روزهایی اینچنین شلوغ و سفری دوباره به بهانه ی زیباترین عروس سال !

تبریز از آن شهرهایی است که باید حتما خودت بروی و ببینی اش و به حرف هیچ کس دیگری هم گوش ندهی در باب آن . چندین سال پیش تبریز را دیده بود اما خب خیلی سال گذشته و تبریز هم خیلی فرق کرده . توی این سالها هیچ تصویری از آن در سرم نبود . یادم نمی آمد اصلا شهر را ، آدمهاش را . و وقتی هم آخر ماه پیش میرفتم آنجا باز هم هیچ حس خاصی نبود .نه حتی یک یادآوری کوچک . برای منی که عادت دارم تعطیلاتم را در جاده های سر سبز شمال بگذرانم مسیر از اینجا تا تبریز خسته کننده بود . تا چشم کار می کرد فقط جاده و پشیمان شدم از اینکه هوایی نرفتیم . با این حال به تبریز که می رسی فراموشت می شود جاده آزارت داده . تبریز دل باز و مهربان و صمیمی است . آدمهاش را انگار هزار سال بشناسی دوست دارند همه اش کمک کنند . اخم و ناله و جواب سربالا ندارند . اگر زبانشان را بلد هم باشی نور علی نور است . دوستت خواهند داشت بی آنکه تو را بشناسند . تبریز از همان لحظه ی اول من را مجذوب خودش کرد . معماری اش ، خیابانهایش ، آدمهایش ، و بناهای بی نذیر تاریخی اش و پارکها و هر آنچه تصور کنی . به این نتیجه رسیده ام که گاهی باید از این پس به آن سر بزنم و دوباره تماشایش کنم . با اوقات آرام . وقت بسیار . ذره ذره و آرام آرام  . همچین حسی را به من داده این شهر. آرامشی را در آن یافته ام .

عروسی یاسمن را پشت سر گذاشته ایم . یک جشن شاد و دلچسب . ده روز گذشته بعد از تعطیلات را یک سره دویده ام. ویولن را خیلی فشرده دنبال میکنم و هفته ی آینده سیاووش هم از ایران می رود و ما تمریناتمان را سخت تر کرده ایم . سیاووش از آن آدمهای مهربان دوست داشتنی است که یاد و خاطره اشان برای همیشه در ذهنت و قلبت بماند . یک رویای شخصی بی انتها دارد که کار کردن با او باعث می شود در این رویا شریک بشوی . روزهایی را که توی این دوره ی کوتاه پشت سر گذاشته ایم برای همیشه در یادم خواهد ماند . خاطراتی پر از احساسهای ضد و نقیض و بی پایان . رویاهای رنگارنگ و نت های زیر و بم .بالا و پایین . هی ! موسیقی دیوانه کننده است .

زندگی اینجا دارد آرام و بی وقفه می گذرد . ما روزهای سختی را پشت سر گذاشته ایم . اتفاقات تازه ای افتاده . یک دوره ی جدید ، و هنوز چیزهای زیادی مانده که باید تجربه اشان کنیم . دونفره بودن همیشه سرشار است از یک عالم اتفاق غیر منتظره و شاد . لحظاتی هست که به بن بست های اساسی هم می رسی اما مهم این است که چی دارد توی سر تو می گذرد . زندگی ات را دوست داری یا نه ؟ آدم زندگی ات را دوست داری یا نه . و پاسخ هر چه که باشد تمام روزهای آینده ات را رقم می زند . هی ! این روزها را دوست دارم . و هیچکس نمی داند فردا چه خواهد شد .

این یادداشت را پراکنده می نویسم . درهم برهم و جوراجور. این نشان می دهد که ذهن درهم برهمی دارم این لحظه . مهم این است اما که هنوز خودم را دارم . خود خودم را . نیلوفر را . حالم خوب است . زندگی به کام است  و سفر من را پر از شادی و سرور می کند . هفته ی آینده را با خانواده ام خواهم بود و چی از این بهتر . دلم لک زذه برای دیدن دوباره اشان . برای دریا خانه و تمام خیابانها و کوچه پس کوچه های شهری که از ان امده ام .

/ 4 نظر / 38 بازدید
سپید

..* [گل] + [لبخند] خوب اس ...

ساغر

پس اومده بودی نزدیکیهای شهر ِ من... روزگارت شیرین تر نیلوفرم.

حکیم

همیشه شاد باشی نیل عزیز........

حکیم

کمی دورتر بایست... لطفا!!! من دیوانه تر از آنم... که بی هوا در آغوشت نگیرم... تو چه با صلابت حکم میدهی که حواست را جمع کن و من میمانم که چگونه جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست!!! چشمهای تو یک مرض مسری دارند هر بار نگاه میکنم تب میکند تمام وجودم...... دلم اگر برای تو تنگ میشود ببخش روزم اینگونه قشنگ میشود...