روزمرگی های این روزها ، چند تکه زندگی ...

وقتهایی هست که توی زندگی ات سر در گم می مانی اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد ، اینکه خلاصه چیزی تکان خواهد خورد ؟ تلنگری ؟ بعد گاهی همه چیز خارج از قوه ی تحمل تو می شود .همه چیز کش می آید انگار ، زمان ، زندگی، آدمها ، لحظه ها ، خاطره ها ...گاهی قاب عکس ها حتی توی ذهن تو ، توی مردمکهایت کش می آیند ، صداها ...بعد تمام تلاشت را به خرج می دهی تا تنها ، و تنها و تنها ، گذرنده باشی ...بگذرانی ... هر چند که ته دلت می خواهد آنقدر جسارت می داشتی که همه چیز را رها کنی ، "زندگی " را حتی ...ذهن خسته ، خسته زندگی می کند ، ذهن خسته ، خسته نتیجه گیری می کند ، خسته می خوابد ، خسته از خواب بیدار می شود ، خسته تلاش می کند ...حرفم این است تا وقتی این خستگی عظیم روی تنت سنگینی کند ، ناامیدی هست ، فرار هست ، تلخکامی هست و مردگی ... تمام زندگی ات می شود انتظار برای ساعات پایانی شب ، پلک هات را رها کنی روی هم ،بخوابی و حتی خواب هم نبینی . و این تلخ ترین است . آدم هایی که زیادی از خودشان ازدنیای کوچکشان از آدمهای دوروبرشان و از آسمانشان توقع دارند ، همیشه همین شکلی هستند ، خسته و درب و داغان و ناامید . و آدمهای دیگری هم هستند که خوش اند . خوش بودنشان آدم را سر ذوق می آورد . با نمکند... آدم از بودن باهاشان انرژی میگیرد . دوستشان  می دارد .همین چهارده پانزده ساله های دوروبرمان مثلا . اوهووووووم .

می دانی دلم نمی خواهد باور کنم که این آخر آخر آخر ماجراست . هنوز به یک فصل دیگر این میانه امید دارم و همین شاید نگهم می دارد . و شاید هم ...نه ... شاید چیز دیگری باشد مثلا چند تا کلمه ، چند تکه یادگاری یک قاب عکس یک چمدان یک کوله پشتی ، چند تا لحظه ... نمی دانم . دارم فعلا تلاش می کنم وقت بگذرانم . با کلاسهام باکارم که آشفته اما سر به راهم می کند ، با ساعتهای کوتاه فراغتم ، با چند صفحه از یک کتاب از "کوتزه " و لیست کتابهای ارشدم که هر روز اضافه و کم می شوند . باباهه امیدوار است بالاخره یک رشته ای این وسط نطر مساعد من را بطلبد . این را وقتی شنیدم که پشت میز شام بود و مامانه برایش تعریف می کرد بعد از پرش های متوالی از رشته ای به رشته ی دیگر انگاری پاک ارشد را فراموش کرده و توامان شکوه هم داشت که اصلا معلوم نیست چه کار دارد می کند این دختره ! و باباهه سر تکان می داد  ، و با چنگالش تکه های گوشت شامش را توی دهان می گذاشت : خیلی از این شاخه به آن شاخه داشته توی این دو سال ... خواهره بهشان خبر می دهد که بالاخره تمام شد ، بعد دو سال زیرو رو کردن آن همه رشته و دانشگاه و کوفت و هرمار بالاخره تمام شد . و آنها انگاری یک نفس راحت می کشند . انگاری توی دنیا هیچ مشکل دیگری نبوده که برایشان مهم باشد الا همین رشته ی ارشد من !

نشسته ام اینجا ، روی تخت خواهره ، پنجره اتاق خواب باز است و بگی نگی هوا خنک . به "او " گفتم که دلم می خواهد یک سری این ورها بزند . موافق نبود و من هم اصراری نداشتم . ما این شکلی زندگی می کنیم . همینقدر مسخره ، مضحک و بی مزه ! دارم این یادداشت را می نویسم و حالم خوب است . زندگی دارد می گذرد . از اینجا ، این بالا که نشسته ام آسمانی را تماشا می کنم که شاید تا چند وقت دیگر نتوانم ببینمش . شاید اینجا نباشم . هر چند که آسمان هر کجا همین رنگ است همینقدر آرام فعلا ، تیره ، بی ستاره ای آن دورها حتی ...امشب ، شبی نیست که بشود تویش با مهتاب همصحبت شد . دختره می گوید باید خیلی پیشتر از اینها اینجا را از سر می گذراندی ، می گوید باید ول می کردی این آدمها را ، این شهر را ، این آسمان را ... باید یاد بگیری برای خودت زندگی کنی . خوشایند خودت . لبخند میزنم . از سر رضایت و باور اینکه ته ته ته هر لحظه ای باید خودم باشم ، برای خودم . و ناگهان یاد چیزی می افتم . دوستی داشتم که قدیمی بود از ایام مدرسه دبیرستان .دوستم دختر خوبی بود و ما 13 سال همچنان دوستهای خوبی باقی ماندیم .هفته پیش اتفاق تلخی افتاد و همه چیز تمام شد . یک دوستی 13ساله که ناگهان به انتها رسید بعد وقتی خوب نگاه کردم دیدم سالها قبل انگار به انتها رسیده بود . چیزهایی گفته شد که تلخ بود .حرفهایی ...دلخوری هایی که بی جهت مانده بود ته گلو .می توانست بیان شود تا از میان برود نه آنکه آنقدر انباشته شود که خفه کند تمام خاطره ها را ، تمام حرمتها را ...دوست دارم فراموشش کنم . هیچوقت تا این اندازه دلم نمی خواسته کسی را فراموش کنم.تا این اندازه هیچوقت مایل به تمام شدن یک رابطه نبوده ام . تاسف آور است اما ، اتفاق افتاده و چیزی تغییر نمی کند ... این فکر باعث می شود لبخندم بی رنگ بشود . امسال ، سال اتفاقهوشایند بود تا به اینجا ... اما نگران پایانش نیستم .

دلم براییک پیاده روی حسابی توی یک آخر شبِ خنک لک زده ...

/ 2 نظر / 11 بازدید
سپید

نیل .. این عکسه .. ی ِ جوریه ..عاشق ِ غروبش میشی ... انگار باهات حرف میزنه ..چقده قشنگه .. !!!این دوستیهای این چنینی سیزده ساله که تمام میشوند .. تو .. یکهو میبینی .. انگار خودت تنها کسی بوده ایی که یک سر ِ این رابطه رو گرفته بود ... به طرز ِ مسخره ایی میفهمی .. ای بابا طرف خیلی وقته اون سرشو ول کرده ... آخرسر هم .. فقط میتونی ی ِ خنده ی احمقانه بزنی و دلت واسه ی این همه سال دوستی بسوزه ... منم خیلی دلم پیاده روی میخواد .. با ی ِ آبنبات چوبی تو دهنت و دستاتم تو جیب ...[زبان]