از این روزهای زمستانی پر برف ....

خانه ام برای تنها زندگی کردن زیادی بزرگ است . آپارتمان کئچئی نقلی را ترجیح میدادم .منتها خب هر چه که هست فعلا توی این خانه هستم و راستش را بخواهی به شکلی عجییییییییییییب دوستش دارم . ما اولها آنقدر با هم جور نبودیم. من غریبی می کردم و  خانه هم مدتها بود که خالی مانده بود و تک و تنها ف به تنهایی اش خو گرفته شود . بعد یکهو من آمدم و پرش کردم . پرده ها ، قاب عکسها ، تابلوها ، کتابخانه ، تخت ، و عروسکها ... و چیزهای ریز ریز دیگری که با من آمدند ، بعد خانه گرم شد ، یخ اش باز شد و ما کم کم این شکلی با هم دوست شدیم . حالا خانه سر به راه است . من تمام روز را با کارم سر می کنم و عصری که می رسم خانه ، می توانیم هم را توی آغوش بگیریم .من با دلتنگی هایم کنار می آیم و خانه با صاحب تازه اش . و همین کافیست . ما به هم نزدیک می شویم . با این حال  ، خانه زیادی بزرگ است . و من هنوز هم خانه های فسقلی یک نفره را ترجیح می دهم . اینجا آدم را هوایی می کند که با سر و صدا پرش کند ، با آدمهای تازه ، با آقای میم .الف مثلا ! گاهی درباره اش حرف می زنیم با هم . وقتهایی که پیش هم باشیم .وقتهایی که بخواهیم از روزهای پیش رویمان حرف بزنیم . وقتهایی که نقشه می کشیم . وقتهایی که دلمان می خواهد هم خانه باشیم . هم خانه بودن باعث می شود مشترکات زیادی را کشف کنی که نتوانشته ای توی سه سالی که گذشته ،پیدایشان کنی ... تکه ها حرفها خاطره ها لحن ها ...زندگی که پشت سر گذاشته ای .... منتها حالا من اینجا هستم توی خانه ای که به من تعلق دارد و آقای میم الف هم توی خانه ای است که به خودش تعلق دارد و ما هم خانه نیستیم ... و زندگی فعلا به همین شکل ادامه دارد . آخر هفته ها دلچسبند . گاهی آخر هفته ها می توانیم وقت بگذرانیم با هم . آخر هفته ها را اختصاص می دهیم به گردش . جاهایی می رویم که ازشان خاطره داریم . جاهایی که ما را یاد لبخندها می اندازند ... نگاه ها ... یک بار رفتیم یک جای ریزه میزه ی بامزه که سه سال پیش ، رفته بودیم سراغش . و اسپاگتی خوردیم .ساعت ده شب بود و آقاهه گفت که اسپاگتی  تمام شده و ما اولش خیلی حالمان گرفته شد . فکر کن ! قط محض خاطر اسپاگتی آن همه راه رفته بودیم تا آنجا . بعد یکهو آقاهه رفت و وقتی برگشت با خنده بهمان خبر داد که فقط دو پرس اسپاگتی مانده و ما چجه ذوق مرگ شدیم . هر چند که اسپاگتیه همان طعم قبلی را نمی داد اما ... خاطره اش زنده شد برامان . یا آن دفعه ای که رفته بودیم گودو و من مریض بودم و هی فین فین و یک تصمیم اساسی گرفتیم همان روز و ... خوبی گودو این است که طعمش مثل طعم اسپاگتی نیست که بعد از سه سال تغییر کند . ما لحظه هامان را با هم دوره کردیم خندیدیم و سعی کردیم به این فکر نکنیم که زندگی دارد حالمان را می گیرد . هر چه که هست انگار عادتش شده ...حال همه را با هم می گیرد و ما اصلا استثنا نیستیم . بعله . اینها را که می نویسم دلتنگ خیلی چیزها می شوم .منتها زندگی همین است که هست و ئفعلا کاری از دست من ساخته نیست ! هی سلام .... من هستم !

یک هفته را با مامان و بابا و نادیا گذراندم . محشر نبود . نه .نبود واقعا ...مامانه خیلی حالش رو به راه نبود . زیاد سکوت می کرد و این من را به هم ریخت . با این حال تمام برنامه ریزی ام را خودم پیش بردم و عشق کردم از اینکه برنامه ام جز یک شب اصلا و کلا به هم نریخت . هر چند که تا عصر سر کار بودم منتها غروبهای خوب و خوشی را رغم زدم و همین هم کلی عالی بود . خواهره بزرگتر شده بود یا من این جوری خیال کردم نمی دانم .هر چه که بود خواهره ی عزیز من بود ... یک فسقلی ِ دیوانه که داشت تند تند بزرگ میشد و من عاشقش بودم / هستم . تمام شبهای این یک هفته را با مامانه خوابیدم شبها محکم بغلش کردم و دستش را هم گرفتم تا مطمئن باشم نمی رود انگار .... کلی حرف زدیم درودل کردیم (بیشتر من ) گردش رفتیم و تلاش کردیم با ان همه محدودیت زمانی بهمان خوش بگذرد .... باباهه دلتنگی اش توی چشم هاش موج می زد و شاید برای اولین بار توی زندگی ام بود که حس کردم به همان اندازه ای که دلتنگ مامانه بودم ، دلتنگ او هم بودم . این یک واقعیت اساسی بود برایم .  آنها امروز رفتند . نادیا صبح باید مدرسه باشد و بقیه هم کارهای زیادی داشتند و من هم حتی .منتها.... دلتنگی چیز بدی است .....مامانه خرس مربایی را با خودش آورده بود دیازپام و لوسی می را هم حتی . و بقیه را هم موکول کرد به زمانهای بعدی ... دلتنگی ام کمتر میشود انگاری با اینها ...با خرس مربایی عزیزم ...

همکارهایم آدمهای جالبی هستند .محیط کارم را دوست دارم و این عجیب است .هیچ وقت همچو احساسی به جایی نداشتهام. این یک حس تعلق است که به همین زودی ایجاد شده و همین عجیب ترش می کند . اینکه یکهو در یک فضای غریبه حس غربت نداشته باشی و شاید تمام علتش این باشد که آدمهای آنجا درست از جایی می آیند و در جایی ریشه دارند که من متولد شده ام . و همین حس شاید نزدیکمان می کند . حالا خوشحالم که اینجا هستم . تصمیمی که در لحظه ی آخر گرفتم ، چمدانی که در لحظه ی آخر بستم و بلیطی که باطل شده بود حتی....بعد پریدم توی ماشین و چند ساعت بعد اینجا بودم .خودم ...و خودم ...و خودم .... به تنهایی ....

آشپزی کار کسل کننده ای است این را من تازه فهمیده ام . یعنی آشپزی وقتی خودت تنها باشی کسل کننده است اگر یکی باشد باهات و هی تعریف تمجید کند خیلی هم خوب و بامزه می شود .منتها حالا توی تنهایی ... ترجیح می دهم شام نخورم خیلی وقتها .... گاهی کتی می آید پیشم و با هم شام می پزیم و حرف می زنیم و خوش می گذرانیم . اما خب ...نه همیشه ... کتی این قابلیت را دارد که آدم رابفممد و این خیلی خوب است . من را بیشتر یاد پانزده سالگی خودم می اندازد .... گاهی آنقدر اخلاقش شبیه من می شود که می ترسم .نیشگونش می گیرم : هی ! شبیه من نشو !

می روم کارهای نیمه تمامم را به انجام برسانم . کمی دلتنگم و کمی بغل می خواهم و یکی دو تا بوسه ....

با عشق ( برای خودم) .

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
سپید

این که میگویی خواهره بزرگ شده را خوب میفهمم .. یکهو به خود میآیی .. و میبینی .. عوض شده اند چقدر .. و همین یکهویی باعث میشود بیشتر حس کنی دوستشان میداری .. و دلتنگ شوی بعضن پیش خودت و بگویی .. هی تو کی بزرگ شدی؟ .. و دیگه اینکه ؛ امیدواریم خانه تان ... تا به ابد آباد باشد و بپذیرد با آغوش باز صاحبان تازه اش را ..

سوسن جعفری

به‌به! بالاخره این وبت وا شد! دهه! آهنگش کو پس؟ چر چنحش کردی آخه؟! [گریه] همه‌اش می‌زنه تو ذوق آدم این همزات من!

سحر

سلام؛ من همیشه وبلاگتو می خونم و کلی هم باهات دوستم و دوست دارم:d دیدن و خوندن زندگی بعضی از آدما خیلی لذت داره و تو ام واسه من یکی ازون آدمایی ؛تازه چون کلی خوب می نویسی‎;‎‎)‎ برات کلی آرزوهای خوب دارم

باران

سلام نیلو جون وبت زیباست خوشحال میشم به منم سری بزنی قربونت برم بای[گل]

ساغر(هوای بارونی)

سلام نیلوفر.کلی انگار خوش میگذره ها.آره آدم میتونه هر چیزی رو برا لبخند بهونه کنه.عسیسم...قبلنا باهام آشناتر بودی اون وقتا که آنیتا هم بود..

مریم

سلام نیلوفر ایرانی ، منو یادت هست؟ من که خوب یادمه ، تو و نوشته های قشنگت رو ... خیلی وقته گذشته ... خوندمت ، دلتنگی حسی که باهاش خیلی آشنام ... بی قراری رو هم اضافه کنی میشه خودِ من... امیدوارم اوضاعت روبراه باشه . خیلی خوبه که محیط کارت رو دوست داری ...

مشکی پوش

سلام دوست من ببخشید که جسارت کردم و خود را دوستت خواندم دیری است که می پایمد آهسته روانی چون رود در نویساند غمی مرا می آزارد کاش غمت بمیرد دلت را از کجا آوردی ! کاش تیکه ای ازآن من بود