روزهایی اینچنینی ... وقتی از سفر بازگشته ای ...

رفتم سفر و برگشتم . شاید روی هم کمتر از پنج روز طول کشیده باشد ، منتها هر چه که بود خوش گذشت ، یک امتحان کوچولو موچولوی نصفه نیمه دادم که بدک نبود امتحان فوق العاده ساده بود منتها نامردی ننموده و تا توانسته بودند از مبحث دولتی سوال داده بودند که خب طبیعتا کار مزخرفی بود چون چه ربطی داشت اصلا به حسابداری دولتی آن مباحث بی مزه  ؟ و از آن طرف هم من توی دولتی هیچ ادعایی ندارم .چون اصولا نه حوصله اش را دارم نه قدرت سرو کله زدن با آن همه ثبت بی قانون قاعده ی من درآوردی  ِ باری به هرجهت را . نتیجه فعلا مشخص نیست اما اگر قرار باشد روی مبحث دولتی تکیه کنیم پس من امتحان را گند زده ام رفته :) البته همچو اعتراف سر راستی را به هیچ عنوان پیش باباهه رو نکردم .چون باباهه بعد از عمری خودش به شخصه من را رساند ، قبل آن مجبور شد ساعت 6 از خواب بیدار بشود در حالی که دارد ایام بازنشستگی اش را طی می کند و از این بابت همیشه غر زده است ، و خب طبیعی است که خیلی به من لطف داشته .بعد در حدود 2 ساعت و نیم تمام خیابانهای حوالی و حواشی حوزه ی امتحانی رازیر و رو کرده بنزین به باد داده و حوزه ی مورد نظر را یافت ننموده و حرص خورده و در نهایت وقتی با یک دنیا غم و غصه از همه طرف قطع امید کرده و داشتیم برمی گشتیم خانه ی مامان بزرگه ، یکهو تصادفی چهار تا دختر دیده که کارت آزمون دستشان داشتند و یک طرفی می رفتند و باباهه آدرس را ازشان گرفته . و بدین طریق خلاصه من یک ربع مانده به آغاز امتحان رسیدم آنجا . طبیعی است که باباهه تمام مدت توی ماشین انتظار کشیده تا من برگردم و وقتی هم که من برگشتم همچی به استقبالم آمد انگاری که بهش خبر داده اند من امتحان را محشر زده ام . البته خب من اولین باری نبوده که همچو امتحانی داده ام منتها باباهه اولین باری بود که من را رسانده بود و انگاری ذوق داشت روی این مساله . به هر حال به باباهه نگفتم که اولین باری بوده که گند زده ام توی امتحان ِ تخصصی ام ! فکر کردم زیادی خوش اخلاق است و ممکن است بخورد توی ذوقش ! بعد از آن علنا تعطیلاتم شروع شد .هر چند تمام مدتی که آنجا خانه ی مامان بزرگه بودیم ، باران بارید و یک شب چنان سیلی از آسمان سرازیر شد که وقتی از خانه ی خاله کوچیکه برمی گشتیم تقریبا هیچی توی خیابان قابل تشخیص نبود و برف پاکن هاهم از کار  افتاده بودند .  اما در هر حال هوا تازه خنک و پاییزی بود . از آن هواهایی که من عاشقشان هستم و خواهره بیزار است ازشان . بگذریم . تماشای چند تا فیلم خوب بعد از مدتها ، خواندن یک کتاب فسقلی اما با نشاط ، کشیدن یک طرح کوچولو بعد از ماه ها دوری از مداد طراحی ام ،  اما قابل تحمل ، گپ و گفتی صمیمی و دو جانبه با خواهره و شفاف سازی خیلی چیزهایی که تا امروز فرصت فکر کردن بهشان نداشتم ، گپ و گفتهایی دلنشین با تنها پسر خاله هایی که دارم و ماه ها بود که ندیده بودمشان ، گشت و گذار با دایی کوچیکه که تنها چهار سال بزرگتر از من است و دو دیقه که باهاش حرف بزنی انگاری بار ده ساله از روی شانه هات برداشته می شود ، درد و دل های کوچولوی ریز ریزی با مامان بزرگه که دارد دوران نقاهتش را می گذراند و هنوز کاملا دست و پاش بعد از آن تصادف کوفتی خوب نشده ، و چند تا تکه خرید کوچولو اما خوشمزه ، ماحصل یک سفر ریزه میزه ی چهار روزه بود . به هر حال مدتها بود که همچو سفری گیرم نیامده بود .

حالا دوباره توی خانه ام هستم . اینجا شهریور خودپاییز است روزها خنک تا حدی سرد حتی با نم بارانهای ماندگار چند روزه ، هوا تازه و دلچسب ... پاییز دارد می آید و این آدم را دیوانه می کند از خوشی . تمام امروز را مجبور شدم توی کلاسهام بگذرانم. هفته ی آینده امتحانات پایان ترم است و شاگردهام یک روز که نباشم استرس دیوانه اشان می کند حالا فکر کن با چهار روزی که نبوده ام چطوری سر کرده اند . تازه آمده ام خانه .یک لیوان چای داغ توی دستم و دارم این یادداشت را تایپ می کنم . سرم آنقدر درد می کند که نگو .منتها چند تا جزوه دارم که باید ببینمشان و این خودش مخل هر چی آرامش است . فعلا باید بروم یک چرتی بزنم که پلکهام دارد بسته می شود همین جورکی .

/ 3 نظر / 15 بازدید
سحر

به به خوش گذرونی کردی، خوش بحالت، این روزا بدجور دلم سفر میخواد اما جور نمیشه... این سفره و این گپ و گفتای خانوادگی واقعآ حال آدمو خوب میکنه

سپید

یه وقتایی میبینی .. و بعد از خودت میپرسی این خواهره کی بزرگ شد یهو ؟ که اغلبم بعد از برگشت از سفره که بهش پی میبری.. گاهی هم این باباها ..اصن نباید از چند و چوند و لایه های پنهان امتحانهای آدمی مطلع بشن به دو دلیل جان دل .. 1 به خاطر حفاظت از خودشون .. مگر نه ما که مغذ فلان نخوردیم که کیف کوک شده شان را بعد عمری ظایل نماییم .. و 2 که صد البته مهمتر از اولیه .. اینکه .. به خاطر خودمون و حفظ موقعیتمون و اینکه اولیت دفعه شون به آخرین دفه شون زبونم لال مبدل نشه [نیشخند]

سوده

پاییز دارد می آید و این آدم را دیوانه می کند از خوشی ................ نیلووووووووو [ناراحت] [ناراحت]