خانه

یادم هست وقتی تازه آمده بودیم اینجا این خانه را دوست نداشتم . هر بهانه ای می گرفتم که نشان بدهم از اینجا خوشم نمی آید . کار به جایی رسیده بود که به راهرو هم گیرمی دادم و حتی به پاگردها . بعد کم کم خانه برایم بی حس شد . نه آنقدر ناجور که نخواهمش و نه آنقدر نزدیک که دلتنگش بشوم . بعدها بهش عادت کردم و حالا ... دوستش دارم به گمانم . اتاق خواب مشترک من و خواهره تبدیل شده به امن ترین نقطه ی دنیا برایمان و همین شاید دلیل مانوس شدن خانه باشد باهامان . وقتهایی که بیرونیم و بعد از یک روز کاری سخت همه امان در کنار هم توی خانه جمع می شویم ،، آنوقت است که می فهمم دوستش دارم ... شبها بیشتر از همیشه .... حتی با تمام دلخوری هایی که ازش دارم و همچنان هم ادامه دارد . چیزی که هست "عادت" شاید بزرگترین عامل برای مانوس شدن تکه تکه های زندگی باهامان باشد ....

/ 10 نظر / 12 بازدید
ساغر(هوای بارونی)

هووم انگار اول شدم اینبار... ما هم یک ساله خونه عوض کردیم از اتاق قبلیم با کلی احساس خدافظی کردم.با یه نگاهه عمیق همه جاشو تماشا کردمو با بغض اومدم بیرون... آره عادت...

سپید

فقط عادت نیست .. عشق و امنیت و آرامش هم هست . و مامانا .. باور کن جایی که مامانا باشن بهترین و دنج ترین جای دنیاس ..[ابرو]

مهرداد

سلاااااام... خوبین شما؟؟؟ حرفاتون یجورایی البته فقط یجورایی بوی غرور میده....از اون غرورایی که ذهن طرف رو بدجور میپاشونه به هم!!! راستی گفته بودم عوض میکنم....عوضش کردم.... میبینم مطالب قبلیتون یجورایی نیستن دیگه.... اگه خواهش کنم میگذارینشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون واقعایه حس خوبی پیدا میکنم وقتی میخونمشون....بخدا راست میگم...نمیدونم هرچی دوس دارین فک کنین درموردم...ولی این خواهشمو انجام میدین؟؟؟

مهرداد

خانه ی ما چند سالیست درداستخوان دارداینگاری... توی زمستانای بارونی و برفی زیادی از حد گریه میکند... او هم دلش تنگ میشود ... به قول شما خانه تو دارست... راستی ابجی منو میبخشی؟؟؟

مهرداد

سلاااااام ابجی... منو بخشیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بخدا بخشیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به جون همون خواهره قسم بخورین ؟؟؟ من فک کنم اکثر نوشته هاتونو خوندم و بیدلیل نمیگم که خوب مینویسین و زیبا و دل نشین...از این تعارفا و چرب زبونی ها که میانتو وبلاگ و نوشته رو نخوندن و نظر میدن هم بدم میاااااد شدیدااااااا... ---------------------- ابجی یه عزیزی میگفت : کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا چه میدانی تو از امروز چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب که فردا میشویم تنها -------------------

مهرداد

ابجی کمکم میکنید نویسندگی رو یاد بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی یجورایی میخوام خیلی راحت اونچی کهتوی ذهنم و توی دل هستشو بیارم رو کاغذ .... میشه اگه گذرتون خورد به اون طرفا درمورد خوب بودن و یا بد بودن نوشته هام بهم بگین؟؟؟یجورایی کمکمک کنید از این اصطلاخات و توصیات زیبایی که به کار میگیرین یاد بگیرم باشه؟؟؟ قول میدین؟؟؟ قول مردونه ها ! خوشحال شدم کمی منو بخشیدین... ایشالا غمینباشه تو زندگیتون و روزی برسه که شاد شاد بنویسین موفق باشین بدرود[گل]

مهرداد

سلاااام... ممنونم دوست خوبم... موفق باشین[گل]

ماشالا خان

حتي كارتون خوابها هم به كارتونشون و تكيه اي كه كنارش ميخوابن حس تعلق پيدا ميكنن.

سوده

آدم حتی می تونه به نوشته های یک وبلاگ هم حس تعلق پیدا کنه که دیگه الان به هر دلیلی نیستن و تو مجبوری قبول کنی ......

ماشالا خان

نميدونم. فك كنم همه اش يكي باشه يا حداقل قابل تبديل به همديگه. هيچ ادمي نيست كه تو ارزوي شرايط بهتر نباشه. ولي كمتر كسيم هست كه دلتنگ گذشته اش نباشه. من هيچ وقت كارتن خواب نبودم. ولي ميدونم دل آدم براي ژيان قراضه اش كه تمام مدت بايد خم ميشدي تا شيشه جلو رو ببيني و هر بار دنده عوض ميكردي صداي قژ قژش پيام جا رفتن دنده رو ميداد, براي كرسي خونه مادر كه زيرش لم ميدادي و دستشويي حياطش كه هر بار ميرفتي سگ لرز ميزديم ميدويديم زير لحاف براي دوران اجباري سربازي و دوستا و حتي ارشدها و پاس دادناي شبانه اش تنگ ميشه. دلتنگي از تعلق خاطر مياد, تعلق خاطر از خاطره و خاطره از كنار اومدن با شرايط.