دردو دلانه

از سفر که برمی گردی خانه ،دلت می خواهد خانه را تنگ در آغوش بگیری ، محکم ، پر فشار ... نه آنکه مثلا ماه ها در سفر بوده باشی نه ... منتها فرق هست میان آنکه ببرگردی و برگردی تا بروی .... وقتی به خانه ات بر می گردی و می دانی که باید ترکش کنی ، دلتنگی بیخ دلت را می چسبد  . آنوقت نه راه پس داری نه راه پیش . ده روز فرصت کمی است برای جمع و جور کردن همه چیز ، یک عالم خرت و پرت ، یک عالم لباس و کفش و وسیله های جوراجور ، قاب عکسها ، خاطره ها ، حیف که نمی شود وقت رفتن آدمهایی راکه  دوست داری بریزی اشان توی چمدانت با خودت ببری اشان به هر آن کجا که هستی تا دور ...دورها ...

دو روزی هست که به این خانه برگشته ام و همه اش فکر کردم که نه ، این کار من نیست .این رفتن ، این ترک کردن همه چیز ...حالا ...درست همین حالا ، ...نه ....روزی هزار بار دوره کرده ام با خودم این فکرها را .از حالا دلتنگ خانه ، دلتنگ مامانه .دلتنگ خواهره ...دلتنگ ثم ،که عزیزترین دوست دنیای من است ، دلتنگ باباهه که دوست ندارد بروم .... دلتنگ این شهر کوچک ساحلی حتی ... دلتنگ خیابانها ...کوچه ها آدمهای شهر ...می فهمی ؟ تعلق آدم را ویران می کند تعلق به هر چیز و هر کسی ویران کننده است . و این تعلق دارد من را می کشد . غمگینم . واقعا غمگینم. دو سال تمام منتظر بودم تا بتوانم به همچین نقطه ای برسم و حالا ، حالا توی این موقعیت میبینم که توانش را ندارم . اینکه بگذارم و بروم دیوانه کننده است . اینکه دلم دارد می ترکد از غم دیوانه کننده است . غصه ام می شود از این همه فاصله ... و هی فکر می کنم چه خر بودم که دو سال منتظر همچین روزی مانده ام . چی فکر می کردم اصلا ؟چطور توانستم فکر کنم می توانم این آدمها را بگذارم و بروم . آن هم حالا ، حالا که بیشتر از هر وقت دیگری به من احتیاج دارند و من به آنها ....

چیزهایی هست که باید بردارم . جمع و جورشان کنم .گاهی توی دفتر یادداشتم موردی  تازه را اضافه می کنم مثلا : پیراهن صورتیه ، یا کیف طوسی ...یا هر چه از این دست .چند تایی کتاب از آنها که دوستشان دارم . کتابهای ارشد هم که دلم نمی آید ولشان کنم اینجا بیخودی. بعد گاهی چیزی از لیستم کم می کنم  "فقط در حد ضرورت" این را مامانه می گوید و من سر تکان می دهم .... من ذهن آشفته ای دارم . ذهنی که با یک عالم بایدها و نبایدها درگیر است . ذهنی که هی سبک سنگین می کند ، برود ، یا بماند .... ذهنی که نمی خواهد به این زودی ها خواهره را تنها رها کند ...می فهمی ؟ کوچکتر از آن است که رها بشود . می ترسم . و می دانم که این ترس عادی نیست . یک حقیقت غیر عادی و ترسناک گلویم را آزار می دهد ... بغض می چسبد به تارو پود دلم . حالا اگر اینقدر ناگهانی بگذارمشان و بروم ، چه می شود ؟

چیزی که هست زندگی یادم داده که همه چیز ادامه دارد ...بی آنها که بهشان دلبسته ایم .بی آنها که دلتنگشانیم ...بی آنها که دوستشان داریم ....

توی موقعیتی گیر افتاده ام که باید فقط به یک چیز امیدوار باشم و آن این است که راه درست یکهو سر از مسیر انتخاب من در بیاورد و تمام .انتخابش کنم . نه من اشتباه کنم و نه آنها تنها بمانند ...توی همچین موقعیتی است که دارم از خودم متنفر می شود بابت این همه دودلی و تردید و یاس از رفتن .....

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

/ 5 نظر / 12 بازدید
ho0ti

مطالب . عکس . آهنگ . فیلم . نرم افزار . بازی ... جالب ... دیدنی ... آموزنده... ... www.ho0ti.blogfa.com ... به دوستانتان معرفی کنید ... با عضویت از جدیدترین مطالب بهره مند شود ... اشتراک گذاری ساده در! ... Facebook ... Twitter ... Messenger &... ... جدید ترین ها را اینجا بیابید ... ( شهر دانلود) ... Www.ho0ti.blogfa.com ... منتظرتان هستیم... ... لطفا ما را با نام (شهر دانلود ) لینک کن ... با تشکر

ادموند

کجا می روی دختر ؟ من رفتن را تجربه کرده ام . به قول تو ویران کننده است .اما خب همیشه هم به همین شکل باقی نمی ماند می روی و میبینی جهان همش همین بود که اینجا بوده بعد دنیا را دوباره تجربه می کنی تجربه باعث می شود بزرگ بشوی نیلوفر .ژس برو و سعی کن که آدمها را فراموش نکنی . تا بتوانی دوباره برگردی

آسی

دخترکم! [نیشخند] (فقط محض خاطر چند ماه بزرگتر بودن ها) خوب می فهمم این دودلی رو. منم دچار همین حس می شم وقتی به این فکر می کنم که شاید رفتن از اینجا همین روزا جدی بشه. اما خااانوووووووم همیشه تغییر همینطوری سخته. اما هم تو هم بقیه باید یاد بگیرن یه چیزهایی رو. ضمنا دانشگاه قبول می شدی هم همینقدر 2 دل بودی؟ به چیزهای خوبی که روبروت هست فکر کن. ما آدمها با همه چیز کنار میاییم. یکی کمی سخت تر ، یکی کمی راحت تر. نگرانیت رو می فهمم اما اینم 1 قسمت از زندگی ِ . تا ابد که نمی تونی توی اون شهر ساحلی بمونی. می تونی؟ ( به من نگو :اوهوووووم اما.... . ) میری و تجربه می کنی. بگو چشم ننه!

سپید

هی .. و کسی گف .. باید رفت !![ابرو]

مهرداد

سلاااام... منم تجربه کردم اما نیست یادم ... زندگی همونگونه که هست میماند ؟!!!... فقط تو هستی که عوض میشوی ... کاش گنجایش ذهنمان قدری بود که همه اشان را جا میدادیم ... خیلی هایشان اینگار فراموش شده اند ... گذشته اه را میگویم ... --------- خیلی حرف دارم بزنم اما فرصتشو ندارم .... پروژم رو دستم مونده هنوز تکمیلش نکردم ... دعام کنید ... موفق باشین ...[گل]