يلدای من : سلام !

بعضی وقتا تو  توی دلت یه عالمه حرف داری واسه نوشتن ! یه عالمه حرف ، واسه از دل نوشتن ! .اونقدرم می نویسی که یه چند نفری هم جیغشون در میاد هوار می زنن : آخه چه خبره ؟؟؟؟ یعنی چی که این همه می نویسی ؟؟؟کی حال و حوصله داره که اینارو  بخونه ؟؟؟؟ خب مساله همین جاست ! مساله اینه که وقتی دل ِ  یکی یه عالمه حرف داشته باشه واسه نوشتن دیگه چندان خونده شدن یا خونده نشدنش مهم نیست ! مهم اینه که اونی که دلش تنگه می نویسه .خالی میشه .دلش باز میشه ! نه اینکه فکر کنی دلتنگیاش تموم میشه ، نه ...اما حداقل رنگ ِ دلتنگیاش یه خورده کم رنگ تر میشه ! فقط یه خوردها !اون لحظه ای هم که می نویسه  از روی یه متنِِ  حاضریِ که نمی نویسه ! همین جوری واسه خودش فی البداهه می نویسه .فی البداهه هم که بنویسه یه چیزی در میاد توی حد و اندازه های همینایی که پایین نوشته.بعد کسی حال و حوصله پیدا نمی کنه بخونتش .گفتم که مهم اینه که خودش خالی میشه !

امسالم یلدا خلاصه از راه رسید .توی مسیر دانشگاه تا خونه که می اومدم کلی دلتنگ شده بودم !آخه تو نمی دونی یلدا واسه من یعنی چی ! شاید واسه تو یه شب باشه مثل همه ی شبای دیگه ! یه شب که فقط یه خورده ی کوچولو تاریکتر و بلدنتر از شبای دیگه ست توش هندونه می خوری و آجیل و میوه و ...یاد ِ قصه های مادر بزرگت می افتی و یاد حافظو حرفای قدیمیا  و خلاصه یلدا می تونه واسه تو همین باشه و همین نباشه ! اما واسه ی من ...

منم مثل مرجان تا جایی که یادمه ، هیچ شب ِ یلدایی توش واسم قصه ی مامان بزرگ و کرسی داغ و خنده های دل و خلاصه از این حرفا نداشته !از خیلی سال ِ پیش ، توی هیچ شب ِ یلدایی هم توی خونه ی بابا بزرگم نبودم ! اعتراف از این بالاتر ؟؟؟؟نه اینکه نخوام باشم ...نه ...مساله چیز دیگه ای بود .از اون سالی که بابابزرگ واسه همیشه رفت دیگه کسی توی خونه ی مهربونی اونو مامان بزرگ ، یلداشو با بقیه قسمت نکرد .چراشو نمی دونم .همه شون غرق شدن توی زندگی خودشون !مامان بزرگ دوست داشت شبای یلدا توی خونه ی خودش باشه .کنار کرسی داغی که حالا واسه همه ی یلداهای باقی مونده ، بدون حافظ ِ قدیمی ِبابابزرگ ، بدجوری توی ذوق می زد اما ...مامان بزرگ بدونِ  اینکه خودش بخواد به اصرار بچه ها هر سال یلدا یه جا بود .هر جایی .یه بار پیش دایی علی ، یه بار پیش خاله ثریا ، یه بارم دایی امیر و بعدی حتما نوبت خاله زهره بود ! این وسط خونه ی ما ...پیش خودمون بمونه مامان بزرگ هیچ سالی شب یلدا خونه ی ما نبود .نه اینکه نخواد که باشه ...نه ...بقیه امون نمی دادن .این میشد که شبای یلدای ما توش هندونه بود ،توش مهربونی بود ،توش خنده های مامان و مهربونیای بابا و شیطونیای نادیا بود اما ...خب شب ِ یلدای ما اصلا شبیه شب ِ یلدای خونه ی بهنوش اینا یا خونه ی محمد اینا نبود ! شب یلدای خونه ی ما تنها بود .خالی بود .ته ِ دلش همش تنگ میشد از تنهایی ،ته ِ دلش هوای بابابزرگ داشت .بشینه کنارش .حافظ بگیره دستش نگاهش کنه بگه : نیت کن ...

ای حافظ شیرازی ...تو  که محرم رازی ...

برما نظر اندازی ...

تورو به شاخ نباتت قسم ، تورو به قرآنی که توی سینه داری قسم ...

آره .خب شب ِ یلدای ما هیچ وقت این شکلی نبود .بابا ساعت نه می اومد خونه .نادیا توی اتاقش با درساش درگیر بود و تا وقتی حرف از خوردن نمیشد از اتاقش بیرون نمی اومد ..این وسط من و مامان تنهایی کلی واسه خودمون وقتی شام می پختیم سربه سر ِ هم می ذاشتیم کلی حرف می زدیم دردودل می کردیم ! تنهایی سخته ! خیلی سخت ! باید شبای یلدای این شکلی داشته باشی تا بتونی درک کنی که من چی میگم !تازه معمولا هم کسی توی تنهایی حال و حوصله نداره بره سراغ حافظ ! کی می خواد واست باز کنه ! خودت ؟؟؟

امسال بازم مامان بزرگ پیش ما نیست .بین خودمون باشه امسالم خونه ی خاله زهره ایناست (بهنوش اینا ) اصلا هم حسودیم نشده ها ! نه ...اصلا ...( خب آخه انصافم خوب چیزیه ! تو بودی دلخور نمیشدی ؟؟؟ دلت تنگ نمیشد !؟ دلت نمی گرفت ؟ اگه بابابزرگ بود یلداها همیشه پیش ما بود یا اصلا اما اونجا بودیم ...) حسودیم نشده اما ...چرا ...حسودیم شده .خیلی هم حسودیم شده .آخه یلدای تنهایی اصلا شبیه یلدا نیست !

اما امسال یه چیز دیگه هم هست .حالا که نگاه می کنم میبینم این نیلوفر حسابی بی معرفته که این همه مدت یه دوخط از اون یکی بابابزرگش ننوشته ! پس چی ؟؟؟ فکر کردی دیگه بابابزرگ نداره ؟؟؟ چرا داره ! یه بابابزرگ دیگه هم داره که قد ِ همون بابابزرگی که حالا دیگه هیچ شب ِ یلدایی کنارش نیست ،دوسش داره ! این بابابزرگش بابای باباشه !حالا چرا این مدت از زور ِ بی معرفتی این همه که از بابابزرگ ِ رفتش نوشته ، از این یکی بابایی جونش ننوشته خودشم نمی دونه .شاید واسه اینکه این یکی بابایی راهش خیلی دور بوده ! تازه هیچ وقتم جز توی تعطیلات ِ عید و تابستون نیلو و نادیا نمیبیننش . ولی با این حال این یه دونه بابابزرگ یکی از اون عزیزتریناییه که برخلاف اینکه نیلو تا به حال هیچی ازش ننوشته اما خیلی واسش عزیزه ! یه چیزی بگم ؟ گاهی اوقات یه جاهایی نیلو گیر می کنه که بابای خودشم نمی تونه کمکش کنه اما همین بابایی ِ راه ِ دور تند و سریع خودشو می رسونه و یه جای خالی رو پر می کنه که ... بگذریم !

امسال از اون جایی که ما دیگه اونقدر تنها بودیم که من  تا همین پریشب اصلایادم نبود که قراره امشب یلدا باشه ، یکی اونقدر غافلگیرم کردکه از زور ِ ذوق مرگ شدن نزدیک بود پس بیوفتم ! پس چی ؟؟؟فکر کردی واسه چی دوباره حال و حوصلم اومده سر ِ جاش .به قول شراره : هواشناسیم هوارو صاف تا هیچی ابری پیش بینی کرده ! بابابزرگ امسال با ماست این واسه من یعنی زندگی ! یعنی یلدا .یعنی عشق .یعنی هر چند بدجوری دیشب یه این بهنوش و محمد حسودیم میشد، اما امشب قد ِ یه دنیا حالم خوبه ! نمی دونی چهقدر میچسبه از دانشگاه بعد از یه امتحان فوق العاده سنگین ،خسته و کوفته برسی خونه .درو که باز می کنی یه صدای آشنا بهت بگه : نیلوی من خوبی بابا ؟؟؟؟ و تو اونقدر ذوق زده  بشی که اصلا یادت بره سلام کنی .فقط محکم بغلش کنی و بگی : وای بابایی اصلا باورم نمیشه شما اومده باشین !!! مگه میشه بعد ِ این همه سال ؟؟؟؟

آره .یلدا یعنی همین ! یعنی عشق ، یعنی دوست داشتن ، یعنی بابابزرگ ، یعنی هر چند بدجوری حس ِ حسودیت گل کنه تا جایی که دلت بخواد بگیری کله ی این بهنوش و پریسا و محمد ِ بدجنسو که هر سال یه جورایی خودشونو لوس می کنن مامان بزرگو می برن پیش ِ خودشون از جا  بکنی(البته  تو هم بلدی خوب خودتو واسه مامان بزرگ لوس کنی.اونقدر که امسال پیش خودت باشه  اما وقتی قبلش بهنوش بهت بگه :امسالم مامان بزرگ پیش ما باشه ؟! دیگه حال و حوصلت به لوس کردن نمی کشه !) ، بعد یه هویی یکی بعد از این همه سال غافلگیرت کنه ! نمی دونی چه مزه ای میده .یلدا با طعم مهربونی ، یلدا با طعم دور ِ هم بودن ، یلدا با طعم حافظ و دستای چروک خورده ی بابابزرگ ، یلدا با طعم هندووووووونه و حرفای سیاسی ِ بابا و خنده ی قشنگ ِ مامان بعد از این همه مدت ، یلدا با طعم کنار هم بودن .تنها نبودن .

آره خب تو بخند ! بگو دختره چه لووووووسه ! از این همه لحظه ی تکراری توی شب ِ یلدا چه ریختکی حرف می زنه .تو بخند .اما... دنیای من این شکلیه دیگه .اگه مزحک یا خنده داره یا زیادی معمولیه همینه ! کاریشم نمیشه کرد .دنیای نیلوفر فقط می تونه همین شکلی باشه .

من یلدا رو از دست نمی دم آنی ! می دونم یلدای ۸۵ دیگه هیچ سالی واسه من تکرار نمیشه ! یلدایی که توش خدای خوب این همه لحظه ی قشنگ بهم هدیه کرده که فقط مال خود ِ خودمه ! مال ِ خودم ! اینو دارم جدی میگم،  پریشبا که می خوابیدم توی دلم بدجوری دلتنگ بودم واسه دیدن بابابزرگ .واسه دیدن همین بابابزرگ .بعد یادم افتاد ...یه چند وقتی میشه که خونه ی ما نیومده .نه اینکه نخواد ...نه ... ولی نیومده .بعد توی دلم گفتم .کاش امسال اینجا بود ...کاش .کی خوابم برد نمی دونم .ولی امشب ... میبینی ! این همون خداییه که من لحظه لحظه هامو بهش مدیونم .لحظه لحظه هام .حالا هم نخند .مسخره هم نکن .گفتم که :وقتی یلدای این همه سالت توی تنهایی گذشته باشه .بی فال حافظ .بی خنده های گرم .بی مهربونیای همیشگی ...بی دستای چروک بسته ای که تو دلت برای بوسیدنشون پر پر بزنه ، بی خنده ، شوخی ، دور ِ هم بودن ، بی دلخوشی ، اون وقت تازه یه چیزی میشی شبیه من !بعد میفهمی که نیلو واسه چی میگه امسال یلداش با تموم یلداهای قبلی فرق می کنه .نه اینکه فکر کنی بازم میرسه به پای اون یلداهایی که بابابزرگ ِ رفتش خودش با دستای خودش واسش حافظ باز می کرد، نه ...ولی یلدای امسالم یه چیزیه در حد ِ همون یلداهای قدیمیه !اینجا از کرسی هم خبری نیست .تازه نیلو خوب می دونه که دیگه هیچ یلدایی نمی رسه که همه دور ِ هم توی خونه ی قدیمی بابابزرگ جمع بشن بعد بوی مهربونی ، بوی عشق ، بوی دوست داشتن ِ آدمایی که حالا خیلی خیلی از هم دورن توی فضا پخش بشه .بعد یکی بیاد بالای ِ اون سفره ی بلندی که از این سر ِ حال تا اون سر ِ حال پهن بودو کنارش همه ی اهل خانواده بودن بشینه بعد بسم الله بگه و همه با لقمه ی اولش لقمه بردارن .نیلو دیگه هیچ وقت جاش بالای اون سفره کنار دست ِ اون پیرمرد قدیمی دوست داشتنی که مهربونیاشو توی چشاش بهش هدیه میکرد نیست .ولی ...خیلی دلش می خواست بازم زندگی مثل قدیما میشد .خیلی ...

پ.ن۱: هی شراره ! اصلا یادم رفت امروز ازت بپرسم !؟ امتحان چه طور بود ؟؟الهی چش و چال ِ همه ی اون هفتاد هشتاد نفر با هم درآد .کجای سوالا مزخرف بودم عزیزم ؟؟؟ امتحان عالی بود !آخییییییییییییییییش! دلم خنک شد !( حکایت ، حکایته اون چیزیه که گله نداره ها !!!!! )

پ.ن۲:من فعلا بلد نیستم کم بنویسم .بابا دست من که نیست .میشینم اینجا پشت مونیتور انگشتام تازه گرم میشن .بعد که به خودم میام میبینم به قول شراره شد طومار ...

پ.ن۳:یلدای همه،  توش پر از مهربونی و مهر و محبت و دوست داشتن !

/ 7 نظر / 8 بازدید
هدا

نيلو ميدونی ... امسال يلدل رو دوست نداشتم ... نه که فکر کنی تنها بودم ها ... نه ... مثل هر سال همه دور هم جمع بوديم ... يعنی نصفه نيمچه ... تازه يلدايی که حافظ توش نباشه که يلدا نيست ... حالا تو بگو ناشکرم ... خب هستم ...اما دست من که نيست دوستش نداشتم ... دلم تنگ لادن بود ... يعنی شبش چه جوری گذشت ؟؟؟ دلم تنگ دايی کوچيکه بود...اصلا يلدا رو يادش هست؟دلم تنگ هر د تا بابايی بود ...دلم تنگ اونم بود... ام چه خوب که تو امسال تنها نبودی...چه خوب که ...

شراره

بنده به نمايندگی از طرف تمام اون هفتاد هشتاد نفر اعلام می کنم که الهی تو اين ترم بيوفتی تا دل همه خنک بشه ! آرزو به دلمون گذاشتی پ.ن۱:یلدا با طعم مهربونی ، با طعم دوست داشتن ، یلدا با طعم بوسای بابابزرگ یلدای منم خیلی وقته دیگه این شکلی نیست چرا نیلو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن۲: به قول تو : دیگه هیچی مثل قدیما نیست .زندگی خیلی مسخره شده ! پ.ن۳:هی نیلو ! حواست هست که زندگی داره تکراری تر از همیشه میشه ؟

نیلی

می ترسه...می ترسه یه موقع کسی بیاد توش بشینه که اهلش نباشه ! می ترسه کسی بیاد توش بشینه که اگه امروز گفت سلام ! فردا راحت بگه خداحافظ ! خوشحالم که يلدات خوش بود.

حميد

سلام...خوبی؟؟ با اول نوشتت موافقم...مهم اینه که آدم حرفشو بزنه حالا خونده بشه یا نشه خیلی مهم نیست به نظر من حتی نوع انتخاب کلماتش هم اهمیت زیادی نداره...مهم ترین چیز اینه که آدم حرفشو بزنه. خوشحالم که یلدای خوبی داشتی...شب یلدا با بزرگترها خیلی قشنگ تر میشه. شاد و پیروز باشی.

نارنجستان

می خواستم برایت از فروغ بنویسم از روز اول دی ماهمی خواستم بنویسم که ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد اینک منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد اما یاد این نکته افتادم که من و تو تنهایی خود را در بوران زمستان باهم قسمت کرده ایم پس تو تنها نیستی من هستم تو هستی اصلا از اینها بگذریم چشمان زیبایت که هست. آخه با این قلب آتشین تو چرا باید به زهرخند کولاک و تگرگ از جا بجنبم؟ نه من ایمان نمی آورم "به کسی برنخوره!" من یکی باور نمی کنم یلدا را باور نکن زمستان در مشتهای گره کرده ما در بوسه های داغ ما خواهد مرد با هم به استقبال آفتاب داغ بهاری خواهیم رفت و در بستر حریر اردیبهشتی آکنده از شقایق ونور خیس ژاله های صبحگاهی خواهیم شد

پلی اندرون سياهی

سلام کشیک یلدایترین شبهای مهتابیم دراین بامداد دل تنگی هیچ مدادی به امدادم نرسید تا تو مامور تکان دادن گهواره طلوع بمانی بسیار ممنون از این که مهمان خانه تاریک من بودید باز هم از این کارها بکنید خوشحال می شوم یاعلی

منصور

نيلوفر جان يلدای من هم هميشه همين بوده با اينکه تولدم بود ولی خوب اينجوری بوده هميشه با خانواده موقعی که خودم و شناختم بابا بزرگ نداشتم و خيلی زود از دستشون داديم شب يلدای خيلی ها قشنگه ولی از روی رسم ديرينه ولی شب يلدای ما قشنگتره چون طبق رسم نيست طبق عشق و حرف دلمونه من هميشه بيدار ميمونم و در تنهايی تو اتاق خودم دارم فکر ميکنم يا مينويسم خوب همينه ديگه کاريشم نميشه کرد