در نیمه های این تابستان نچسب ....

 

همیشه پای یک حس در میان است .یک حس غریب و ناخودآگاه که تو را می اندازد به یک فکر تازه.اولش فقط یک حس خالی است که اصلا انتظارش را هم نداری که بخواهد بیشتر از آنچه هست بشود اما ...می شود . بی آنکه بدانی . بی آنکه منتظرش باشی . غافلگیری .... و تمام ! تو در تله افتاده ای . تله ای که هیچ شکارچی بنا نکرده تا تو را به دام بی اندازد جز فکر خودت ! این یک قانون است . یک قانون نانوشته اما حساب شده . یکهو به خودت می آیی و میبینی ای وای ! همه چیز تمام شده .تو حالا درست وسط میدان ایستاده ای در مسیری که چشم ها همه به تو دوخته شده و باید تصمیم بگیری . اینجا است که در تله بودن را چون یک موش به دام افتاده ی ترسو که تمام قلبش مستقیم در دهانش بووووم بوووووم می تپد ،حس میکنی . نوبت تو است عزیزم یک حرکت تازه .بازی از آن کی هست اصلا  ؟ کی مهره ی اول را تکان داد ؟ کی سرباز سیاه .را آورد جلو ... ؟ کیش ! فرار ممکن نبود . مات ! هیچکس مقصر نیست بانو.این تصمیم تو است . راه تو ! وقتی به خیالت رسید راه همین است ، وقتی گفتی :" می شود ! مامان می شود ." این تصمیم واقعی تو است . مثل همین حالا . ایستاده در برابر بزرگترین قانون نانوشته ی دنیا . اوووووف امان از این جملات گنگ و اصم ! .امان از این همه فکر بیهوده . این کلمات ناقص که حتی نمی توانند واضحتر از این خود را نمایان کنند . امان از باور ! از .... حالا همه ی چشم ها به تو است . یک کشور شاید ... یک کشور کوچک مثل واتیکان ! چشم ها دوخته به تصمیم تو . به راهت... و چقدر کم باران می بارد اینجا .... قمیشی دیشب داشت ترانه ی باران را می خواند . صداش توی گوشم ... و ترانه اش بعد این همه سال ... و زندگی داشت مثل تصویری مبهم و دور از جلوی چشم هام می گذشت ... مرد مهربانی دست دختربچه ی قشنگی را توی دست گرفته بود و می بردش تا تاب بازی کند . لباس یکدست قرمز ... و دختر بچه می خندید ... سمانه را دوست دارم .یک دوست داشتن آرام . و ماهک را ... و محسن را . تماشایشان می کنم یک خانواده ی کوچک و آرام ... خوشبخت و مهربان .از تماشایشان سیر نمی شوم . وقتهایی هست که خیره می شوم به این حجم متین و کامل ! و لبخند می نشیند گوشه ی لبم ... این همه اش همین است ... همه اش ..ندا مردد است . شاید برود آمریکا برای دکترای ریاضی اش . دارد خیلی سخت تلاش می کند . به او می گویم راهش همین است .بهترین راهش ..... و لبخند... من ؟  خوبم

 

.یکی از ما   ی ویلا کاتر دلچسب نیست .کلود من را خسته می کند . یک شخصیت تسلیم و بی عقل که هیچ دوستش ندارم . جایزه ی ادبی پولیتزر چگونه نصیب این کتاب شد ؟ و هنوز من دفتر اول هستم و ما ه ها می گذرد شاید نتوانم مقاومت کنم و برش گردانم توی کتابخانه . متاسفم خانم کاتر . دست من نیست .معدود کتابهایی هستند که دلم واقعا نمی خواهد بخوانمشان واین کتاب شما در دفتر اولش من را مایوس کرده است . با عرض شرمندگی بسیار آن را به کتابخانه ام بازمیگردانم و نخواهم خواندش ...یا شاید هم ... هوووم . به هر حال زمستان در پیش است و شاید نظرم تغییر کند . چرا که کتابهایی از این دست به درد آتش زمستان می خورند...اینجا همه چیز در رخوت روزهای تابستان....گرم و چسبناک و بی تحمل . طاقت این روزها از توانم خارج است . خسته از روزهایی اینچنین بی حس . و فکر آدم را در نیمه های شب می تواند بکشد حتی . اینها تقصیر هیچکس نیست . زمانه همین است .بی هیچ تمایلی برای . طلوع . یک روزی دنیا عوض می شود و من دوست دارم آن روز شاهد تغییراتش باشم . زمان زیادی در پیش است ... و خورشید ...این خورشید دلواپس درگیر ، هنوز دارد مثل سابق می تابد .... ...

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
سپید

..* هی ..[گل]

ساغر

کنار ِ تو به من خوش می گذرد...