و در انتهای هر رنگین کمانی ، کوزه ای لبریز سکه های طلا پنهان است ....

هوا سردتر از آن است که بشود به تابستان نسبتش داد . باد آنقدر شدید است که انگار هر لحظه خانه را در هم خواهد کوبید . آدم هی منتظر می ماند و ... هیچ ...هو هو یی مدام و ممتد ، ترسناک و بی اتمام . تمام شب را نتوانستم بخوابم . در ورودی خانه ام به طرز دیوانه کننده ای سر و صدا راه انداخته بود ، زیر فشار تند باد انگار که داشت از هم می پاشید ، بی خوابی زده بود به سرم ، و پلکهام هیچ بهشان نمی آمد خسته باشند . و این در ورودی لامصب ، هم شده بود قوز بالا قوز . کتاب خواندم و باز هم بی فایده . فکر داشت دیوانه ام میکرد .یکبند و بی طاقت ... این روزها همچین حالی دارم و هیچ نمی دانم چم شده است . خ سته ام و خستگی ام تمامی ندارد انگار . این باد دیوانه هم آزاردهنده است . دلتنگ بارانم . دلتنگ باران که ببارد که بشوید ... که ارامم کند . و نیست هیچ آرامشی . خودم را رها کرده ام توی کارهای بیههوده ی روزمره . کتاب و کارو فیلم و دوست و هزار جور کار دیگر که هیچ سرو ته مشخصی ندارد . رها شده ام از تعلق ... از تعلق ... تعلق !

و کاش می دانستی بی تعلقی یعنی چه . و کاش میدانستی بی تعلقی چه به روز آدم می آورد . چه می کند با تاروپود جان آدم .... وقتهایی هست که دستانم را فرو می کنم توی جیبهام ... در کوچه های خالی و خلوت و تنها ... و راه می روم . راه می روم . راه می روم . آنقدر که از درد انگشتهای پام یاد ساعت می افتم و خانه ... و اینجا ... پهلوم دارد از درد می ترکد ... و هیچ نمی دانم چرا . پتو پیچیده ام به خودم .یک چیزی لامصب دارد انگار پهلوم را سوراخ می کند . درد بدی است . درد تلخی است . صبح ها میروم سر جای همیشگی و منتظر می مانم تا سرویسم از راه برسد . بعدش فقط می خوابم . این طوری شده ام فقط می خوابم . و حالا خواب معنای دیگری دارد . آدم فراموش می کند . آدم .... آدم است دیگر ....

امشب از آن شبهایی است که دلم دارد می ترکد . تمام خانه ام را گز کرده ام . تمام تلاشم را کرده ام که خودم باشم . آرام ، آرام ، آرام ... و صبور ... آهان . من صبورم . من آنقدر صبورم که بدترین چیزها را هم گذاشته ام پشت سرم و حالا سورو مورو گنده نشسته ام اینجا و دارم این حرفهای بیهوده را می نویسم . نه نیازی به تحمل نیست . این وظیفه ی من نیست . این باور و دانش و قلب من نیست . مامان می گوید مجبور نیستم این چیزها را به خودم تحمیل کنم . می گوید باید یک خورده بیخیال بشوم . بیخیال همه چیز. باید کمی خوش بگذرانم و دنیا و آدمهاش را بیخیال بشوم کلا اما ... نمی توانم . یک مرضیم هست . یک دردی ... یک درد بیهوده ی لامصبی هست که من را اینطور در هم می پیچاند . قصه از تلخی روزگار است . از انباشتگی غم و دلمردگی روزها ... و نامردی ... نامردی و تردید ... یک بار گفتم دوست دارم یک کرفس غول پیکر باشم . یک کرفس غول پیکر و بیخیال که تمام زندگی اش لم دادن توی سبد خرید خانوار است .دوست دارم یک کرفس غول پیکر و آزاد باشم . رها از همه چیز . این قید و بندهای بیهوده ... رها از زمان ... زندگی .. جهل و جمعیت و جدییت ... آهان . جمعیت حالم را بدتر می کند . تظاهر ... تزویر ... دروغ .. آخ ...

دیروز تولد بابابزرگم بود . عکسش را توی قاب عکس بوسیدم . صورتم گرم شد . فکر کردم چه حس خوبی دارد دیوانگی هایم ... هی ! این منم . سلام بابایی از آخرین تولدت که واقعا با هم بودیم سه سال می گذرد آخریش سیزدهم مرداد هشتادو نه بود . یک کیک کوچولوی خودمانی داشتیم . تازه نقل مکان کرده بودید خانه ی تازه اتان . چه مزه ای داشت بوسیدن روی ماهت ...آغوش گرمت ، مهربانی نگاهت ...آخ ... دلم دارد می ترکد . به خدا ....تمام دیروز را به یادش بودم . بعد از مدتها به یادش بودم . آره اعتراف می کنم نمی توانم بهش فکر کنم . فکر کردن بهش بعد از دو سال هنوز دیوانه ام می کند . قلبم می خواهد از دهانم بزند بیرون تصویر تلخ آن قبرستان لعنتی ... آن همه داد و فریاد ، آن تن سرد ... ای وای ... نمی توانم بهش فکر کنم . از عهده ی من خارج است .مدام حواسم را پرت کارهای دیگر می کنم که به یادش نیوفتم . مخصوصا این روزها ...این روزهای تلخ ... می دانی هیچکس نیست توی دنیا که بفهمد درد واقعی تو را ... دهانت را ببند و فقط تماشا کن .همین ....دوست دارم یک بار دیگر محکم بگیرمش توی بغل . گرمای تنش را حس کنم . استواری اش را . دستهاش را لمس کنم . آن دستهای مهربان و نرم با آن لک های قهوه ای تیره ....آخ ...دلم ....

باد بی وقفه خودش را به درو دیوار می کوبد . سردم است اینجا . خودم را توی این مرداد لعنتی میپیچم توی پتو ... این یادداشت را می نویسم . کتاب می خوانم . کمی شام ... کمی صحبت و دردودل با مامانه و خواهره ... هانیه تماس می گیرد و دو به شک کار و کاسبی اش است . دو به شک ماندن یا رفتن ... و من خودم هنوز نمی دانم چه کاره ام . نادیا بهم اس ام اس می دهد که "غصه نخور .من دوستت دارم " و اشک می دود توی چشم هام ... اینجا زندگی متوقف در دردی جانکاه ... و زمان ... این زمان لعنتی ....

می روم بخوابم .شاید خواب آفتاب را ببینم . باران را... رنگین کمان را ...

/ 3 نظر / 22 بازدید
ساغر

ساعت 9 صبحه روز ِ سه شنبه. نیم ساعتی میشه اومدم شرکت. و دارم نیلوفر نوشت ها رو میخونم... و ته دلم میخوام باز با انرژی بنویسی. و با خودم میگم کاش اون شب که اینقد سخت بوده برات میدونستم و بهت پیام میدادم . نیل روزگارتو خودت جذابش کن. دخدر. مثل همیشه ها یی که این کارو میکردی.

سپید

..* هی .. آدم باهاس یا خودش سنگاشو وا بکنه .. با خود ِ خودت که تعارف نداری ..تو خودت میدونی چی میخوای /. .. همیشه همینطور ِ .. اما چیزی که میخوای با چیزی که هس .. زمین تا آسمان توفیر دارد .. آدم با این همه .. آدمی ته ِ دلش میداند که چه میخواهد .. [گل]

حکیم

نیل... دلمو به درد آوردی دختر........