این غم انگیزترین درد جهان ....

میدانی ما مال آن وقتهای خیلی دوریم . متعلق به دوره ی نوستالژی های بی تکرار .کالبها و نقاشی ها و موزیکهای جاودان .  ما مال آن دوره ای هستیم که مردم هنوز فرصت داشتند در میانه ی روزمرگی هاشان پناه ببرند به کافه ها . به میزهای کوچک تک نفره . یک فنجان قهوه بنوشند و خودشان را توی دود سیگار و چند برگ روزنامه غرق کنند . بعد روزشان را بنشینند به مرور . فکر کنند : خب ، فردا هم روز دیگری است ! بنشینند گاهی به گپ و گفت های دوستانه  با عزیزانشان .بزنند به شانه های هم " هی ! غم دنیا و دنی چند خوری ؟ " .

می دانی ، ما مال آن دوره ای هستیم که کافکا هنوز محبوب بود .می توانستیم با هدایت بنشینیم به یک عصرانه ی آرام به صرف "بوف کور " . سووشون را زندگی می کردیم . ما  مال دوره ی کلیدر و ژست های دولت آبادی ایم . آن وقتی که هنوز کسی جومپا لاهیری را نمی شناخت و رومن گاری و بادبادکها ، محبوبترین بودند .... ما مال وقتهای دوری هستیم که هنوز مردم می توانستند ادعا کنند دارند زندگی می کنند حتی با دغدغه . برنامه هاشان سرشار از " بودن " .... ما روزهامان پر بود از تابلوهای نقاشی .مدادهای کربنی نه چندان مرغوب ، بوم های سفید . شعرهای حمید مصدق و دفترچه های کوچک یادداشت با جلدهای چرمی . ما مال دوره ای بودیم که مردم هنوز به هم عشق می ورزیدند . تنهاییهاشان را با هم قسمت می کردند . کتابهای خوب می خوانندند . سفر می رفتند . سفرهایی که تویشان همه یک سر باران می بارید و باران لبریزشان می کرد از بخشش آسمان . بی هیچ کینه ای ... بی هیچ صورت درهمی . و راستی تو می دانی که لبخند می توانست معجزه کند ؟

آنجا خیابانی بود با کافه ای کوچک . شهری آرام . میزهایی تک نفره . رومیزی ها همه چهارخانه های ریز . و تابلوهای کوچک نقاشی روی دیوار کپی هایی زیبا و خاطره انگیز. .... و عصرها جان لنون آنجا میان صفحه ها " تصور کن ...." می خواند ....

ما مال دوره ی چارلی کبیریم . چارلی و دندانهای خرابش ! چارلی و  اسکله و خانم فریزر ! میفهمی این را ....؟

ما می توانستیم از تمام دردهای جهان شعر بسازیم . زمزمه کنیم . بفهمیم ! می توانستیم لبختدهای عمیق بزنیم و هر صبح نرگس ها را دانه دانه بگذاریم توی گلدان روی میز ... خوشبختی نه آنقدر دور که نداشته باشیمش نه آنقدر نزدیک که قدرش را ندانیم ...خوشبختی توی دستهامان . نزدیک قلبمان ... آرام و بی قرار در خوابی خوش !

ما مال دوره ای بودیم که بیروت می سوخت و ما عشق را مزه مزه می کردیم بین ویرانه هایش . آن وقتها هنوز از هم بیزار نبودیم . راستی من دلم "نزار قبانی " می خواهد " بلقیس و عاشقانه ها .... !

می دانی ما مال این دوره نیستیم . مال این دوره ای که تویش کافه ها دیگر لنون نداند . میزهای آرام و بی دغدغه ندارند ... آرامش ندارند ... مال این دوره ای که خیابانها پر از آدمهایی ست که به قول فروغ همچنان که تو را در آغوش می گیرند طناب دارت را توی ذهن می بافند تو  را به دار می آویزند و بر رویای مرگت مرثیه می خوانند ... نه ما مال این دوره نیستیم . این دوره ما را غمگین تر می کند . این همه جدایی این همه غریبگی ... این همه دوری ... می فهمی ؟ ما مال این دوره ی بی قلب نیستیم . مال این دوره ای که آدمها دلتنگ هم نمی شوند و برای هم دل نمی سورانند و غمهاشان را با هم قسمت نمی کنند این دوره ای که تویش نوستالژی دیگر معنا ندارند . .و مکان و زمان جابه جا شده .... نیستیم . ما مال این دوره ای که هیچکس دلش برای هیچکس تنگ نمی شود و آدمهایی که حتی نمی دانند عشق را چطوز باید " عشق...." بخوانند که قلبشان ناگاه و بی هوا برود روی ویبره .... نیستیم . ما .... حالا ... در دوره ای که دوره ی ما نیست در بحبوحه ای که جایی برایمان نیست ، توی تنهایی خودمان غرق می شویم . هر صبح به تنهایی بار غم انگیز خاطراتمان را با خود به دوش می کشیم و در انتهای شب از تمام شدن روزی کسالت بار و غم انگیز خرسند می شویم . هر چه هست ما یک روز دیگر را در زمانی که زمان  ما نیست گذرانده ایم و اینگونه زنده ایم تا روایت کنیم انگار .... تنها همین .و این غم انگیزترین درد جهان است ....

/ 7 نظر / 21 بازدید
مه سو

غمگین بود ولی پر از واقعیت.....

شهرناز : برای مهرداد

مهرداد عزیز حقیقتا علتش را نمی دانم دوست من . ولی احتمال می دهم به خاطر قالب باشد امیدوارم مشکل حل شود [گل]

سپید

..* ما جا مانده اییم .. زمان ما را جا گذاشت و رفت . . .[رویا]

ساغر

نيل زيبا بود. مثل هميشه ها. غم را هم زيبا مي نويسي..

حکیم

سلام نیل...مدت ها بود نبودم... دلتنگت شده بودم دختر...

ساغر

كوشي نيــــــــــــــــــل؟

ساغر

كوشي نيــــــــــــــــــل؟