برای خاطر تمام لحظه هایی که عاشقت بودم...

وقتهایی توی زندگی ات هست که با وجود تمام گیر و گرفتاری های همیشگی و تلخ , توی یک لحظه  بودن آدمی در کنارت در قلبت در روح و جانت  تو را به خودت می آورد اینکه زندگی هنوز ادامه دارد  اینکه آدمها هستند اینکه هر چند سخت اما دارد می گذرد اینکه " او " هست و برای زندگی کردن و ادامه دادن و تمام نشدن و خندیدن هنوز زمان باقیست ، این روزها دارم فکر می کنم که چقدر بعضی وقتها ابلهانه همه ی دنیا را به کام خوم تلخ کرده ام کودکانه جنگیده ام و ساده از دست داده ام ... این ته ته ته بی مرامی بود در حق خودم . و چه خوب که حالا می دانم این را ... فهمیده ام که صد درصد مشکلاتم از آنجا آب می خورد که خیال کرده ام زندگی همیشه یک در دارد و آن در همیشه روی یک پاشنه خواهد چرخید اما ... هر چند که هنوز در ِ  زندگی من روی همان یک پاشنه دارد می چرخد ، منتها ، حالا می دانم که باید گذاشت بگذرد ، دوره اش تمام شود و دوباره آفتاب صادقانه بتابد .. گرمم کند از شور ، عشق ، زندگی ...

در سفر هستم و سفر به من آموخته که باید بگذرم ، باید بگذارم که آرام آرام بگذرد و برود پی کارش این دوره ی لعنتی ... اینجا توی این سفری که توانسته ام دنیا را یک بار دیگر تجربه کنم ، و به خودم یادآوری کنم که هر چند آدمها را ، آدمی را از دست داده ام که قلبم تا به ابد ، تا وقتی زنده ام ، بی تاب ِ آغوش و مهر و بوسه اش خواهد بود ،  اما ، برای خاطر مهربانی هایش هم که شده باید بایستم و بگذرانم و در قلبم ، به یادش باشم ، نه آنکه برایش ، برای یادش بمیرم ! و این قانون ِ نانوشته چیزی بود که در یادم نبود .

پنجشنبه صبح یک امتحان سخت را گذراندم ، بعد با علی ِ نسرین آشنا شدم که دوست داشتنی ، مهربان و پر از شور بود ، علی و نسرین در تب و تاب مراسم ازدواج اند که قرار است آخرهای پاییز برگزار شود ، از دیدن آن همه ذوق و علاقه ، آن همه شور برای اتفاقی که همه منتظرش بوده ایم همیشه ، یک بار دیگر ، خندیده ام ، بلند ، به حرفهای علی که نمی تواند انگار آدم را خوشحال نکند ، و به مهربانی های صادقانه ، کودکانه اما مردانه اش ... اینکه تا به این اندازه عاشق نسرین است ، باعث می شود که قلبم سرشار از خوشی باشد ، ان را به خود علی هم می گویم و او می خندد ، با نمک و شاد ، بهش می گویم که نسرین درد بزرگی را پشت سر گذاشته و تا حالا او را به این اندازه شاد ندیده ام به این اندازه سرشار از زندگی و این خودش دلیل بر این نکته ست که در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد ، علی می خندد و سر تکان می دهد و خجالت می کشد. من هم می خندم . بعد تا نیمه های شب همصحبت مادر نسرین می شوم که کلافه است از سر شب و مدام احساس می کند باید از خانه بزند بیرون و توی چهره اش می خوانم که یک درد لعنتی دارد دیوانه اش می کند ، با هم حرف می زنیم آنقدر که حالی ام می شود حفره ی خالی توی عمق سینه ی مادر نسرین از جنس آن حفره هایی است که انگاری برای تمام عمر آدم را رها نمی کنند ، چشمهاش پر از اشک می شوند و اشکها سرازیر می شوند روی گونه و آرام گریه می کند ، می گوید نمی داند چرا این همه سال ؟ و هنوز هم ...؟ ... می گویم انگار خاصیت اش همین است ، او را آرام می کنم . می گوید هیچ وقت این همه ساعت ممتد حرف نزده است با هم می خندیم و بعد من می روم بخوابم . و قبل از آنکه پلک هام بسته بشوند ، به این فکر می کنم که تا امروز چقدر اشتباه کرده ام  چقدر از دست داده ام چقدر کودکانه برخورد کرده ام .پشیمان می شوم ...

 این میانه این روزها من "او " ی عزیز خودم را دارم که شبیه هیچ کس نیست ، "او " که بازمانده از هزار هزار خاطره ی کودکانه ی ساده ی قدیمی است ، "او " را دارم و امروز با تمام قلبم ، خواهان  با "او " بودن هستم . امروز ، می دانم که زندگی ام آنقدر کش نخواهد  آمد که تمام این لحظه های کوتا اما جاودانه را قربانی آن همه از دست رفتن کنم ، آن همه تلخکامی ِ مکرر ... نه ... دلم نمی خواهد فردا به خودم ، قلبم و تمام جان و روانم مدیون بمانم .....دلم نمی خواهد از دست  بدهم ... نه ...

هی  "او" ی عزیز و مهربان من ! این روزها بیشتر از هر وقت دیگر به تو فکر می کنم ، به اینکه چرا تا امروز ننشسته ام اینطور با خودم ، با تو خلوت کنم ، به اینکه چرا هیچ وقت با خودم و تمام دلم صادق نبوده ام . نه ... زمان زمان بدی نیست هرچه هست من ماندگارم و تو جودانه در قلبم ... این "با من باش "  برای خاطر آن  همه خاطره ، آن همه لبخند ، آن همه حرف ِ پر از سر زندگی ، برای خاطر سه سال با هم ماندن ، با هم گذشتن و با هم از میان برداشتن ، برای خاطر جاده و پاییز و تپه و  لیندا و لایلا و آسی حتی ، برای خاطر شبهایی که گذشته توی دستهامان بود توی یادمان و آن همه کاکتوس آن همه گلدان و تاب خوردن های پیاپی ، برای خاطر آن همه نگاه ، آن دستهای مهربان ِ بخشنده ، ان لبخند ِ ممتد ِ بی پایان روی لبهای صورتی کم رنگ ، آن اولین باری که روی صخره ها نشستیم آن بالا و خندیدیم و شوکه شدیم و موجها خیسمان کردند و مه بود و پاهامان را جفتی انداختیم توی آب ، و آن وقت که روی شنها راه رفتیم و آن جمله که از دهانت پرید بیرون یکهو تصادفی ، اما خوب ، تکرار نشدنی ... هی ! ماکم تاوان نداده ایم . کم سخت نگذشته برامان کم غصه نخورده ایم کم ناامید و تنها و بی کس و کار نشده ایم کم از همه نبریده ایم .. اما در میانه ی این همه جدال برای ماندن ، کم هم لحظه های سرشار از مهربانی و عشق نداشته ایم کم هم عاشق هم نبوده ایم کم هم نخندیده ایم ...نه... این "با من باش " برای خاطر تمام قلبمان ... و بگذاریم که آرام بگذرد هر چند سخت ... خالی نکنیم پشت هم را که این درد ، درمان نخواهد داشت آنوقت ...

هیچ وقت توی زندگی ام به این نقطه نرسیده بودم هیچ وقت اینقدر روراست نبوده ام و اینقدر مصمم ... و اینقدر ..هی !  "همه می دانند چگونه عاشقت شدم "  یادت هست این ترانه را ؟ چارلی را ؟ و هانس را ؟و اسکله را ؟ و رقص کولی ها را ؟ ...بگذار همه بدانند چگونه عاشقت شدم .....آره ...

/ 9 نظر / 14 بازدید
گلناز

گفته بودم كه بازم شبي مياد كه صبحش رنگين كمون بپاشه به زندگيت... چقدر پر از اميد بود نوشته هات اينروزا حس ميكنم بايد برم بايد سفر كنم و جاده ها را ببينم! زندگيت سرشار از لبخند باشه عزيزم

سپید

[لبخند] خوب معجزه ی سفر همینه دیگه .. برمیگردی پشت سرت و نیگا میکنی و میبینی چیارو جا گذاشته بودی .. بعد پیداش میکنی و عین چی ازش مراقبت میکنی ...

asi

[لبخند]

سحر

الان دقیقآ همون حسی رو دارم که تو بعد دیدن علی و نسرین....و چه حسای قشنگی تو این نوشته ات بود...و یه عالمه آرزوی خوب قشنگ واسه تو و اوی عزیزت[قلب]

آبان

کلمه به کلمه اش را باور دارم ...

آبان

میدانی دختر ؟ وقت هایی هست و جاهایی که آدم کیف میند از بودن در آن لحظه ... از آن جا ... ! و اینجا شبیه ِ همان هاست ... همان جاهایی که آدم خسته نمیشود ! اینجا از آن جاهایی ست که میشود به نویسنده اش بغل ِ از سر درد داد ... ! امروز روز خوبی بوده حتما برای من که پیدا کردم شما را .

شلم شوربا

طولانی بودن نوشته اصلا حوصله را سر نبردوممنون

سوده

...one of the best moment in life is :to hear a song that make you remember a special person...

سپید

[گل][گل] آمدیم دیداری تازه نماییم ..خانه نبودید .. یادداشت گذاشتیم !