از این روزهای یک نیلوی خسته و مریض!

به دختره میگویم: شاید پیرشده ام.ابروهاش را می اندازد بالا.سرش را برمیگرداند :پیر نشدی.دیوانه شدی. میروم توی بالکن و احساس میونم یکهو تمام تنم منجمد می شود از سرما.کسی میزند به شیشه ی پنجره پشت سرم.برمیگردم و میبینمش که دارد برای من ادای آدمهای دیوانه را در می آورد که یعنی نگفتم یه مرگته! چیزی نیست که بخنداندم.نوامبر دارد من را می کشد از کسالت.دندان درد و بی خوابی.و کار روزانه ی مدام و بی پایان.هیچ انتهایی نیست انگار برای این کار و این زجرآورتر از همه است انگار.تمام روز در یک برزخ ویران کننده و نامحدود....سرم را میگیرم توی دستهام.درد شدیدی که توی شقیقه ام می پیچد.هر روز و مدام.مسکن ها دردی را دوا نمیکنند.چشم چپم دارد از کاسه میزند بیرون.آن طرف دختره می کوبد به شیشه.حال و حوصله هیچکس را ندارم.آدمها به طرز دیوانه کننده ای دروغ می گویند.به طرز سرسام آوری خیانت می کنند.به طرز وهم انگیزی می کوبندت.و این تازه پایان نیست.همیشه یک چیزی این وسط ادامه دارد.چیزی که کش می آید و تو دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار و یکهو خلاص بشوی از همه چیز.هر چیزی که در اطرافت جریان دارد و تو نمیتوانی حل اش کنی.آدمهایی هستند که از تو طلبکارند.با اینطوری فکر می کنند.منتها مشخص نیست چه طلبی دارند.تو می شنوی حرفهاشان را.قضاوتهاشان را.و خنده ات می گیرد از این همه دیوانگی.این همه حرف بی حاصل.این پوچی که یقه اشان را گرفته و نمیگذارد حالی اشان بشود که همه چیز اتفاق افتاده و تمام شده و رفته است.چه بخواهند چه نخواهند .چه باور داشته باشند چه باور نداشته باشند.چه قضاوتت کنند چه نکنند.دیگر چیزی نیست که حتی ارزش توضیح دادن بهشان را داشته باشد برایت.خیلی اگر ادعای رفاقتشان میشد نمینشستند جار بزنند می آمدند صاف پیش خودت و رو و راست بهت می گفتند و تو رک و راست بهشان میخندیدی:هی رفیق!تو داری در مورد من اشتباه میکنی! تو اصلا یک ذره هم من را نشناختی بعد این همه سال .بعد این همه مدت رفاقت.این همه مدت همراهی.آن همه اشک.آن همه خنده!آخر یک خورده منصف بودید ای کاش.یک خورده عقل اتان را کار می انداختید دو دوتا چهارتا می کردید و این همه نسبت غلط این همه قضاوت را می گذاشتید بیرون دلتان که نه چرکینتان کند نه قاضی اتان کند.گناه دارد .کاش بفهمید این را.اینکه دل شکسته ای را با حرفهاتان بیشتر آزار دهید.بس کنید این پچ پچه ها را.دیگر چیزی ارزشش را ندارد که حتی پیگیرش شدم و ازتان بپرسم شما چرا؟می گذارم بگذرد.شاید یک روزی حالی اتان بشود من را بد شناختید.من را اصلا نشناختید.حالا فقط خسته ام.سردرد دارد من را می کشد.و سرو صدای دختره پشت پنجره حالم را بدتر می کند.پاییز چسبیده یخ دلم در هم نمی آید.یک باران تند و دلچسب.لعنتی از دلم بیرون هم نمیرود پاییز که دو زار بتوانم خوب بشوم حداقل . کار دارد فرسوده ام می کند.و برنامه ها آنقدر پشت سر همند که می ترسم از این متناوب بودن همه چیز.می ترسم بهمن ماه بباید و من نباشم آنطوری که باید باشم و این خیلی آدم را به استرس می اندازد.یکی میزنم توی گوش خودم:خفه شو لطفا.تو حالت خوب است و از پس همه چیز برمی آیی و اگر غیر این باشد من خودم حسابت را می رسم.تو فقط کمی خسته ای و به استراحت نیاز داری و تعطیلات و خواب و کمی تفریح.یک کتاب خوب یک فیلم خوب حتی. سرم را که برمیگردانم دختره آنجا نیست.خسته شده.از ادا درآوردن و دیوانه بازی انگار.میروم توی خانه درها را کیپ میبندم.سرما تا بن استخوانم رسوخ کرده و قفسه سینه ام می سوزد.سرفه می کنم.کسی آن بیرون توی راهرو داد می زند:دیوانه!سرمام که خوردی!!!!! ایتجا هنوز همه چیز در جریان است.

/ 3 نظر / 18 بازدید
سپید

هــــــی نیل .. هیچ آدمی شرایط ِ کسی را قضاوت کرده ندارد .. درک نمیکند ..هر آدمی در هر شرایطی نیاز به همراهی ندارد .. نه قضاوت شدن .. چه زخمها که این سوء برداشتها ..تفاهم ها شاید ؟ بر دل ِ آدمی نمینشاند .. کسی میگف .." اینکی رو دیگه کجای دلم بزارم ؟ " والاااااااااا [زبان] .. هی دیوونه .. فک کن دو تایی تو امین آباد نشستیم چایی میخوریم ..[ماچ]

ساغر

نیلوفرم سلام. تو میدونی برای من اسوه ی چی هستی. اینکه کار می کنی از صب تا شب و از کارت لذت می بری. اینکه دختری هستی که ایستاده ای روی پای خودت. کم نمی آوری. قوی هستی. حرف هیچ کس را به دلت نگیر. بگذار هر جه می خواهند بگویند. خودت که خودت را می شناسی و سربلندی.

منم مثل تو بودم. فکر ميکردم همه چيز فقط و فقط در وجود اون خلاصه ميشه. ولي وقتي چشمامو عميق به روي زندگي باز کردم فهميدم حقيقت چيز ديگه ايه. ميدونم ده ماه زمان نسبتا زياديه ، اما نه براي دوباره متولد شدن. تو براي اينکه زندگي را از نو آغاز کني بايد نيلوفر رو از نو بيافريني! نيلوفري به دور از تمام گذشته ها ! همين! اين تنها راه ممکنه! ميشنوي نيل؟!! تنها را ممکن .... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .... [گل]