کسالتی بی حاصل

راوی به خیالم آدم طفلکی و بدبخت بیچاره ای است که دلش را خوش می کند به چند سطر حرف کوتاه اندر باب آنچه گذشت و.... آدمها می خوانند همدردی اندکی و بسیار حتی ... و عذه ای به خیالشان اتفاقی که باید می افتاده افتاده ...هوم بگذریم .مکذر بودن هیچ خوب نیست .من مکدر هستم .تو مکدر هستی و آدمهای دیگز هم حتی ....و این میانه هیچ کس واقعا نمی داند حال آن وری را ... بیا با هم کمی مهربان تر باشیم . آرام تر ... بی غرض تر ... هان ؟

کتابها برایم دست نوشته های غیر قابل مفهومی شده اند که همین طور یکی یکی به جمعیت اشان تویتبخانه ی تازه ام افزوده می شود . ماه هاست هیچ چیز تازه ای نخوانده ام . قصد نداشته ام توی محیط جدید حل بشوم اما میبینی که حل شده ام .. همه چیز حل می شود ..من ریگ روانی در آب نیستم ... من می توانم به احتمال قوی یک حل شونده ی تووووپ باشم و این خیلی خوب است . دلم مدتهاست برای نوشتن تنگ شده اما دستم به سختی به قلم می رود ... دلم باغچه می خواهد و شمعدانی ، و حسن یوسف ... منتها فضای خانه دلگیر است و حسن یوسف ها کسل به نظر می رسند ... مامان تماس می گیرد و هربار می خواهد که من بهتر شده باشم منتها قانون خانه ام همین است که هست ... بهتری وجود ندارد فعلا ... اینجا ضرب کسالت است در نامفهومی روزگار ... گاهی هوا ابری می شود و چند چکه باران می بارد اما خیلی کم .. زمین خشک . بیحاصل اما چسب و دلپذیر ... و من به روزهایی دلخوشم که به سرعت می گذرند ... چند روز دیگر باید بروم خرید . آذوغه ام تمام می شود کم کم و وقت سر زدن به فروشگاه هاست . چند تکه وسیله هم کم دارم . حالش را نداشته ام تا به امروز .. حالا کم کم وقتش شده انگار . باید کمی پس انداز کردنهم یاد بگیرم زیادی ولخرجم و زیادی بیخیال ... حالا ، بزرگتر شده ام از شش ماه پیش ... یک چیزهایی سرم می شود ...

خوابم می آید و خمیازه ی  کشدار ...

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
ساغر

آرامش گرفتم از خواندن این بار کمی . بوی زندگی می آید این طرف ها در شهر ناز ..آهسته آهسته ...

یک دوست

فکر نکن با نشانه ای که برایت گذاشته ام مرا شناخته ای. اشتباه نکن چون بعید می دانم ارتباط من با آن آدرس را بدانی!!! آدرس، آدرسی بود که یکی از شیطنت های دخترک را نشانه رفته بود ! پس دقت کن که بی راهه نروی. موش و گربه بازی وجود ندارد. گفتنی ها را گفتم و شندنی ها را شنیدی. ولی پشیمانم برای اینکه سودی نداشت. اما حداقلش این بود که سعی کردم. آدرس امیلی که برایت گذاشته ام فعال است. دیگر اینجا نخواهم آمد و چیزی نخواهم نوشت. خیالت راحت!! خدانگهدار

سپیده

هی نیل .. به لیست خریدت پاستیل هم اضافه کن .. وقت خریدش ما را هم مطلع کن .. ما هم برویم تا سر خیابان و برگردیم .. آن وقت با هم ولی دورتر پاستیل بخوریم ! بعد تی بگ وانیل .. سیب و دارچین ! را هم از دست نده /. دوس میدارم اینها را عجیب .. تو را هم عجیب تر ...[ماچ] چیزی هم اگر این وسط ماند .. نگه ش دار .. بهش میگن پسانداز هان ؟؟؟[نیشخند]

سوسن جعفری

چقدر ادبیات این یک دوست برایم آشناست ...

حکیم

من خدا را دارم... کوله بارم بر دوش،سفری باید رفت، سفری بی همراه و گم شدن تا ته تنهایی محض، سازکم با من گفت:هر کجا لرزیدی، هر کجا ترسیدی، تو بگو از ته دل: من خدا را دارم.............

حکیم

قصه این است ولی... مرا غمگین خطاب نکنید من فقط گاهی از هرزه گیاهانی شکایت میکنم، که بی رخصت و دستور در خاک حاصلخیز خانه ام جوانه میزنند و بی مهابا میرویند... از من خرده نگیرید که خاکستری نویس شده ام من فقط گاهی... خاکستر خاطرات را جارو میکنم و اندکی گلایه و گریه... و باز نگران نباشید همان میشوم که شما از من در خیال خود دارید اگر پیله پوسیده ام سر باز کند...