به یاد "او " یا ... زندگی دکمه ی بازگشت ندارد .

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

خاطره ها چیزهای خوبی نیستند گاهی وقتها ... آدم را کلافه می کنند، آواره و در به در هم ... آدم نمی داند چه ریختکی باید از حجوم ویران کننده ی این همه خاطره ی ریز و درشت در امان بماند ...آدم دلتنگ ،  دلتنگ تر می شود به گمانم ...

مامان بزرگه آمده خانه . چیز غریبی است که یک روز صبح از خواب بیدار بشوی و مجبور باشی بروی آنجا ، خانه ای که به پدر بزرگت تعلق دارد  خانه ای که اتفاقا پر از خاطره نیست ، چرا ؟ چون پدربزرگت این خانه را تازه خریده بود و تو از خانه قبلی یک دنیا خاطره داشتی و هی داد و هوار زدی که نفروشدش اما خب ، فروخت . بعد این خانه را خرید . خانه ای که مامان بزرگه دوستش داشت و بعد کم کم بابا بزرگه هم بهش علاقه پیدا کرد ، گیرم سخت و دیر ...اما ....این خانه را حالا من دوست ندارم . در و دیوار و همه چیزش من را یاد بابا بزرگم می اندازد و اینکه چقدر خوش سلیقه همه چیز را توش مهیا کرد و همه اش هم با نظر خودش . و با چه ذوقی ، برای آنکه مامان بزرگه را سوپرایز کند ... حالا آن خانه برای من تنگ است ... دلم می گیرد توش ، شب به سختی می توانم آنجا بخوابم ، دلم می ترکد . غصه می چسبد بیخ گلوم را ... هق هق ... و ناتمام می ماند گریه ... یک هفته مامان بزرگه را همین جا توی خانه ی خودمان نگه می دارم هر بار به یک بهانه ای ، اما دلش می خواهد برود خانه و تنهایی استراحت کند و اگر برود من هم باید شبها بروم پیشش یک وقت تنها نماند ... بعد ... می دانی که چی می خواهم بگویم ؟ من ...نمی توانم ... یعنی .... می فهمی ؟ دیشب را سخت گذراندم . رفتم آنجا و شب را با هم بودیم . تا دیروقت حرف زدیم و آنوقت بالاخره زمانش رسید که بخواهیم فرو برویم توی تاریکی مطلق اتاق خواب ... کمی غصه دار شدم و بیشتر از آن دلتنگ ...خانه داشت خفه ام می کرد و عکس بابابزرگم روی دیوار کلافه ام کرده بود . شاید کسی این یادداشت را بخواند و از خودش بپرسد که چرا ؟ و چرا نباید اینها گذشته باشد و چرا نباید من این واقعیت را درک کرده باشم ...من درک کرده ام ...منتها ... سخت می گذرد .سخت . مامان بزرگه ماه ها توی خانه اش نیست حالا کمتر میبینیمش . می رود پیش دخترها و ماه ها خبری ازش نمی شود توی این خانه ...من کمی با بدجنسی دلخوش می شوم . من ذاتا بدجنس نیستم منتها این مورد فرق می کند من آن خانه را دوست ندارم . آنجا من را یاد یک چهره ی عزیز سفید ِ مهربان ِ پر از شوق و ذوق ِ زندگی می اندازد که مرگ یکهو بی خبر غافلگیرش کرد و نگذاشت حتی یک دقیقه من محکم بگیرمش توی بغل ... آره همیشه حسرتش را می خورم . اینکه  آن شب چرا بغلش نکردم . چرا ماندم یک گوشه و گذاشتم ببرندش ... آنقدر یخ زده بودم . آنقدر .... بابابزرگ من برنامه ای برای مرگ و میر نداشت حقیقتا ... آنقدر برنامه های دیگر داشت ، آنقدر پر از شوق زندگی بود ، یعنی ... اینجا مسخره نیست ، حقیقت است ... به من نگو مرگ حق است .نه هیچ وقت نگو ...این جمله را که به من بگویی می زنم توی دهانت . محکم با پشت دستم .من این جمله را نمی خواهم . بفهم . چون من هم فهمیده ام که مرگ حق است اما حقی که گران است ...سنگین سخت ... شاید تو ندانی اما من حالا تقریبا یک جور خاصی یتیمم ... این واژه را دوست ندارم اما مجبورم اینجا به کار ببرمش چون هیچ واژه ای نیست که بتواند حالا بیان کند مقصود من را .."او"  ی من ، عزیزترین مرد تمکام زندگی ام ... می توانی بفهمی این عزیزترین بودن را که ؟ یکی از آشناها سر یک بحثی پریروزها بهم متلک پراند که : والا بابا بزرگه که همه ی زندگی اش شما ها ( من و خانواده ام ) بودید که ! بعد کمی بحث را جمع تر کرد گفت : ایدئالش تو بودی ! ... چیزی ته دلم شکست ... هم زمان خنده ام گرفت ... هم زمان اشکم از گوشهع ی چشمم سر ریز شد روی گونم ...هم زمان ... دلنازک شده ام ...(نازک نارنجی نباش ) . این واقعیت و تکرار آن من را درمانده می کند ... می دانی حقیقت این است که خیلی ها از یک سری جهات حالا که عزیزترین من مرده ، خیالشان راحت شده ...راحت هم تاخت و تاز می کنند و من متاسفم که مجبورم این باور را بپذیرم ! حالا شاید کمی بتوانی این واژه را که گفتم (یتیم) درک کنی ... اصلش پیچیده تر است و نباید اینجا بنویسمش .

به هر حال خانه ی جدید آنها مرا حبس می شود ! آنجا حالا ساکت و عبوس و خسته است و در عین تازگی و جوانی  پیر شده است ...مامان بزرگه فصلی یک بار می آید خانه و من باید پیشش بمانم چند وقتی را که هست . کسی از من این رانخواسته منتها بابابزرگه این را می خواهد و من این را خوب می دانم . این روزها و شبهایی را که آنجا هستم سخت می گذرانم توی یک بغض پرفشار لعنتی .... می فهمی که ؟

اوضاع خانه امان خوب است منتها . ملالی نیست جز آنچه رفت . کلاسهام هنوز فشرده اند . نتیجه ی آزمونها خوب بوده و ترم قبلی ها رفته اند پی کارشان .آدم می تواند توی همچو شرایطی کمی به خودش امیدوار بشود ( نقل قولی بود از آقای میم .الف ).چیزهای زیادی هست که دلم می خواهد بنویسم اینجا مثلا از هفته های قبل که بی پناه ترین موجود جهان شده بودم و سخت ترین روزهای عمرم بر من گذشت منتها خیر بود ته اش و کمی نفسم بالا آمد ... حالا خیلی بیشتر :)

این روزها دوست دارم دلم برای هر کسی که تنگ شد بروم ببینمش .هر کسی ، هر کجا که بود ، دلم می خواهد تمام آنها را که دوستشان دارم و داشتم ، محکم یک بار دیگر توی بغل بگیرم . بگذارم برایم یک دنیا حرف بزنند ...از همه چیز ، حتی از اقتصاد و سیاست که حالم را بد می کنند ، منتها دلم فقط می خواهد این فرصت را از دست ندهم . متاسفم که هرگز هرگز هرگز زمان به عقب برنمی گردد تا من بابا بزرگ عزیزترینم را توی بغل بگیرم ببوسمش و محکم "بودن اش را باور کنم . من متاسفم که این اتفاق هرگز نمی افتد اما ...دلم نمی خواهد یک بار دیگر همچو کابوسی را تحمل کنم ... می دانم که شما هم همین گونه اید ...هر کسی ، هر کجای این دنیا که باشید ، این یادداشت را که خواندید ،فرصت در آغوش گرفتن  آدمهایی را که دوست اشان دارید از دست ندهید ... باور کنید که زندگی دکمه ی بازگشت ندارد .

/ 10 نظر / 13 بازدید
shahin

فروشگاه اینترنتی ایرانیان فروش ویژه تی شرت و شال محرم با طرح های (تاسوا و عاشورا) فروش بازي هيجان انگيزResident Evil5   www.bigeshop.ir

سپید

هی مینویسم هی بک اس پیس .. خو نمیدونم چی بگم ! اما میگم .. اگه بابا بزرگ اون خونه رو دوس داشته .. خو داشته دیگه ..ممم .. تو بگرد دنبال چیزی که باعث شد بابابزرگت اونجارو دوس داشته باشه..یعنی خیلی داشته باشدش ... بعدش که پیداش کردی .. تو هم به همون اندازه اونجا رو دوس خواهی داش .. بعضن بیشتر هم ... هوووم !!![ابرو]

میثم آزاد

نه دکمه ی بازگشت نداره و چقد خوب که نداره. شاید ما اینو نفهمیم که تنها یک بار زندگی میکنیم و این چیزیه که قشنگش میکنه و سخت

مهرداد

سلاااااااااااااااام... ابجی بخدا خیلی قشنگ و پر محتوا مینویسین خیلی.... یخدا یکمی هم به من یاد بدین... از ته دل و با تمام وجود مینویسین... بهتون تبریک میگم....ابجی من یخرده از متنتون رو توی وبلاگم کپی کردم...اگه اجازه نمیدیدن پاکش میکنم...البته گفتم که مال خودم نیستشاااا... دلتون شاد و لبتون خندون... موفق باشین[گل]

مهرداد

کاش منم به اندازه ای بزرگ بودن تا دستای مهربون بابابزرگمو لمس کنم....یا شایدم لمس کرده باشم اما ذهنم قد نمیکشد... حالا فقط یه مامان بزرگ دارم و بس...نبودم که ببینمشون.... زندگی کلید برگشت نداره....دلم هوای مامان بزرگمو کرده...اگه خدا بخواد فردا میرم پیشش...با این تفاوت که هنوز همون خونه قدیمی که بودن هستن... موفق باشین[گل]

مهرداد

کاش منم به اندازه ای بزرگ بودن تا دستای مهربون بابابزرگمو لمس کنم....یا شایدم لمس کرده باشم اما ذهنم قد نمیکشد... حالا فقط یه مامان بزرگ دارم و بس...نبودم که ببینمشون.... زندگی کلید برگشت نداره....دلم هوای مامان بزرگمو کرده...اگه خدا بخواد فردا میرم پیشش...با این تفاوت که هنوز همون خونه قدیمی که بودن هستن... موفق باشین[گل]

ساغر(هوای بارونی)

درود گرچه هر چقد هم عمر طولانی باشه،آدم از عزیزاش سیر نمیشه.. قلبت آروم نیل. برکت باشه

مهرداد

سلام.... چشم دوست خوبم... درستش کردما.... بخدا ببخشید قبل از اجازه گرفتن برشون داشتم... خیلی خوب مینویسین.... موفق باشین[گل]

اراز

سلام...خسته نباشیدوسلامت..خواهریه غمی تونوشته هات هست که منوواداربه گریه کرد...چندماهی بودکه گریه نکرده بودم ولی حالایه دل سیرگریه کردم...اولین باربودکه میام اینجا....خیلی دلم گرفت مخصوصا بااین اهنگی که گذاشتین...بازم سرمی زنم...موفق باشین...16ساله ام واهل زنجان..

مهرداد

سلااااااام... اگه توجه کنید عوضش کردماااا....فقط برخی از تیکه جملات رو برای اغاز نوشته هام انتخاب کردم... افکار زیبایی داشته باشین...[اوغ] زندگیتون زیبا و دلتون شاد و لبتون خنده باشه...[گل]