وقتی آدم دلش یک پت کوچولوی فسقلی بخواهد ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزهایی هست که تویشان احساس خوبتری داری به زندگی ، شاید چون بار بعضی از تلخ کامی ها را آنقدر تنهایی به دوش می کشی که مزه اشان از تلخی به گسی می رسد و آنوقت دیگر توفیری ندارد که تلخکام باشی یا نباشی ... به هر جهت ، نیمی از زندگی در همین روزهایی که می گذرانم خلاصه می شود و باید به طریقی بگذرد .

خواهره را تماشا می کنم که توی کمد لباسها را زیر و رو می کند ، صندل ها را به هم میریزد و مدام جلوی آینه می ایستد ، هر بار توی لباس تازه ای خودش را تماشا می کند و می خواهد بداند حالا بهتر نشد ؟

من نشسته ام روی تختم ، یک ورم آنقدر شلوغ و درهم ریخته است که نمی توانم وسایلی را که چند دقیقه پیش آنجا گذاشته ام پیدا کنم ، تقریبا زیر خروار خروار لباس رنگی رنگی ، مدفون است ، یک ورم یک کاسه گوجه سبز ِ نه چندان سبز هست که روش نمک پاشیده ام و منتظرم خواهره دست از سرم بردارد تا خرچ خرچ بالا بکشمشان . یک لیوان چای که سرد شده و رنگش بگی نگی پریده انگار ، یک کتاب ِ نیم خوانده که صفحه ی 214 اش هنوز باز است ، یک خودکار که روی کاغذم جوهر پس داده ، چند برگه ی سند که قرار بود روشان کار کنم و هنوز هیچی به هیچی و این ور تر ، توی بغلم ، یک "پنبه" ی فسقلی که حسابی مست ِ خواب است و گاهی دم کوچولوی با نمکش را تکان تکان می دهد ... تا یادم نرفته بنویسم که پنبه ، هیچ وقت نمی تواند جای آقای جینجر عزیزم را بگیرد ، منتها ، این چندوقته چیزی کم داشتم انگار ، حالا فکر کن یک پت کوچولوی خانگی مثلا ..هان ؟ هفته ی پیش که از کلاسم برمی گشتم دو تا چشم براق یاقوتی رنگ و یک حجم ِ بازیگوش ِ پشمالوی سفید همه ی توجهم را آن ور خیابان توی پت شاپ جلب کرد . فقط رفتم که ببینمش و  ظرف یکی دو ثانیه عاشقش شدم ، تقریبا همان لحظه که آمد توی دستم و گوشهاش را خواباند پشت سرش و یک جور معصومانه ای خودش را کف دستم جا داد ... همان موقع ! به هر حال آن روز آوردمش خانه و حالا توی خانه ی آقای جینجر زندگی می کند ، و چندین برابر او بازیگوش و تر و فرز و شیکمو است منتها ، گاهی که حواسم نیست صداش می زنم جینجر و این خیلی بد است . اینکه آدم "پنبه "  را جینجرصدا بزند هیچ خوب نیست ...و اینکه مدام از نیک نیم های جینجر برای پنبه استفاده کند هم ... هوووم .

 داشتم می گفتم که اتاق زیادی به هم ریخته بود و خواهره داشت میرفت با دختره مجلس عروسی یکی . و من داشتم  نظر  می دادم که کدام لباس بهتر است و ته دلم هیچ دلم نمی خواست عصرم را با رفتن به مجلس عروسی حرام کنم . هر چند که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری طالب شلوغی و سر و صدا و خوش گذرانی ام . منتها بعضی عصرها هستند که نمی شود تویشان رفت عروسی . باید نشست یک وری و انواع و اقسام کارهایی را انجام داد که مدتهاست ازشان غافلی . مثلا چند خط چیز میزخواند ، قلم مو دست  گرفت ، طرحی ریخت روی بوم ، یا حتی تر  رفت یک وری قدم زد .. تنهایی ، تنهایی خوش باشد ... این هم یک جورش است . میفهمی ؟ این روزها این شکلی ام !

همین جوری که دارم خواهره را توی لباس های رنگارنگش نگاه می کنم یاد سالها پیش میافتم ، وقتی آنقدر شادی زیر پوستم در جریان بود که زندگی رنگ و روی این روزهام را به خواب هم نمی دید . بعد به یکی گفتم : شاید آدم باید دهه ی هفتادی باشد تا این شکلکی عشق کند برای خودش، شاد باشد ، بخندد و توی عصری اینچنینی برود عروسی . نمی دانم .منتها حالا من  بیشتر طالب آرامشم ... سکوت... و سکوت و باز هم سکوت .. بعضی وقتها حتی انگاری  حرفزدن هم برایم مشکل می شود ...هوووم ... 

/ 10 نظر / 17 بازدید
سحر

خوش بحالت که میتونی پنبه داشته باشی من که تنها ارتباطم با جونورا مربوط میشه به تشریح غورباقه تو آزمایشگاه...و البته غذا رسانی یواشکی به گربه های محل

سپید

وای نیــل ، این پنبه احیانن خرگوش نیس ؟ اخه اسمش خرگوشانس .. همسترانه شاید .. عصرای روزای تعطیل اصن خوب نمیباشد .. صبحایش هم .. آدم حوصلش هم ته میکشه انگار .. تو این جور وقتا منم شدیدن طالب آرامشم ... دهه ی هفتادیا ..دهه هفتادین دیگه .. دنیاشون زمین تا آسمون با دنیای ما فرق داره ... +: kartone Despicable Me shadidan tosiye mishavad.. inja be esme sheytun tarin .. sheytuna duble shode … [زبان]

ادموند

چه خوب یک ژت کوچولو همیشه می تواند شادی را به خانه برگرداند .مخصوصا اگر خرگوش باشد [تایید] این فسقلی که عکسش را گذاشتی چه بانمک و دوست داشتنی خوابیده [قلب]

نیلوفر

چه نازه خوبه عزیزم خوشحالم که تقریبا از تنهایی درت آورده،نه نیلوفر گلم ما دهه 70 ها هم مثل بقیه ایم گاهی خیلی خسته و ناراحت... ولی کلا پر شر و شوریم و سعی میکنیم از هر چیزی لذت ببریم...

سپید

نیلی این خیلی جیقلـه .. عسیسم .. خیلی خوردنیه .. خیلی بغلیه ..(بهتره دیگه چیزی نگم .. مگر نه از نقش یه دختر ِ باوقار خارج شده در قالب ِ گربه سانان ظاهر میگردیم ) .. منم این کارتونرو خیلی میدوستم .. گیسو کمندم تازه دیدم اونم ببین ..[بغل]

آناهیتا

منم معمولا دلم سکوت میخواد ولی متاسفانه سکوتی که اصلا از رضایت نیست

ابولقسم قشیری

به: نیلو...... سلام حوصله ام سر صبحی سر رفت در دفتر یاد شهرناز افتادم. این روزها همه چیز در هم بر هم شده.............. بگذریم...... این پنبه من هم خیلی خوب است نقطه...... قرار است کلاب خصوصی هوادارن پنبه را راه اندازی کنیم... دیگر حرفی نیست و من الله التوفیق شیخ ابولقسم قشیری

سپید

[خمیازه] ... نیل

نیلوفر

آره عزیزم دهه هفتادیم،آره تقریبا آدمای عجیب و بس متفاوتی هستیم خواسته هامون خیلی با دهه شصتیا و پایین ترا فرق میکنه حتی دیدمون،جدیدا به این نتیجه رسیدم عاشق شدن دهه هفتادیا هم متفاوته برام عجیب بود!

asi

kojayi to dokhtar?!!!!