در آغاز این روزهای خوب ...

××× این یادداشت را در هفته ی پایانی اسفند نود و یک نوشتم اما بنا به دلایلی نشد که بگذارمش اینجا . حالا ، خالی از لطف نیست خواندنش ...

 

بگذار همین اول کاری تکلیف این یادداشت را برایت روشن کنم رفیق . آدم نمی تواند از نگارنده ای که طی یک سال گذشته کمترین آمار نگارش را چه در اینجا و چه در هر کجا ، از یادداشتهای شخصی اش بگیر تا غیره ، داشته ، انتظاریک یادداشت درست و حسابی و منسجم را داشته باشد ، این نگارنده به درد بی درمان درهم گویی گرفتار آمده و هر چه اینجا ، حالا بنویسد ، شک نکن که بسیار بسیار درهم برهم و از هر کجا ، خبری ، خواهد بود . پس اگر حال و حوصله اش را نداری همین حالا اینجا را ببند و بگذار برای یک وقت دیگر . یا هم که اصلا همان وقت دیگر را هم نخوان . والله ! آدم چه حوصله ای دارد مگر ؟ هان ؟

حالا که این یادداشت را می نویسم یکی از آخرین روزهای اسفند نود و یک را دارم پشت سر می گذارم .همین یک ساعت پیش رسیده ام خانه . از خرید هیچ خبری نبود . کلا یا من زیادی بد سلیقه شده ام یا فاتحه ی بازار را باید خواند . البته مردمان بسیاری بودند که خریدهای بسیاری در دست داشتند . بگذریم . یک لیوان چای داغ . اینجا به راستی بهار است . از اینجا که نشسته ام تمام درختهای حیاط خانه های دورو بر را میبینم ، پر از شکوفه . حتی اینجا که طبیعت قشنگی هم ندارد ، بهارش دیدنی است . این دومین بهاری است که در این شهر کوچک می گذرانم . یک بهار تلخ را پشت سر گذاشته ام و حالا چه شادمانم که برایت بنویسم این بهار ، بهار دیگری است .زمستان را که یک سال تمام برای من طول کشید پشت سر گذاشته ام . یک سال آزگار توی تمام خوابهای من برف بارید گلوله گلوله . اینجا زمستانهای سخت خشک و سردی دارد.زمستانهایی که تمام وجودت خواهش می شود برای باران ، و نمی بارد . فقط تا چشم کار میکند یخبندانهای طولانی ست . سرما تا بن استخوانت را می سوزاند . پوستت را قلفتی می کند لامصب . منتها اگر راهش را یاد بگیری زمستان گذراست . بهار که بیاید خاطره ی آن همه روزهای سرد را از خاطر می بری . دلت تازه می شود با بوی خوش شکوفه های صورتی و سفید . دسته ئسته پرنده هایی را تماشا می کنی که پیروزمندانه به خانه برمی گردند . شادمان و خوشحال از گذراندن فصلی سرد . بنفشه ها ، پامچال ها ، شمعدانی ها ، و از تمام اینها زیباتر ، سنبل ها ... من اینجا پامچال ندیده ام هنوز . نمی دانم اصلا دارند یا نه . منتها تا دلت بخواهد بنفشه هست . همین پریروزها پسرکی هفت ساله که سبزه هاش را روی یک چرخ دستی درست جلوی در خانه اشان می فروخت ، بنفشه ها را دسته مکرد و با صدای بلند می خواند : بنفشه .... آی بنفشه ...من را یاد هزار خاطره ی خوش می خواند این بنفشه . یاد حیاط خانه ی پدربزرگم بیشتر . راستی سلام بابابزرگه ی مهربان قبراق دوست داشتنی من . امسال نبودنت دوساله می شود . من هیچ نمیدانستم این را .درست همین چند روز پیش بود که تقویم را ورق زدم و سالگردت چشمم را زد . بعد شمردم و دیدم دوساله می شود این نبودن و چه زود !؟ دنیا همین است نه ؟ یاد من باید امسال بیایم زودتر از همه دیدنت ، عید دیدنی کنیم . به جبران پارسال زشتی که نبودم اصلا . به جبران آن همه ...بگذریم . فقط این را برایت بگویم که تو در تمام سلول سلول وجود من زنده هستی و می تپی .تو ، عزیزترین مرد تمام زندگی ام ..چه اهمیت دارد که اینجا نباشی ؟ یادت یادگار من است . می فهمی ؟

این یادداشت را در شرایطی می نویسم که نمیدانم دوستان قدیمی ام ، آنها که یک روزگاری شهرناز را می خواندند حالا کجا هستند ، هر کجای این دنیا که هستند برایشان خوبترین ها را آرزو می کنم با عشق. اگر هنوز من را می خوانید برایم بنویسید راستی از خودتان . کجا هستید ؟ چه می کنید ؟ چه خبر از دنیای پرتقالی رنگتان ؟

به یکسال گذشته که نگاه می کنم یک حجم وسیع درهم برهم و پیچیدگی چشمم را می زند . دو سال گذشته بدترین سالهای تمام زندگی ام را پشت سر گذاشتم تا به امروز . همه چیز پشت سر هم اتفاق افتاد . ضربه کاری و مهلک .. اما خب ، من کرگدن خوبی بودم . یک کرگدن درست و حسابی که گذراند و هر چند خم به ابروی خودش و خیلی ها آورد اما ، زنده ماند انگار ! باید یک بیلان حسابی در بیاورم از این همه سود و زیان . این همه هزینه ...این همه ... بگذریم خیلی با دید مالی نگاه نکنیم بهش .میدانید که هر کرگدنی در پشت سر یک مورچه ی مهربان و فداکار همراه خودش دارد . واگرنه هیچ کرگدنی بی وجود این مورچه ، کرگدن نمی شود . من هم داشته ام . واگرنه حالا یک کرگدن قبراق و سرحال نبودم . دست کم اگر همچنان کرگدن می بودم خیلی شل و ول از آب در می آمدم . اوهووووم . مرسی مورچه جان . یا شاید من باید بگویم مرسی مورچه های عزیزم ( خطاب به اشخاص خاص ).از این حرفها که بگذریم اگر سود و زیانها را باز با دید مالیچیها بالا پایین کنیم ، باید بگویم من واقعا یک دو سه قدمی بزرگتر شدم انگار . یاد گرفتم آدمها را درست تر بشناسم . لبخندها را هم . و اینکه یاد گرفتم هر اتفاق تلخی که برایمان می افتد شاید واقعا در پس آن حکمتی باشد ... شاید نجاتی مقدر شده باشد و نجات دهنده ای هم ... ایمان بیاوریم ...

هرچند که اتفاقات این دو ساله ی اخیر من را تقریبا از همه چیز دنیای اطرافم کند اما آدم این ماهی قرمزهای ریزه میزه ی بانمک را هر وقت که از آب بگیرد و بی اندازد توی تنگ و بلور و بگذارد روی سفره ی هفت سینش ، زنده و سرحال می شوند ، یاد من باشد امسال ماهی های تنگ بلورم را زنده نگه دارم . یاد من باشد امسال تمام برنامه هایی را که ازشان عقب افتاده ام پیگیری کنم . کارهای نیمه تمامم را سروسامان بدهم . علایقم را پی بگیرم . زندگی کنم با شوق ...با عشق ، بدبینی ها را بریزم دور . کینه را ، نفرت را ، دروغ را ، زشتی را ، یاد من باشد دل نگه دارم و دل نشکنم . یاد من باشد امسال ، یک زندگی تازه را آغاز کنم . بی حسد ، بی هر حس تلخ و آزاردهنده ای که دنیایم را ویرانه کند . و همینجا بنویسم که راستی عروس زمستان من بودم گویا :)امسال را در کنار خوبترین و نجیبترین مردی که در تمام زندگی ام شناختم خواهم بود . در کنار یک دنیا مهر و صداقت و عشق . لبریز از خالصانه ترین لحظه های با هم بودن. عزیز من ، داشتنت من را سرشار از زندگی می کند و سرشار از بهترین خاطره ها . امسال ، بهار ما خواهد بود . یک بهار سبز ، دلنشین و اعجاب انگیز . پر از شیرین ترین لحظه ها . بودنت مستدام . زنده بمانی و زندگی کنی .

و در آخر ، یک غروب دل انگیز اواخر اسفند ، یک لیوان چای که حالا سرد شده و باید بروم عوضش کنم ، چند تا دانه اس ام اس ریزه میزه از سپیده ی عزیزم . اینجا آسمان آرام آرام تاریک می شود . فردا اخرین روز کاری سال نود و یکم را پشت سر خواهم گذاشت ... و همه چیز می رود تا ، تازگی دوباره را تجربه کند . در سالی که پیش رو داریم از خدای مهربانم برای تمام انها که دوستشان دارم ، تمام آنها که دوستم دارند و برای تمام آنها که دوستم ندارند حتی ، بهرینها را آرزو می کنم . بهارتان سبز ، ترو تازگی را دوباره تجربه کنید .

سال نو مبارک

" نیل "

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
سپید

..* واااااااااااااااای بلخره یه یادداشت درس درمون خوندیم ها ..[ماچ] . من برایت مینویسم از چهار شنبه سوری .. از فانوس های رنگ رنگی که فرستادیم هوا .. از شمع های روشن پشت ِ پنجره ..هر شب ! منتها تهش لبخند مینشست به لبهامان . و امید و دلخوشی از پایان ِ خوب . مینویسم میلت را چک و گلبهار را ببین . امسال دوباره دیدمش .. پدرش کابل بود و او پیش مادر و برادر هایش مانده بود .. بزرگ شده بود و زیباتر . و دیگر اینکه سلام رساند و قول داده بهار نارنج های شمال که درآمد برایم مربا درست کند . و اینکه دوس میدارمت عزیزم .. بهارت جاویدان و دلت لبریز از عشق .[بغل]

سپید

..* +: وای مرسی ممنون [خجالت] .. تفلد عید شهرناز مبارک .[هورا]

مهرداد

سلام... سلام به تو که با کلامت من را ترساندی که مبادا همین حرفهای تقلیدیم ناگهان محو این فضای مخوف مجازی شود ،و حالا همان حرفهایت و همین نوشته هایت برای من نمودی از نوشته های زیبای دلنشین لحظات تنهایی ام را دارد ... و من همین ها را ارج مینهم ... باور کن ! حالا برایت ارزویی دارم : زندگیت پابرجا و وجودیتت سرشار از نشاط.