وقتی چند هندوانه را با دو دست بلند می کنی

تا همین یک ماه پیش همه اش با عمه کوچیکه در تماس بودم سر یک ماجرایی .منتطر بودم یک خبر خوب دست اول بهم بدهد در مورد کارم . دوره ی انتظارم طولانی شد .عمه کوچیکه هی تماس گرفت و هی گفت هنوز فعلا هیچی ! یا هنوز فعلا منتظرم و از این جور حرفها . بعد توی آن مدت من تمام کلاسهام را فشرده برگزار کردم . یک هفته وسط اش رفتم مسافرت و وقتی برگشتم دیدم کارهام حسابی روی هم انباشته شده .کلاس پشت سر کلاس و یک عالم چشم که منتظر بودند چیزهایی را حالی اشان بشود که توی دور اول نگرفته بودند . عمه کوچیکه تماس گرفت و گفت که یکی دو روزه جمع و جور کنم و بروم برای باقی کارها . معرفی نامه از دانشگاه و تاییدیه سوابق کاری و کوفت و زهرمار و اینها . حالا بیا وسط آن همه گیر و گرفتاری و فشردگی کلاسها بدو تا مرکز که تاییدیه بگیری و هزاری دنگ و فنگ دیگر . بعد چند تا تماس دیگر . و بعد من دیدم که نچ ! شرایطم با آن کار جور در بیا نیست . هر چند آن همه مدت منتظر مانده بودم اما خب به نظرم آمد به نفعم نباشد پیگیری آن یک مورد . در نتیجه خودم کنسل اش کردم .خوبی اش آن بود که فشردگی آن دوره باعث شد کارهام زود سر و سامان بگیرند .کلاسهام جمع و جور بشوند و بچه ها برسند برای امتحانات پایان دوره . هیچ معلوم نیست دوره ی بعدی را اینجا باشم یا نه . به هر حال دیدم دوره ی فشرده بازدهی بیشتری دارد هم برای خودم و هم برای شاگردهام . از آن طرف دوباره رفته ام توی دوره ی انتظار تا تماس بعدی . فقط مشکل اینجاست که حالا دوره ی جدید کلاساهام شروع شده . بدبختی من این است که فکر می کنم اگر مثلا یک هفته ممتد بیکار بمانم می پوسم بعد خیلی انگاری بهم فشار می آید که خوش بگذرانم .یک جور مرض روانی باید باشد . به هر حال از آنجا که نمی توانستم خشک و خالی منتظر بمانم یک دوره ی فشرده ی کلاسی برداشتم با بچه هایی که  می خواهند دیپلم حسابداری بگیرند . پنج تا کتاب تخصصی با همه اشان دارم . بچه های خوب و شوخ و شنگی هستند . اکثرشان متولد 72 به بعد اند و جو شاد و صمیمی داریم که باعث می شود فشردگی و حجم زیاد ساعات کلاسی که با هم هستیم یک جورهایی جبران بشود .اولین بار است که شاگردهام از خودم کوچکتر هستند . حالا باز منتظر تماس عمه کوچیکه هستم و هی خدا خدا می کنم تماس اش تا مهر طول بکشد . نه به آن موقع که افتاده بودم روی مود رفتن و هی  عمه ی طفلکی را سوال پیچ می کردم که چی شد خب ؟ و نه به حالا که باز اینجا بند شده ام و به قول مامانه هی تقلا می کنم چندین هندوانه را با دو دست بلند کنم . اینها مرض های کوچک اما به درد بخوری است که من دارم و درمان هم نمی شود .

امروز یکی از شاگردهام در مورد مدت دوره سوال کرد و من ماندم معطل که چی جواب بدهم خب ؟ دوره ی اصولی برای هر درس سه ماهه است اما وقتی فشرده اش کنی توی یک و نیم ماه هم می شود جمع و جورش کرد فقط می ماند حجم زیاد کتابها و تعدادشان که شاید با این روشی که در پیش گرفته ام مجبور باشم شبها تا 10 بمانم آموزشگاه . بعد خواهره هی می رود می آید من را میبیند که دارم برنامه ی کلاسهام را بالا پایین می کنم و در تلاشم جای خالی پیدا کنم بعد هی تکه بارم می کند که خب مثلا این چه اجباری است ؟ هوووم ؟ به خواهره می گویم آدم توی بیست و چهار سالگی نمی تواند همه اش یکجا بنشیند و منتظر یک تماس کوفتی باشد . آدم از انتظار فرار می کند و به یک دوره ی فشرده پناه می برد ! خواهره در جواب می گوید : آره ! این وسط جیب آدم هم به  نوایی می رسد . و در جواب من کلا دیگر چیزی نمی گویم تا همین جا بس است . خواهره 15 سال دارد و هنوز مانده تا خیلی چیزها حالی اش بشود .

به هر حال من امیدوارم این دوره درست و حسابی تمام بشود نه با هول و تکانی به عظمت زلزله ی ژاپن !

پ.ن: دقت کرده ای که جدیدا زیاد به بلایای طبیعی گیر سه پیچ می دهم ؟ :)

/ 3 نظر / 13 بازدید
سحر

هوم...خوبه دیگه سرت شلوغ باشه کمتر گیر میدی کمتر فکر میکنی خلاصه هرچی کمتر بیتر شاگردا هم که کوچیکترن کمتر غر میزنی ... خوب خدا روشکر [زبان]

سوده

منتظر یک تماس مهم بودن رو این روزها خوب می فهمم ، و اصلأ هم فشردگی برنامه نمیتونه از این انتظار کم کنه و بدتر از اون ، اینکه هر روز اعصابتو خط خطی تر می کنه .........

سپید

خانوم معلم ... یادِ کتاب آقا معلم از مک کورت افتادم ..چراااااااااااااااا؟[سوال]