هی ! چِته تو ؟؟

توی درگاهی ِ حال  وایمیستم !خسته ام .اگه درست یه نگاه به سرتا پام بندازی خودت میفهمی که چقدر از صبح این ور اون ور درگیر بودم که حالا این ریختی شدم  .اونقدر ناجورم  که شراره موقع برگشتن  می گفت : دیگه نزدیکه شک کنم که بیداری !!!! مامان توی حال یه نیم نگاه ِ کوچیک می ندازه میگه : کجا ؟؟؟امشب درس بی درس ! کارم نه ...بسته ! بیا بشین اینجا دو کلمه حرف بزنیم !کی تورو باید خونه ببینیم ؟؟؟؟رنگ و روشو ببین ! شده شبیه گچ ِ دیوار !

 دلش حرف زدن می خواد .من اما حال و حوصله ندارم .زورکی می خندم وبعدش توی آینه سرک میکشم ! چه ریختی شدم ! : من که خونه ام ! (کجا خونه ام ؟؟؟ هیچ وقت نیستم !) الان خدایی خوابم میاد . خیلی خسته ام .راستی صبح ساعت هفت بیدارم کنی مامان ! باشه ؟  باید برم واسه ....

ــ صبح که کلاس نداری ! هفت واسه چی ؟ یه روز اگه دو ساعت بیشتر بخوابی به قانون خدا بر نمی خوره ! شاید رنگ و روت واشه .خودتو میکشیا !

از لحن مامان خندم گرفته ! اما باور کن نای خندیدنم ندارم .زورکی میگم :  می دونم به قانون خدا بر نمی خوره ، اما به قانون سمیه بر می خوره ! باید جزوه هاشو ببرم ! اگه صبح نبینمش دیگه نمیشه پیداش کرد .می دونی که اخلاقشو ...

 می خوام بگم شب بخیر . .مامان منتظره حرفم کش بیاد .انگاری دلش خیلی هوای حرف زدن داره .یه نگاه می ندازم ببینم نادیا کجاست .بازم نیست .طبق معمول ...بلاتکلیفی ِ منم اونقدر توی ذوق می زنه که حوصله ی مامان ِ طفلکی  سر می ره آخرش خودش میگه : برو بگیر بخواب .صبح بیدارت می کنم .بعد زیر لبی یه چیزی میگه و اخم می کنه .

ــ چه خبره ؟! ساعت تازه ده و نیمه کجا ؟؟؟ کارت دارم بیا بشین تاما رو میبینه میخواد بره کار داره ! صدای نادیا توی حال پیچیده .اما از خودش خبری نیست .من حالا وسط ِ اتاقمم ! نه تورو خدا امشب منو معاف کن .حال ندارم .تازه مثلا ما باید برای دیدن تو وقت ِ قبلی بگیریما !حالا به من میگه . شبم بخیر ... همینو میگم و زودی درو میبندم .از ترس اینکه باز حرفه کش بیاد و من مجبور بشم بمونم .فایده ای اما نداره .نادیا درو باز میکنه و اخمو میاد تو ...: میگم  کارت دارم .بیا ببینیم این ماه چرا این شکلی شده ؟ تو که هیچ وقت نیستی !

ــ من حال و حوصله ی حرف زدن ندارم .توی خستگی که نرخ تعیین نمی کنن .باز دوباره بحث باید بکنیم سر ِ خرج و مخارج ِ ماهیانه .که آخرشم تو  دبّه در بیاری که ایراد از منه و خلاصه بازم بشکنه این کاسه کوزه ها سر ِ خودم .بابا تسلیم ! از همین الان اعلام می کنم  همه رو بندازین گردن ِ من .فقط بذار من امشب بگیرم بخوابم . ! اخماشو میکشه تو هم ...شونه هاشم می ندازه بالا .انگاری فقط منتظر ِ همین حرفه بود .تندی میره بیرون و بعد دوباره با یه خنده ی کلی موزیانه برمیگرده و چشمک می زنه : شب بخیر ...خندم میگره .نادیاست دیگه  ــ شب بخیرو میگم و در اتاق بسته میشه تا خلاصه یه نفس ِ راحت بکشم !...

آخیش ! دیگه هیچ کس نیست . حالا  روی تختم ...از زور ِ خستگی پلکامو نمی تونم باز نگه دارم .دراز که میکشم انگار ستون مهره هام به زور و زحمت از هم وا میشه .تا بخواد صاف بشه یه درد عجیب و غریبی میپیچه توی تنم ...بعد به قول مامان بزرگ آرزو عین این بچه روغن نباتیا انگاری تک تک ِ مهره های کمرم شروع میکنن به چلیک چلیک صدا خوردن ! چشمامو که میبندم ، هر چی فکر و خیال ِ بی خوده یه هویی  میریزه توی ذهنم ! از بیرون صدای نادیا میاد داره بازم بحث میکنه سر همون چیزای همیشگی ! مامان میگه : فردا حرف میزنیم امشب نیلو نیست ! حالا صدای بابا ...نمی دونم چی میگه .نمیشنوم ! انگاری توی هپروتم ! انگاری نه ...من حالا واقعا توی هپروتم .

یه چیزی اونقدر به مغزم فشار میاره مثل اینکه می خواد از سرم بزنه بیرون .اما بعدش توی شقیقه هام گیر می کنه ...وای چه دردی ! سرم درد می کنه .خیلی هم درد می کنه .مردمکامو نمی تونم ثابت نگه دارم انگاری دوران دارن ..زورکی پلکامو از هم باز می کنم .اتاق تاریکه .خیلی تاریک . هیچ جایی رو نمیبینم .یه لحظه می ترسم .یه چیزی مثل کوری موقت .نمی دونم .اما من هیچی نمیبینم .حالا دیگه واقعا می ترسم .بلند میشم چراغارو روشن کنم .نمیشه .نمیتونم جایی رو تشخیص بدم .قلبم شروع می کنه به تند تند زدن توی سینه .داره از دهنم می زنه بیرون . .شقیقه هام دارن می ترکن .من چم شده  ؟؟؟ سرم گیج می ره ...اونقدر که دارم تلو تلو میخورم .نادیا رو صدا میزنم ...نمی شنوه .صدام از توی گلوم اصلا در نمیاد ... دارم خفه میشم .انگاری یکی محکم گلومو فشار میده .

پام گیر می کنه به پایه ی تخت ِ نادیا وچند تا سکندری می خورم وسط ِ اتاق و  بعدش ... محکم روی  زمینم .!یه چیزی هم وقتی دارم می افتم میگیره به دستم .نمی دونم چی ! نمیتونم ببینمش .... ولی شکستنیه ! اینو از صدای خورد شدنش می فهمم .حالا  یه سوزش شدید روی مچ ِ پام و دیگه ...هیچی ! فقط تموم تنم درد می کنه .خیلی درد ...

پ.ن: هی ! من واقعا یه روز ِ کامل مُردم ؟؟؟!!!

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژده

سلام همیشه شاد وتندرست باشی

طسم

سلام چه خبره؟ انگار خيال نداري بيمارستان و دوا و دكتر را ول كني ها!!! آدم وقتي چشش نمي بينه بايد پاشه گلدون رو هم بشكنه؟؟؟؟ حالا خدا را شكر كه گلدون شكسته رفت توي پات نرفت توي دستت كه ديگه نتوني بنويسي! از شوخي گذشته، ان شاالله هر چي زودتر سلامتي خودتون را بدست بياريد! و اين حادثه باعث بشه شما يه ذره به خودتون استراحت بديد.

شراره

ديدی چی شد ؟؟؟؟؟؟ فردای يلدا زهر مارمون شد تو يه دفعه دردسر درست نکنی ميميری ؟؟؟؟؟ (پيش خودمون بمونه : هنوز زنده ای ؟؟؟ )

شراره

واقعنا ... کسی که نمیبینه با گلدون چی کار داره ؟؟؟؟ آه همه ی اون هفتاد هشتاد نفر گرفتت . هی میگم یه خورده یکی از این درسا رو بیوفت دل ِ همه خنک شه . گوش نمیدی که !!!!!!!!!!!

شراره

شری فدات شه . مچ پات در چه حاله ؟؟؟؟؟ آخه دختر تو چرا این همه بی فکری ؟ یه هویی خودتو بکش ملتی رو خلاص کن دیگه فشار خون گرفتم از دستت .

!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام نیلوفر خانم وبلاگ خیلی قشنگی دارین ببخشید بی اجازه وارد شدم دفعه قبل هم بی اجازه وارد وبلاگ دوست شما آنی جون شدم از اونجا وبلاگ شما هم می خوندم دیدم بابا این درد مثل اینکه اپیدمیه همه دارن و همه با آن آشنا هستند خدا شفا بده انشالله ولی درد با حالی اگر آدم این را نداشت چی داشت ! نه ماشا الله که خیلی خوب می نویسی آدم می بری توی خانه ی خودتون آدم فکر می کنه داره یک رمان می خونه تو استعداد داستان نویسی خوبی داری شروع کن یکی بلندش رو بنویس خدا را شکر می کنم الان دو نفر را پیدا کردم که ندیده به آنها علاقه مند شدم خدا هر دو را حفظ کنه انی و نیلو براتون دعا می کنم و برای کسی که من را به شما رسوند انشالله دفع بعد از شادی ها ت بگی به خدا تو کل کن ببخشيد اميدوارم که من هم به عنوان يک د

طسم

سلام واقعاً ؛چته تو؟؟؟؛ چرا نمي نويسي؟ اين جا بنويسي بهتر است.

حميد

سلام...خوبی؟؟ خدا بد نده...ميخواستم بگم چته تو که ديدم خودت گفتی!!! قديميا به اين حالی که گفتی ميگن بختک يعنی بختک روت افتاده جديدا هم ميگن فشارت افتاده پائين...انشالله که خیلی جدی نیست...در بدترین حالت بايد بگردی ببينی فشارت کجا افتاده!!! خيلی سخت نگير انقدر هم به خودت فشار نيار...به خدا دنيا دو روزه... ارزش این همه ناراحتی و حزص و جوش خوردن رو نداره. راستی اگه شبا لیوان شیرتو بخوری و به حرف مامانتم گوش بدی هیچوقت اینطوری نمیشی!!!...از من گفتن بود!!! شاد و پیروز باشی.

منصور

ميگما چندتا پست جديد دادی فکر کنم امروز من اينجا پلاسم

منصور

راستی خيلی خوب بود يعنی احساست و خوب بيان کردی ای ول