خانه آرزوهای طلایی نیل!

به همین سرعتی که میبینی روزها دارند تندو تند میگذرند.به زودی زمستان هم میرسد و پاییز 91برای همیشه به پایان میرسد.حیف نیست که آدم بعضی زمانها را فقط یکبار تجربه میکند و برای تکرار آن دیگر مجالی نیست؟روزها تنها گذرنده اند بی اینکه ردی از خود باقی بگذارند و آدم وقتی خوب نگاه میکند میبیند تمام روزها را از دست میدهد به یک نوعی بی اینکه تکرار شوند....دوره ی تناوبی ندارند هیچ کدامشان. از آن روزهای سرد آذرماه است که چیلیک چیلیک دندانهات به هم میخورند و کم می ماند هی سر بخوری روی سنگفرشهای یخ زده.کارخانه در سکوت مطلق یک پنجشنبه ی دلگیر بی اینکه دوستانت باشند حتی.همه اشان یا مرخصی اند یا مریضند و یا الی آخر. فردین تمام مدت جلوی پنجره می ایستد و باران را تماشا میکند که ریز و مدام می بارد بعد سرش را میچرخاند سمت من: خب با این حساب ماهم مرخصی میرفتیم دیگه! میخندم: بعد اینایی که رفتن مرخصی به امید کی میرفتن؟من و تو که خودمونم تو مرخصی می بودیم!;-) سرش را تکان یدهد :خب آره! . فردین خیلی جوانتر از آن است که فکرش را بکنی یک جورهایی بچه کوچیکه ی کارخانه می شود اسمش را گذاشت. متولد 71 است و سه ماهی هم می شود که ازدواج کرده.چهره اش متین و ملایم است و گاهی آنقدر باهوش می شود که کم می ماند بترسیم بقیه بخشها از چنگمان درش بیاورند .از اینکه هرگز دچار هیچ حاشیه ای نمیشود.و با این سن کم خودش را درگیر حرفها نمیکند آدم میتواند بهش کلی افتخار کند.اولین باری که آمد دفتر صاف و پوست کنده رفت سر اصل مطلب:من متاهلم و کار لازم.باهوشم و سریع یاد میگیرم و در حال حاضر هم اصلا کار بلد نیستم .امیدوارم بتونیم با هم کار کنیم ! و به این ترتیب با یک بیوگرافی صادقانه دوره ی کارآموزی اش را شروع کرد.حالا سه ماهی می شودکه توی دفتر ماست و هر روز بیشتر از قبل من به این نتیجه میرسم که انتخاب درستی برای همکاری بود. باری .داشتم میگفتم یک پنجشنبه ی خنک و نچسب است.هیچکس توی دفتر نیست جز خودمان که دم به دیقه یا چای مینوشیم یا روزنامه میخوانیم و یا غر میزنیم که اگر مرخصی گرفته بودیم می توانستیم حالا بخوابیم لابد و توی این سرما اینجا نباشیم. دیروز آمدنم به اینجا یکساله شد.باورم نمیشود گاهی که این منم که اینجا هستم.به خیالم من مرده ام و یکی دیگر جام را گرفته منتها این فکر زیادی توهمی است.من خودم هستم و لاغیر.اینجا خانه ی دوم من است و حالا کیلومترها از آنهایی که دوستشان دارم فاصله دارم.دنیایی را تجربه کرده ام که هیچ شباهتی به دنیای سالها قبلم ندارد حتی هیچ شباهتی به دنیای سال گذشته ام هم ندارد.و چه خوب.حالا میدانم که توی تمام این سالها چه چیز میخواسته ام به چه چیزهایی فکر میکردم.حالا رویاهایم را توی آینه نمیبینم .رویاهایم آنقدر نزدکند که میتوانم دستهام را دراز کنم و بگیرمشان.این حس را با هیچ چیز عوض نمیکنم.این بزرگ شدن ناگهانی را.این احساس خوش" خودم" بودن را.اینکه دیگر بلاتکلیف هیچ حسی نیستم و دلتنگ حتی و دلخور!نه زندگی در شهری که تمام آدمهایش برای من غریبه بودند به من یاد داد که باید کودکی هایم را پشت سرم جا بگذارم و با واقعیت شگرفی به نام"زندگی" به تنهایی دست و پنجه نرم کنم.اینجا کسی در آغوشم نگرفت .کسی به من امید نداد و کسی بهم نگفت راه این است و چاه این است.اینجا بزرگ شدن مرحله ای اتفاق نیوفتاد .همه چیز خیلی یکهو و ناکهانی بود من یک شب هفت ساله خوابیدم و بیست و شش ساله از خواب بیدار شدم . خاطراتی هست که دیگر آزارم نمیدهد.عکسها...تصاویری زنده از آنچه گذشت...اما اینها فقط گذر زمانند.اینها دیگر قادر نیستند من را آزار بدهند.اینها را میبینم و هیچ حسی نیس در قلبم که بخواهم برایشان تاسف بخورم برای از دست دادنها یا جا ماندن ها.نه.اینها دیگر آزارم نمیداد.هرچند که سپیده گاها بهم میگوید"این جا ماندن آدم را میکشد نیل" هرچند که این جا ماندن من را کشت بک زمانی.منتها حالا میدانم هیچ وقت در تمام زندگی ام تا این حد نمیدانستم چه می خواهم اصلا از خودم و زندگی ام.من ،من هستم.به همین راحتی! همه چیز فراموش میشود حتی خزعبلاتی به نام خاطره که سالها حجم زندگی تو را پر کرده است.هیچ چیز ماندنی نیست. می ایستم به تماشای دشت باران زده ی گل آلودی که پیش رویم است.هفته آینده اول زمستان است.میروم خانه و ازحالا لحظه شماری میکم برای در آغوش کشیدن عزیزترین آدمهای زندگی ام.آنهایی که تحت هیچ شرایطی لحظه ای از یادم غافل نبودند.به بابابزرگه سرخواهم زد.آنجا در آرامگاه ابدی اش.هیچ چیز نمیتواند بیشتر از تماشای آن سنگ غمگینم کند.هیچ چیز ....اما زندگی همین است که میبینی نیل ! شاید توی زمستان دست به کار نوشتن داستان تازه ای شوم.مدتهاست که هوس قلم ؛من را هوایی کرده.منتها فرصتی نیست همه اش.اما....زمستان آدم را می طلبد.یک گوشه ی دنج یک لیوان دمنوش ناب و خوش عطر سپیده که خودش اختراعش کرده و دستورش را به شهرناز هدیه کرده ،و بوش آدم را مست میکند و یک دنیا فکر و کلمه.خواهم نوشت این زمستان.شاید از سالها بیخبری و فریب ! و شاید از سالها عشق و شادمانی روزهایی که در پیش دارم.در خانه ام.خانه ی آرام و دنج و دوست داشتنی خودم .خانه ی آرزوهای طلایی. به امید یک زمستان آرام...بعد از زمستانی سخت و طوفانی که حالا گویی کیلومترها از من فاصله دارد.....به افتخار خانه ی آروزهای طلایی ام.

/ 4 نظر / 21 بازدید
امیر

عالی بود خیلی نوشته هاتون و دوست داشتم[گل]

سپید

هی نیل میدانی .. دوس دارم بنشینم و تماشات کنم .. و ببالم بهت ..[زبان] ؛ میگویند ادمها یک سکوی پرش دارند .. یک اوج ِ عقابی .. حالا من این پایین میاستم به تماشای پروازت دختره .. و این بار میگویم .. جا ماندن برای پروانه شذن زیباست . [بغل] .. هی میگم این شهرنازم میشه یه کتاب با فصلهای مختلف ..باور کن ! زمستان را دوس داریم برای بستنی های زمستانی اش .. راستی یه هفته پیش پیش قبل ی اینکه بری تعطیلات " یـــــــــــــــلدات مبارک ، گرم و نرم و آرام هم " .. دوس میدارمت .. اوهوم .[قلب]

نشسته ام توی محل کارم. دارم چای میخورم و شهر ناز میخونم...

ساغر

نشسته ام توی محل کارم. دارم چای میخورم و شهر ناز میخونم... چه حس ی قشنگی دارم. خوندن شهر ناز همیشه بهم نیرو می ده....