وقتی خبرهای غافلگیر کننده خفتت کنند !

خب،آدم وقتی یکهو ناغافل و بی خبر خودش را توی یک وضعیت بغرنج ؟! مثل همین حالا ببیند ، و اینکه مجبور است خودش را هر جوری شده فردا برساند جایی، در حالی که اصلا روی همچین موضوعی حساب هم باز نکرده بوده و در نتیجه تا توانسته کلاس برداشته و برنامه ریخته و همین یک ساعت قبل اصلا یک سری برنامه امتحانی را داده به بچه ها و تاکید هم کرده که صد در صد است و تغییر نمی کند و اینها ، یکهو توی همچین موقعیتی حس ضایع شدگی بهش دست می دهد با اندکی اضطراب مزمن و هراس از اینکه چه خواهد شد حالا ؟

وسایلم را خیلی زود جمع و جور می کنم وقت چندانی ندارم . یک دست بیشتر لباس برنمی دارم همه چیز را چپانده ام توی کوله ام  و الان یادم آمده که باید بلیط می گرفتم و هنوز نگرفتم . منتها فرصت هست .تا  جمع و جور کنم فلش کارتهای زبان را هم برمی دارم لابد توی راه فرصت خواندن به میزان کافی هست .فقط نمی دانم چه طور باید تماس بگیرم و امتحانات آخر ترم بچه ها را کنسل کنم . یعنی چه طور می شود این همه امروز صبح داد سخن داده باشم در باب اینکه تاریخ امتحانها تغییر نمی کند و همین است که هست و اگر کسی غیبت کند چنان می شود و آنوقت خودم حالا باید با اعتماد به نفس کامل بایستم آنجا بگویم یک کاری پیش آمد و من رفتم ! به به ....

از آن طرف استرس دارم . خب همه چیز بسته به این سفر یکهویی و بی مقدمه است . زمان ندارم و خیلی خبر محکمی بوده و حالا هی مامان بزرگه تماس می گیرد که زودباش دیگه و من هی می گویم آخه شاگردام و آخرش آن روی مامان بزرگه بالا می آید که " باز افتاد رو دنده ی دق دادن " و هی من می گویم : من کی دقتون دادم آخه ؟ و او هی تاکید می کند "همین حالا " . از نظر مامان بزرگه یک هماهنگی کوچک با بچه هایی که بال در می آورند اگر بشنوند تاریخ امتحانات عوض خواهد شد این دنگ و فنگها را ندارد که .هر چند که "بچه ها " سنین کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته هم اکنون جوان محسوب می شوند اما طبیعتا خصلت تمام شاگردهای عالم همین است که کلاسهاشان دودر شود . توضیح اضافی نمی دهم . من مدتهای زیادی صبر کرده ام تا این اتفاق بی افتد تلاش زیادی به خرج داده ام و انتظار زیادی برفته از من ...حالا جای فکر کردن نیست .یک حرکت ...آنوقت شاید مات بشوم حتی ...اما ... باید امتحانش کرد . تمام برنامه های جاری این هفته ام رو هواست . قرار بود آخر هفته دو روز جایی باشم و حالا اگر اینجوری بشود ، آخر هفته تعطیل است . خیلی منتظر ماندم ها که آخر هفته بشود منتها ، شاید بهایی داشته باشد هر از دست دادن فرصتی . حالا می روم باقی کارهام را رو به راه کنم .احتمالا خیلی زود برمی گردم و وقت کافی برای انجام یک سری کارهای باقیمانده هم دارم . هم اکنون نیازمند یک سری دعای گرم و امیدواری و همدلی اساسی هستم  که پیشاپیش عنایت بفرمایید بهتر است . دیگر آنکه دلواپسم و کاش که زودتر بگذرد این دو روز تا ببینیم چه به چه است ....

/ 2 نظر / 9 بازدید
مهرداد

سلاااام... ماه سوگواری محرم رو تسلیت میگم... دلواپسی نداره که ... خودتون میدونید چقد دلمون خش (خوش) میشه که امتحان عقب بیافته !!!! ولی یه بار امتحانش کردیم بعدش استاد سوالارو سخت تر طرح کرد حالمون گرفته شد بخدا.... شما اساتید نامرد تشریف دارین...[گریه] امروز نتیجه اولین میان ترمم اومدش ... شکر خدا قدری لبخند بر لبانمان نشاند ... یخرده هم زبون دراوردن واسه دوستم !!! لجشو هم دراوردم ... امروز حال و هوای دوره دبستان رو داشتم همش واسه نمره پز میومدم... خداییش خیلی کیف داد تا حالا امتحانشو نکرده بودم.... خب ابجی خانم دعا یادتون نره .... دعا گو هستیم.... موفق باشین[گل]

سپید

حیف که خانوم معلمم نیسی مگر نه یه پایکوبی اینجا را مینداختم واست ‘ چه شانسی داشتن شاگرداااات ..من از همین تریبون بهشون شادباش میگم ..[نیشخند]