عصر یک جمعه ی آرام و دلچسب ، اینجا ، خانه ی من !

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

تکیه بر پشتی صندلی راحتی ام می زنم ، نشسته ام نزدیک پنجره ی آشپزخانه . از اینجا ، آسمان آبی پیداست . هوا آفتابی و دلچسب با اندکی باد خنک که چین پرده های پنجره را هی به هم میریزد ، فنجان چای ام را دست به  دست می کنم ، "درخت زیبای من " واسکونسلوس  را برای هزارمین بار دوباره می خوانم ، "زه زه " کودکی های آشنایی دارد که هر بار نکته ای تازه را به یادم می آورد از گذشته ... گذشته را زیر و رو می کنم ... آشپزخانه ام دلباز و آرام است . حسن یوسف هام در عصری خنک و دلپسب، خمیازه های نیمه ی روز را می کشند ، کشدار و لطیف ... من دستی به سر و گوش شمعدانی ها می کشم ، نم دستهام را می تکانم روی برگهای گرد و پر شکن شمعدانی هام و از شوکی که بهشان وارد می شود خنده ام می گیرد . اینکار را دوست دارند . و همه اش برای خاطر آن کیسه های آوندی کف برگهاست که تا آب بهشان می خورد ، انباشته می شوند ، ورم می کنند ... از این چیزها به گمانم . از زیست شناسی سالهای دبیرستان ، زمان زیادی می گذرد ، همینها بود به خیالم جریان آوندها . قبض ها را روی اوپن می گذارم تا یادم نرود ، موعد پرداختشان دارد می گذرد . از دردسرهای استقلال ِ راه دور این است که روزی ده هزار بار با مامانه و خواهره و پنج هزار بار با باباهه حرف می نی و قبض تلفنت نجومی از کار در می آید . عمه می گوید همین روزها باید کل حقوقت را صرف همین قبض ها کنی و چقدر هم حقیقت است این حرف.منتها کاری هم مگر از دست آدم ساخته است ؟ همین تماسها هم نباشند ، هووووم ؟ مامان با هر تماس می خاهد میزان انرژی نهفته توی صدام را بسنجد ، تخمین می زند که تا زمستان آینده حالم باید بهتر و بهتر شده باشد . می گوید : "زمان ! این زمان حلال همه ی دردهاست " . من چیزی نمی گویم . نق هم نمی زنم  . من تبدیل به دختر خوبی شده ام که حقیقت را پذیرفته ، حقیقت تمام سالهای پر دروغ و منزجر کننده ای بود که حالا ، اانگاری قرنها از من فاصله دارد ... حقیقت ، تمام زوایای زندگی گذشته ام را به گند کشیده ... دروغ ! ویران کننده ترین درد تمام این سالها .... یاد آن جمله می افتم که کارم را ساخته بود کلا ، یک تیر خلاص واقعی ! " کمک نیاز بود و من کمک کردم " و همین ؟ شبها گاهی خواب این جمله را میبینم . روزگار زشتی را پشت سر گذاشته ام و حالا نقاحتی بی پایان در پیش دارم . وقتهایی که می روم شمال ، یک درد عمیقو تمام نشدنی ، سینه ام را انباشته می کند ، بغضی تلخ ... و خاطراتی احمقانه ...حالا همه چیز احمقانه است ، مرد آرام و صبور ، مثل یک تابلوی آبرنگی که یک پارچ آب را روش خالی کرده باشند ، از هم پاشید... ومن بعد سالها ایمان آوردم به اینکه "اشتباه کرده ام " تمام سالهای گذشته اشتباه بوده است . تمام باورها ، خیالها ، نقش ها ... منتها چیزی که هست ، دل شکسته است که عجییییییییب در تنهاترین لحظات تاریخ ، برای "من " از میان رفته ، زجه زده است ، مویه کرده است ... این دل ، تاوان می گیرد .... اندکی صبر کن .... شکی توی کار نیست .

چای ام سرد شده ، عوضش می کنم ، خانه ام را دوست دارم هر چند که هنوز برای کامل شدن زمان زیادی در پیش دارد اما ، خانه ام آرام و لبریز از مهربانی است . خانه ام توی شبهایی که بی کس و کارترین موجود زندذه ی دوروبرش شده بودم ، من را محکم توی آغوش می گرفت ، نوازشی بی پایان برای دردی غریب ... حالا ، حال خوبی دارم . با بعضی حادثه ها نمی شود جنگید ... حالا از اینکه مرگ را پشت سر گذاشته ام خوشحالم ...از اینکه زنده ام ... از اینکه فرصتی هست برای زندگی کردن ، خوشحالم از اینکه می توانم اشتباهاتم را دوباره تکرار نکنم ، از اینکه می توانم حسن یوسف ها را نوازش کنم ، شمعدانی ها را ... گلِ  ناز را .... اینها خوب است . اینکه  خانه ام را دارم و تمام وابستگی های واقعی ام را ... خوب است ... زندگی من را بلعید اما .... حالا دوباره انگاری اینجا هستم و این خیلی خوب است .

به عکس بابابزرگه توی قاب عکس می خندم : سلام ، چقدر این روزها بی محلی کرده  ؟ قاب عکس را می چسبانم به خودم ، آغوشی آرام و مطمئن ... گرم می شوم از عطر نفسی که در اطرافم در جریان است .... زندگی یعنی همین انگار ...من همین روزهایی که گذشت ناغافل بزرگ شده ام ... همین تلخی هایی که دنباله دارند ، همین گذشته ای که از میان پاشیده ، همین خاطره هایی که مچاله ام کرده ، اینها ، "نیل " عزیز من را بزرگ کرده است . و این خیلی خوب است ....

دارم این یادداشت را اینجا ، توی آشپزخانه ام می نویسم . باد می زند و موهایم را به هم میریزد ، کلی کار دارم ، ظرفها ، لباسها ، باید گزارشم را ویرایش کنم .و کارهای ریز دیگری که حالا ، خودم تنهایی از پس اشان بر خواهم آمد ... هیچ خیالی نیست ... کسی هست آن سوی دنیا که به خیالش : کمکی لازم بود ، کمک می کرد !" من این سوی دنیا به هیچ کمکی نیاز ندارم . هیچ کمکی که آنچنان منتی بر سرم بگذارد ک تا عمق جانم را از درد انباشته کند .... خدای من ، "تو"  را ببخشد ! فقط همین ....

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسن جعفری

تو بهتر هم می‌شوی نیلو ... من می‌دانم!

رحیم محسنی

دوست عزیز سلام چند پست آخر ت رو خوندم .از اینکه بزرگ شدی خوشحالم باور کن خیلی از رفتن ها نه تنها بد نیست خیلی هم مفید است و باعث بارور شدن آدم و شناخت راه صحیح زندگی میشه . هیچکس به جز خود انسان به خودش کمکی نمی کند و گفته هرکس که باشد گزافی بیش نیست پس خودت رو باور کن و همون نیلوی باش که من و دوستای دیگه ات میشناسیم ،همون نیلو ولی بزرگتر ،قوی تر و شادتر خوش باشی و شاداب [گل][گل][گل]

سپیده

هی نیل ! من این عکسه را عاشقم بسیاررررر .. کلن هر چی پیشی داشته باشه .. بعله ! [لبخند] و زمان ... حالا زمانه ایستادنه ! راستی زه زه را هم دوس دارم و درخت پرتغالش را .. جلد دوم کتاب هم .. خورشید را بیدار کنیم ووووووووو روزینیا قایق من ! بیشترین باری که از همه ی کتاب های نشسته در کتابخانه خواندمشان ..

ساغر

رنگی که به من آرامش میدهد رنگ مغز پسته ای و فسفری و زیتونی است. و رنگ نوشته ها و شهرناز ِ تو چیزی توی این مایه هاست... و زندگیت را که میخوانم ناخود آگاه نوری عجیب میگیرم. پر میشوم از احساس های خوب ... نیل... نمیدانم چرایش را اما ... دوستت دارم تا جایی که نمیدانم کجاست... آرام باشی...

ویولا

یک عالمه ماه و سال است که دارم میخوانمت و این بار خواستم بیایم بگویم ... آخ نیلو ... خوب باش لطفا ... قد ناز حسن یوسف ها و سکوت شمعدانی ها ... !

آسی

آخخخخخ من این جمله کوفتی رو خووووووووووب می فهمم ( کمکی لازم بود.......) این جمله تا مغز استخوانم رو به ناله در میاره!

سوده

دیروز موقع خداحافظی با 1 دوست ، نوازنده پیانو شروع کرد به نواختن این آهنگ ، آهنگ پیج تو (اسمش رو یادم نیست)، با تمام احساسش ، از حرکت دست و سرش پیدا بود ، تا ته نواختنش من فقط به نیل و شهرناز فکر می کردم و حالا هر وقت به پیج تو سر می زنم ، یادِ اون خداحافظی و حرکت دستای نوازنده..................

ساغر

[قلب][قلب]

حکیم

نیل میخوام باهات در ارتباط باشم خیلی سوالا ازت دارم. چطور باشم؟؟؟؟؟؟؟ اصلا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش[رویا]

حکیم

خیلی دلتنگم... خیلی........... نیل عجیب بهت انس گرفتم... دوست دارم[قلب]