بگذار تا بگریم ... *

این یادداشت را توی یک شب بارانی و سرد می نویسم . تمام تنم را مچاله کرده ام توی پتو ، لپ تاپ را زورکی روی پاهام نگه داشته ام و با ته مانده ی قدرتم باقیمانده ی آنچه در ذهن دارم را زیرو رو می کنم . امروز رفتم جایی و سعی کردم به شیوه ی خودم خوش بگذرانم . به طرز وحشیانه ای هم خوش گذراندم و در نهایت با ترکیدن بغض تند و تلخ و نفرت انگیزی به خودم آمدم دیدم نه ! جای من آنجا نیست . دیدم هنوز هم نمی توانم این لبخند ماسیده را رفع و رجوع کنم . تمام راه برگشت تا خانه ام را یک بند گریه کردم . نه آنکه مستاصل باشم و نه آنکه درماندگی خفه ام کرده باشد و نه آنکه بیمار باشم ... تنها ، "دچار " بودم و "دچار " .... یعنی .نمی دانم . ولش کن . تمام راه چهره ها دیوانه ام کرده بودند و لبخندها ... و خاطره ها. و آدمها موش های کپیفی بودند که اگر بهشان اجازه می دادم یکهو می پریدند روی سرم و تمام صورتم را خراش می انداختند ... من آدمها را وحشانه تماشا می کردم . وحشیانه و بی پروا ....

حالا توی خانه ام هستم . هفته ی آینده بهار از راه می رسد انگار ! این را از دیگران شنیده ام . خیلی ها خوشحالند و خیلی ها هم فرقی به حالشان ندارد . من ، تنها متعجب هستم ! همین .... زمین دارد آبستن خورشید می شود ، بنفشه و پامچال و سنبل و سوسن ! من ... عزادار لحظه هایی هستم که دارم تویشان نفس می کشم . بهار و زمستان فرقی ندارند یا اگر هم دارند ...من بی تقصیرم ... اگر مثل سال پیش بود ، لابد حالا یک جعبه بنفشه می خریدم . باغچه را سرو سامان می دادم . پامچال می کاشتم. حالا ... اینها رد محو خاطره هایی هستند که گویی از من قرنها دورند ...من اینجا غریب و بی تعلق جا مانده ام . امسال سال از دست دادن ها بود . سال از تعلق ها رها شدن ... سال یاس و درد و بیهودگی ...سال تلخ و نفرین و وحشت ... امسال من بی کس و کارترین شدم ... آخر هفته برمی گردم خانه ی خودم . دلم برای آدمهای گذشته ام تنگ شده . تنها می روم خانه . امسال پیرمرد مهربان دوست داشتنی ام را پای هفت سین تازه ندارم . امسال ، " تو " را هم ندارم دیگر ... امسال من یتیم شده ام . و این را فقط خودم می دانم و بس .... می روم خانه . آنها را در آغوش می گیرم . گریه می کنم و می گذارم بهار از من بگذرد ....

دارم می لرزم . خبر تازه ای نیست جز آنکه بیمارم . شب ها به طرز احمقانه ای نمی خوابم . اگر بخوابم ، خواب آغوشت لحظه ای رهایم نمی کند . خواب میبینم بیست ساله شده ام ، دارم از پله ها می آیم پایین . تو ایستاده ای آنجا ، دستهایت را به وسعت تنم باز کرده ای از هم ، با چشم هایت داری لبخند می زنی ، آرام می آیم پایین . پایین و پایین تر ... پیراهن یشمیه را پوشیده ام ... دوستش داری . می آیم نزدیک ... دست می اندازی و وحشیانه می کشی مرا توی آغوشت . می فشاری تمام تنم را میان بازوانت . محکم ... با حرارت ...با شوق ... و عشق است که زبانه می کشد از سلول سلول تنت ... گرمی نفس هایت ... نوازش دستهایت ... و تنم که مچاله می شود توی آغوشت ... زجه می زنم ... بلند زجه می زنم ... آنقدر بلند که کسی می کوبد به در خانه ام ... آنقدر بلند که نیمه شب چراغها روشن می شوند . صدای کسی را می شنوم : خوابه ؟ خواب میبینه ؟

جیغ می کشم توی خواب . کسی دارد تو را از من می گیرد ..کسی دارد من را پرت می کند از پله ها پایین ...کسی تو را می بوسد .تو کسی را تکه تکه می کنی . صدای فریادها را می شنوم . کسی من را هل می دهد . کسی تو را می کوبد به جایی . تو پخش زمین می شوی و خون فواره می زند توی تمام تنم . صدای زجه ی خودم را می شنوم ... و در آخرین جان دادن ها میان مرز بودن و نبودن ، کسی محکم تکانم می دهد ... از ارتفاع خوابهایم پرت می شوم پایین . سرم ضربه خورده است . گیجم و چشم هام جایی را نمی بینند ... خیس از عرق ، یخ زده و مچاله ، خودم را جمع می کنم ... کسی تن بی جانم را توی آغوش می فشارد ... کسی صدام می زند : نیل ... صدای محو تو را می شنوم ... اما نمیبینمت ... کسی توی صورتم آب می پاشد ... یکهو و ناغافل هق هق ام می شکند ... وای ... دارم جیغ می کشم ... وای ... این منم ...من ... این منم .... یک نیل رهاشده ی بی تعلق ! یک نیل ِ بی جان .... مرده ام !

/ 5 نظر / 7 بازدید
آسی

کاش می تونستم این روزها کنارت باشم. می دونم که دردی رو دوا نمی کردم اما ....

ادموند

وای نیل .... رنج تو ما را کشت دختر چرا ؟

ساغر(هوای بارونی)

نیلوفرم... بانوی نور و لبخند... دوباره آرام بگیر .... نمیدانم چه شده اما هر چه هست حالا در تو درد است فقط و فقط .. زیبای من قوی باش.... دوستت دارم نیلوفر عزیزم.

سپید

از وقتایی که مخم هنگ میکنه متنفرم .. متنفرم .[گریه] .. خـانـه کـوچـک و اجـاره ای مـن دیـوار بـه دیـوار جـهـنـم اسـت (!) شـب هـا کـابـوس مـی بـیـنـم بـابـت آن نـیـز بـایـد پـول پـرداخـت کـنـم بـایـد پـول پـرداخـت کـنـم؟ بـابـت تـرس تـنـهـایـی انـدوه یـادش بخـیـر خـانـه پـدری (!) یـادش بـخـیـر درخـتـان شـکـوفـه و گـنـجـشـگ (!) رسـول یـونـان

سحر

هی میام وبلاگتو زیرو رو میکنم، میخوام یه چیزی بگم چن تا جمله ی نصفه و نیمه مینویسم و دوباره پاکشون میکنم، چی میتونم بگم که برات تسکین باشه، چی بگم که لبخند بزنی؟ خیلی وقته که خودم نو نمیشم، خیلی وقته بهار واسم معنی نداره، اما واقعآ این روزا میخوام که برگردی که دوباره شاد ببینمت...