وقتی خانه در انتظار توست

آسمان ابری اما دلچسب...این نوامبر لعنتی تو را می تواند حالی به حالی کند و تو هنوز میتوانی به چشم های دختره ی توی آینه خیره بشوی و ته دلت غنج برود از داشتن اش.تو برگشتی نیلو.تو دوباره برگشتی....خانه همان خانه ی قدیمی و امن.زندگی آرام و بی دغدغه.و زمان...در اختیار تو.دلتنگ آدمهایی که دوستشان داری و حالا در کنارت نیستند.فاصله....عصرهایی که تویشان مینشینی یک گوشه ی دنج آسمان را تماشا میکنی و دل می بندی به درختها...کوچه ها...آدمها.زندگی یعنی همین.میتوانی تو به لبخندی این لحظه را جاودانه کنی نیلو.تو توانایی هر کاری را داری دختر.فقط باید روی این پاهای لعنتی ات بایستی و راه بی افتی...قبلش،حواست باشد که لباس گرم تنت کنی و چترت را هم فراموش نکنی.کسی از کار بارانهای نوامبر سر در نمی آورد...

/ 0 نظر / 7 بازدید