از من و لی لی پوتها ....

توی همچین روزهایی بود که اعتقادات سابقم را نسبت به یک مشت "زندگی " از دست دادم . خیلی ناگهانی و بی خبر اتفاق افتاد . یک شب خوابیدم و صبح که از خواب بیدار شدم دیگر مثل گذشته آدم زندگی و این حرفها نبودم . به خیالم آمد  هیچ چیز دیگر ارزشش را آنقدر ندارد که براش آدم جان بکند . بینشم زیرو رو شده بود گویا . در نتیجه تمام روزهای گذشته ام را تلاشی عبث برای رسیدن به بیهوده ترین لحظات دنیا دیدم و چمدانم را خیلی زود بستم تا بروم به یک جای دور . جایی آنقدر عجیب که زندگی بی مفهوم ترین واژه ی جهان بشود ... گویا گدشته را تنها بهایی ناچیز دیدم برای پایان بخشیدن به تمام دیوانگی های یک دختر بچه ی بیست ساله که خیال می کرد دنیا و آدمهاش را می تواند به تنهایی عوض کند ... حالا در آستانه ی بیست و پنج سالگی , اعتراف می کنم که کودکی بیش نبوده ام و گذشته دو زار هم ارزشش را نداشته . به هر حال ,خوشحالم که تمام " همه چیز " را پشت سر گذاشته ام و حالا عاقلانه تر نفس می کشم .  ماه های گذشته به من آموخته که زندگی آن مفهوم سابق را ندارد برایم . اینکه سالها در اشتباه محض دست و پا بزنی قابل جبران است آیا ؟. خب باید منتظر ماند و تماشا کرد ....

اینجا ,در سرزمینی بیگانه , میان لی لی پوتهای مهربانی زندگی می کنم که حتی نتوانستند " گالیور " خطابم کنند . یعنی فرصتش را هم پیدا نکردند . من یک گالیور تنها و غمگین بودم و خب ... آزارم به یک مورچه هم نمی رسید . پیشینه ام را خیلی سریع بررسی کردند ... یک دنیا شکست های پوچ و بی حس و حال توی کارنامه ام داشتم که از من براشان یک انسان بی استفاده و شکست خورده بیشتر نمایان نمیساخت ...به چه چیز این آدم بزرگ غریبه می توانستند اعتماد کنند ؟ هیچ ... کسی که تمام زندگی اش را تا آن لحظه با یک عالم کتابهای ریز و درشت گذرانده بود . نقاشی کشیده بود . پرت و پلاهای بسیاری روی کاغذ آورده بود که آخرش هم هیچکدامشان سرانجامی  نداشتند . و همیشه با یک دوجین آدم خیالی دوروبرش اختلات کرده بود . و گویا زمانی درگیر عشق  و عاشقی های بیمزه ای هم شده بود که سرجمع ازش یک پا ابله ساخته بودند ...

در نگاه اول , خودم به خیالم رسیده بود شاید با یک حمله ی دسته جمعی رو به رو بشوم . یک طغیان پر شور برای راندن دشمنی به این عظمت که در تمام زندگی اش یک کار مفید هم انجام نداده . . غولی با یک چمدان بزرگ که خیال دارد مابقی عمرش را توی یک وجب سرزمین غریبه با آدمهایی بسیار بسیار کوچک و غریبه با خانه هایی که هیچکدامشان اندازه ی قد و قامتش نمی شوند سر کند و هیچ هم معلوم نیست چطوری و از کجا به اینجا سر در آورده ...  و بی اجازه نظم عمومی کشور را به هم ریخته است  ... سخت باید بوده باشد .منتها من قصد آزار رساندن را نداشتم و گویا غول غمگینی بودم با دست و پاهایی تاشو که می شد توی  یک وجب خانه هم جاش داد . باری ...ینچنین در زیر بار سخاوت لی لی پوتها ف جاگیر شده ام و تمام ماه های گذشته ام را با بی خیالی یک انسان دور از تمدن گذرانده ام . حالا کسی با من کاری ندارد و این خیلی خوب است . من بیگانه ی بی آزاری هستم که یک گوشه ی دنج این سرزمین غریبه را اشغال کرده ام و زندگی برایم مفهومی جز آنچه توی سرم می گذرد ندارد . گاهی این دورو اطراف به مسافرتهای ریز ریزی می روم . جاهایی که دریایی داشته باشند و بارانکی بزند و موهام را ریخته باشم دور شانه ام . گاهی تا می توانم توی مسیر باد لب ساحل می دوم آنقدر که نفسم بند بیاید و ریه ام بسوزد . می گذارم دنیا در من به آهستگی رخنه کند . و این خیلی خوب است .... گاهی پاهام را می اندازم توی آب فلاش هایی از گذشته به خاطرم می رسد که آرام و آرام تر محو می شوند . گاهی سنگ جمع می کنم و صدفها هنوز محبوب ترین اشیای مورد جمع آوری ام هستند . گاهی توی سفرهایم "مارکوپولو "می شوم و گاهی "نل " .... و در مجموع خوش می گذرد گویا اینگونه .دیگر تلاش نمی کنم دختر توی آینه را که ماههاست مرده به خاطر بیاورم . دیگر نمیبینمش .کسی نیمه شبها خودش را تا پنجره ی اتاق خوابم بالا نمیکشد و صدام نمیزند . پری های کوچک به سراغ یک آدم با حال و حوصله تر رفته اند و پیرمرد دوره گرد هم دیگر حتی از این مسیر نمی گذرد . زندگی به روال پنج سال پیش  برگشته و این خیلی آرام و ملایم است .

توی همچین روزهایی بود که اعتقادم را نسبت به "زندگی " از دست دادم ....

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

/ 8 نظر / 16 بازدید
سپید

[ماچ][ماچ] هی نیل جانم .. دخترک ِ لی لی پوتی دلتنگت بودیم هااااا خوب گاهی همین است همینی که میگویی .. باید نشست و گذاشت که بگذرد ... بعد میفهمی دیگر هیچ امیدی هم به آدمها نیست .. فقط نگاهت میکنند و میگذرند همین .

از من, برای حکیم

سلام حکیم تمام لحظاتی را که از چندین ماه قبل با من بوده ای سپاس خئشحالم که من را می خوانی و خوشحالم که هنوز آدمهایی هستند با ادبیاتی شبیه گذشتگان که دوست داشتنی اند ... ممنون از مهربانی ات دخترک دوستدار تو : نیلوفر

سپید

کاش به زودی برسد روزی که چایی که غم ها را پشت ِ در جای بگذاریم ُ روبروی هم چای تمشکی با بیسکوئیت بخوریم .. و من کتکت بزنم برای اینکه مدام گوشی ات خاموش است .. [عینک]

حکیم

از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته، یک نفر دیشب مرد...و هنوز، نان گندم خوب است. هی نیل نمیدونی چقدر خوشحالم... از حالت.... همیشه شاد باشی ممنون از جوابت....[ماچ]

ساغر

نیلوفر ِ خوبم. خیلی دلتنگ و نگرانت بودم. امروز که دیدم نوشتی خوشحال شدم. خانومی

آسیه

سپید جان دستت رسید 2 تا هم از طرف من بزن. دستت درد نکنه خواهر

سپید

آسی فقط 2 تا ؟ چه کم .. نبود ؟ کسی دیگه نیس که سفارش ِ کتک بده ؟ هستم در خدمتتون ها [شوخی]