...این همه بد خبر سراغ نداشته ام . پاییزی پر از خبرهای مرگ ... مرگ آنها که
می شناسمشان . آنها که دوستشان داشته ام و یا حتی نداشته ام . آنها که خاطره ای محوند در گذشته اما چهره هاشان آشنا و ملموس ... به گمانم تاثیر گذارترینشان خبر مرگ فاطی بود . هیچ رنجی تا به امروز نتوانسته اینطور در ذهنم نقش ببندد .. در
جانم بی آویزد با من ، در من یکی شود ! و آن چهره ، آن همه معصومیت بکر ، ان همه
تنهایی ... شبها وقتی می خوابم چهره اش را میبینم پیچیده ذر جامه ای سپید و وهم
انگیز .. می دوم تا از او بگریزم . اما ...نمی شود . او همه جا هست . همه جا
ایستاده در برابر من ... لبخند محو به لب ، یخ زده و سرد ... تنها و نا امید ...
چشم به را ه... در انتظار آغوش گرم تنها فرزندش ... و ناگهان از خواب می پرم . عرق
سرد نشسته بر جانم ... و نمی توانم حتی گریه کنم . نمی شود ... فاطمه سی سال بیشتر نداشت . تابستان آخرین باری بود که دیدمش .. رفته بودم سر خاک پدر بزرگم نشسته بودم و گرم دردودل ، که سر و کله اش پیدا شد ... لاغر و رنگ پریده و داغان ... 
آنجا نشست و زار زار گریه کرد ...همان موقع فهمیدم سرطان تمام  حانش را گرفته
... و همان موقع اولین و آخرین باری بود که با هم برایش گریه کردیم . امید دادن
های واهی .. خوب می شوی خدا بزرگ است های واهی ... امید داشته باش های واهی ...
و  حالا یک ماهی هست که او با تمام امیدهای ریز و درشت واهی اش توی خاکی سرد خفته ...تنها ... و بی پناه ... شبها گاهی چهره اش را توی خاک میبینم. فکر می کنم حالا وافعا زیر خاک است ؟ زیر آن سنگ عظیم ؟ و تنم مور مور می شود ....می دانی  باورم نیست او صاحب سنگ قبری همان حوالی پدربزرگم باشد ... حتی نمی توانم بروم سر خاکش . نمیتوانم . نمی شود ...می ترسم . از دیدن چهره اش روی سنگ و از  به بادآوری آن همه اشک ، آن کودک سه ساله ی بی مادر ... نه نمی توانم ... و کابوسها ... امان از کابوسها ....
تمامی ندارند .....

بعدی مادر نوا بود ... می دانستیم که تمام است ... می دانستیم و  با این وجود منتظر نبودیم  ....همیشه این امید واهی آدم را از واقعیت دور می کند ....چقدر مرگ سرد است
...چه چهره ی تلخ کریهی ... چه زجری .... و اشکهای من برای نوا است ... این دختر
مهربان خوش قلب که حالا داغدار عزیزترین تن است .... تمامی ندارد این پاییز ؟ همه اش تلخ بود برایم . سرد و زجر آور .... آنچه باقی ماند کشمکشهای بسیار ...و تندی های بسیارتر ... بعد خبر جدایی یکی از دوستان قدیمی ام ...  هی رفیق ! آن همه عاشقانه حالا کجاست ؟ ... و زندگی روزهای خوبش را به یاد سپرده ... یکی از دوستانم برایم نوشت : هو ! چت شده باز ؟ چرا اینقدر نیستی ؟ چرا اینقدر وقتی هستی تلخی ؟ !!

عزیز من چه می توانم برایت بنویسم ؟ حال آدم که خوش نباشد ، روزگار که بر وفق مراد نباشد  زندگی که در هم تنیده باشد ... مرگ هم که اگر باشد ...جایی می ماند
برای لبخند ؟ عشق ؟ زندگی ؟ نه ... هوا اینجا زیادی سرد است برای زندگی ...

بیخیال رفیق ... دارم فراموشی می گیرم و چه خوب ! آدم باید فراموش کند این خبرها را تا آرام بگیرد ... آدم باید بگذارد زمین و بگذرد از این همه فکر تا آسوده بخوابد دمی بی کابوس ... بی درد ...
یک روزی شاید دوباره بشود لبخند زد ... روزی که آفتاب تابیده باشد  ... روزی
که پاییز برگ ریز هزار رنگ تمام شده باشد .... روزی که ...

حالا بگذار کمی بخوابم...خسته ام !

 

/ 5 نظر / 22 بازدید
ساغر

درود نیل... چی بگم... آه میشینه روی گلوم و کاری هم نمیشه کرد. واقعا کاری نمیشه کرد.... فقط میدونم باز آرامش به سراغت میاد دختر ِ زیبا.

سپید

..* شاید باید مثل ِ درختها که در پاییز برگهایشان را میسپارند به باد .. ما هم حافظه مان را بسپاریم به باد .. شاید بهار که آمد سبز شدیم .. فراموشی در پاییز مسریست .[گل]

آسی

[خنثی]

نیلوفر

سلام نیلی خوبی ابجی؟؟ خیلی وقته نیمده بودم دلم حسابی برات تنگ شده بود خوبی گلم؟؟؟

فائزه.محرم اسرار

سلام نیلوفر خانم بعضی حس هات آشناست چون من هم تنهایی زندگی میکنم تنهایی خرید و تنهایی کتاب و تنهایی چای سر بزنی خوشحال میشم