وقتی تعطیلاتت به پایان می رسدو دوباره بازمیگردی به شهری در آغوش دشتی وسیع !

هیچ چیز نمی تواند جای خانه ات را بگیرد .خانه ی حقیقی ات. خانه ای که در آن خانواده ات، عزیزترینهای تمام زندگی ات در آن زندگی می کنند. و هیچ شهری نیست که در آن تا این همه احساس آرامش کنی.هوایش که به صورتت بخورد تازه شوی. تر و تازه ، حس خوب دوباره بازگشتن ، وای که چقدر حالا که دارم این یادداشت را در یک شب گرم اواخر بهار می نویسم دلتنگ آنجا هستم . دلتنگ تکه تکه اش. از ورودی بگیر تا شریعتی آرام ، با آن درختهای فرو رفته در آغوش هم ، تنگاتنگ ... تا ساحل تا جم ، تا صخره های دریا ، و دریا ، آرام و آرام و آرام و آبییییییییییییییییییییییییییییی. سه شنبه نیمه های شب بود که رسیدیم . مامان بزرگه را هم دیدیم و این خیلی خوب بود . دیدن دوباره اش یک عالم خاطره ی خوش را ریخت توی فکرهام. خیلی وقت بود که ندیده بودمش . و او یک دنیا حرف و دلتنگی و خاطره و غصه و درد و بیماری و حرفهای مادربزرگانه بود. مامان ِ مامان را می گویم که فرصتهای کمی پیش می آید تا پیش ما باشد . خودش را درگیر دنیای دایی کوچیکه کرده و حرف هم بدهکار گوشش نیست که نیست . دیدن دوباره اش با کل کل های بسیار همراه بود با دردودلهای بسیارهم ....

عصرها پیاده روی و گردش های بلند در اطراف شهر ، تا دلت بخواهد رفتیم جنگل ، تا دلت بخواهد دور آتش رقصیدیم . کولی هایی بودیم که بعد از سالها انگار دوباره به مکانهای آشنای گذشته اشان برگشته اند. صبح ها پیاده روی توی خط ساحلی ، پابرهنه روی صخره ها دویدیم و پاهامان را تا زانو انداختیم توی آب ، دریا آبی و آرام و متین. اما تا دلت بخواهد آفتاب سوخته شدیم لا به لا رفتیم خرید و خوش گذشت اما از هوا برایت بگویم که گرم و شرجی کلافه امان می کرد ، و از شلوغی برایت بنویسم که دریغ از یک ذره جای پارک. شب آخر تا نیمه های صبح دریا بودیم و وقتی برمیگشتیم همه امان دلمان گرفته بود. چه حکمتی است که تعطیلات اینقدر زود تمام می شود ؟ وقت برگشتن خواهره راه به راه محکم میگرفتم توی بغل . دلتنگی اش از همان صبح لبریز شده بود . و هی غمزده لمسم میکرد : "کی دوباره میای ؟"

 هووووم ! حالا دوباره اینجا هستم . ورودی شهر که رسیدیم غصه امان گرفت. وای ما دوباره اینجا هستیم . این شهر غریب با آدمهای غریب ، حال و هوای غریب و زندگی غریب. هووووم. من به اینجا تعلق ندارم و این را فقط وقتهایی خیلی خوب حالی ام می شود که می روم خانه و دوباره برمیگردم اینجا. به بهمن میگویم بیا چمدانهامان را ببندیم و دوباره برگردیم .می خندد . " هی ! اینجا اگر نبود ما هم را پیدا نمی کردیم نه ؟ " سر تکان می دهم . "آره ، اینجا اگر نبود هیچ کدام از خاطره های خوشمان نبود . اینجا اگر نبود زندگی تلخ بود " . حالا ما دونفر هستیم . حال و هوای دنیایمان دونفره است. اینجا خیلی تنهایی و سوت و کوری فضا آزارمان می دهد اما ، هر چه که هست دونفره بودن دنیایت را شیرین می کند. گاهی وقتها به گذشته فکر می کنم. مخصوصا وقتهایی که برمیگردم آنجا و یک دوجین خاطره سرریز می شود توی فکم.فکر می کنم و قدم می زنم و میبینم نه ، طوفان همان زمان که اتفاق افتاد سپری شد. سخت ، کوبنده و ویرانگر. اما این منم . این منم که حالا نفس می کشم . زنده ، سرحال ، سرپا. می دانم که قصدشان ویرانی ام بود اما حالا این منم که " هستم " و این بودن را مدیون خیلی ها هستم .و خوب می دانم این را که زندگی یک " حکمت " بی دریغ است . من در مسیر این حکمت قرار گرفتم . رفتم اما برگردانده شدم .شاید برای آنکه امروز باشم ، این لحظه ها را تجربه کنم و بفهمم چقدر از اتفاقات ناگواری که برایم افتاد حالا راضی هستم. چرا که هیچ کدام این لحظه ها و آدمها را نمی داشتم اگر آن زمان آن اتفاقات نمی افتادند .پس هزاران هزار بار شکرت معبود من که عدو شود سبب خیر گر ....

امروز اولین روز کاری بعد تعطیلات بود . تمام روز خستگی داشت داغانمان می کردو هی خمیازه و هی خمیازه . عصری که آمدم دو ساعتی خوابیدم بعد . چمدانها را باز کردم و خانه هم توی خاک و خل دست و پا می زد . بعد کمی "عقل و احساس " جین آستین را خواندم که اولین و آخرین کتابی که ازش خوانده بودم توی پانزده سالگی ام بود ."غرور و تعصب " که آن زمان بی وقفه دوستش داشتم و بعدها نظرم تغییر کرد . حالا فعلا دارم این یکی را می خوانم و نظر خاصی ندارم فعلا. ..

بازگشته ایم به زندگی در روان عادی اش. کارهایی هست که دوست دارم انجام بدهم . کارهایی که نیمه مانده اند و کارهایی که دلم می خواهد من را از این رخوت در بیاورند. شاید بتوانم از روزها استفاده ی بهتری ببرم . منتها کارخانه تمام زندگی ام را از من میگیرد و خستگی اش تنها به تنم می ماند .... باید فکری کنم .... فکری تازه ...دلچسب و هوس انگیز ....

 

/ 17 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسيه

هووووممم چه روزهايي گذشت. خوبه كه خوبي دختر. [ماچ]

حکیم

سلام نیل عزیز... خیلی وقت بود یه سر نیومده بودم اینجا.. ولی حسابی دلم تنگت شده بود.. راستی نیل قضیه ی دونفره بودن چیه؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال][سوال][سوال]

حکیم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...... من جواب میخوام... کجایی پس؟؟؟؟؟[گریه][گریه]

ساغر

الو؟؟؟؟

رضا

سلام.من دیشب با وبلاگ نسبتا باحالت آشنا شدم. از پستی که راجع به کتاب سیدنی شلدون,از رویاهایت برایم بگو نوشته بودی. (کتابش به نظرم خیلی جالب بود ضمن اینکه داستانش واقعی بود) یه درخواستی ازت دارم.[لبخند] یه همچین وبلاگ هایی که راجع به پاییز و حس دلتنگی و دل نوشته ی خوب باشه بهم معرفی می کنی؟

حکیم

ای بابا نیل جواب بده دیگه.........

سپید

..* یک سال ِ بعد .. [خمیازه]

ساغر

نیل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حکیم

نییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل.... بیا دیگه.....

سلام

خوندن مطالب وبلاگ دوستانی که هنوز دارن به وبلاگ نویسی ادامه میدن فوق العاده ست. مخصوصا وبلاگ شما. وقتی میام تو وبلاگت انگار زمان نگذشته و همه چی ثابت مونده. نوستالژی خاصی داره. چه اون قالب صورتی قدیمیش( که تنها چیزیشه که تغییر کرده) چه این آهنگ پس زمینه چه نوع نوشتنت. فوق العاغده خاطره انگیزه.