بی سرزمین تر از باد ... **

تمام ِ "خودم " بودن همین تکه های ریز ِ پاره پاره است ، همین چمدان کوچک یک نفره ، چند تا خرت و پرت ِ یادگاری ، چند تکه لباس ، دو سه تا قاب عکس که توی همه اشان چهره های شادی هستند که دارند رو به دوربین می خندند ، چند تا کتاب که حداقل بی حوصله نشوم ، و همین ! بعد ، ادم میبیند که این قابلیت را دارد ، که همان کولی آواره ی بی سرزمین باشد ، شاید اوضاع آدم بدتر از باد باشد حتی ، آدم می تواند بی سرزمین ترین موجود روی زمین بشود ، بی تعلق ، بی فکر ، بی مهر ... تعلق آدم را بیچاره می کند ، نه نه ... اول آدم را "دچار " می کند و بعد ، بعد که آنقدر آدم خودش را فراموش کرد که نه راه پس داشت و نه راه پیش ، آنوقت تعلق دور آدم حلقه میزند مثل یک مار پیتون ِ غول پیکر عمل می کند ، آرام و با طمانینه به آدم نزدیک می شود گرد آدم می چرخد و آدم را توی آغوش می فشارد ، آرام می فشارد ، آرام .. و بعد یواش یواش دایره اش تنگ تر می شود ، باز هم تنگ تر ، بعد آدم  صدای شکستن ِ اولین استخوان را می شنود ، "قرچ " ... و بعد استخوان بعدی ، بعدی ... و آدم یکهو به خودش می آید و میبیند که معلق مانده با استخوان هایی که مچاله شده اند ، آدم آن لحظه هیچ چیز حالی اش نمیشود جز آنکه دلش می خواهد از زور درد ، فقط بمیرد و تمام ... به قبل و بعدش هیچ فکر نمی کند ، به آدمهایی که پشت سرش ایستاده اند و این صحنه ی رقت انگیز را دارند تماشا می کنند ، هیچ اهمیت نمی دهد ، فقط دلش می خواهد چشمهاش را ببندد و تمام شود  ... قصه به آخر برسد بی اینکه او دیگر به چند و چون ماجرا ذره ای فکر کند ، بی اینکه چشمهای براق پیتون را ببیند ، که آماده اند او را ببلعند ... بی هیچ وحشتی ...نه .. آن لحظه حتی دیگر وحشت هم معنایی ندارد ... درد از سر گذشته است ...

می دانی ، آدم یک روز به خودش می آید و می بییند دیر شده است . و این دیر شدن درمان ندارد . تمام این روزهایی را که نبوده ام ، آنقدر فکر کرده ام , آنقدر خودم را قضاوت کرده ام آنقدر به خودم تلقین کرده ام .... و بعد آدمی بود که آمد ، لگدی پراند، ضربه ای زد ،  و قلعه ی کوچک شنی ام را از هم پاشید ... خودخواهی اندازه دارد ، منتها خودخواهی بعضی آدمها بی پایان است ، بی اندازه ، و هر چقدر بهشان بها بدهی ، به همان میزان از تو طلبکار خواهند بود ، هر چقدر بهشان باج بدهی ، این باج را نمی گذارند پای اینکه تو داری تحمل می کنی اشان به دلایلی ...نه این باج را می گذارند پای اینکه قوی هستند ، و می توانند باج بگیرند ... بیزارم از همچو رفتارهایی . از خودخواهی های بی پایانی که دنیای شنی کوچکم را ویران کرد و از دیوانگی هایی که تویش هر چه بود ، نه "من " بودم نه هیچ ...حالا خسته ام شاید باید 72 ساعت بخوابم تا خوب بشوم شاید باید خودم را بازنشسته کنم از این همه فکر و خیال باطل ...شاید باید چمدانم را بردارم خرت و پرتهام را جمع کنم و بروم یک جایی که نه من باشد نه خودخواهی ، نه ... بماند ...

 

اینجا ، حالا شاید بدون من ، دنیا کار خودش را بهتر از سر بگیرد . و به هیچ کجاش نباشد این دردهای کوچک ِ ریز ریز ، که وقتی انباشته می شوند روی هم می توانند ویران کنند ، بسوزانند ، به آتش بکشند... آدم گاهی غیر منصفانه به آتش کشیده می شود ...

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
سرونازشیراز

* خداوندا هرگز نگویم دستم بگیر سالهاست گرفته ای مبادا رها کنی ...........[گل][گل] .... همیشه شاد شاد باشییییییییییییییییییییی[ماچ]

اون مار پیتون و بند و بساطش تشبیه نچسبی بود(هر چند که تو مثل مناقشه نیس) اما تعلق داشتن میتونه دلچسبم باشه...اینکه تو کسی رو داری کسی که فقط به تو تعلق داره با هزار خاطره ی عزیز...

ادموند

خیلی زمان گذشت تا دوباره چیزی بنویسی این نشانه خوبی است ؟ اینجا آدم و رفتم ساده بودم تو نبودی اشتباه نکن باران هم نبود ! شاید علی صالحی دارد می لرزد که من شعرش را داغان کردم اما دلم خواست و این مهم است. اگر دلت می خواهد بزن و داغان کن خوب میشوی دختر خیلی زودتر . دوستدار تو : ادموند

سحر

من بودم :) هی یادم میره اسم بنویسم یعد اشتباه میشه

سپید

واز بالی، بالشم را می‫برد با خود: پرواز بی مقصد فراز خانه‫ های خفته در تاریکی ممتد.. بالم در آن رؤیای بی فرجام کم کم رنگ می‫بازد. ::