وقتی زندگی را تمام وقت در آغوش داری ....

بازوهام  را می گیرم توی بغلم ، ایستاده در مقابل بزرگترین پنجره ی دفتر ، سرم را می چسبانم به شیشه و حس می کنم پیشانی ام منجمد می شود ، سرمایی آزار دهنده و توامان دلچسب در تمام تنم می پیچد ... چند نفس عمیق ، آ ن بیرون باد آنقدر خودش را به در و دیوار دشت می کوبد که انگاری هر لحظه ممکن است شیشه ها را در هم بشکند ، هجوم بی آورد داخل و همه چیز را توی دفتر به هم بریزد ، یک سال و دوماه است که آمده ام اینجا .تک و تنها ... روزی را به یاد می آورم که بعد از یک دعوای حسابی در میان بهت و حیرتی که برای خودم هم قابل درک نبود ، چمدانم را بستم و تا زمانی که سوار ماشین شدم و در اعماق یک دخمه ی تاریک تمام خودم را پنهان کردم و نه حی زمانی که پام را اینجا گذاشتم روی زمین چمدانم را توی دست گرفتم و در برابر اولین سرمای پاییزی آن سال ِاینجا که برایم نا آشنا و غریب بود ، قد علم کردم ، هنوز باورم نمیشد که آمده ام. شاید همه اش محصول یک  لحظه تصمیم توی عصبانیت و شک و دودلی بود و شاید هم آنگونه که بعدها خیلی ها گفتند ، نشانی از قسمت و ماجراهای از پیش تعیین شده ی زندگی .منتها هر چه که بود من آمدم ماندم و حالا یک سال و دو ماه است اینجا در گوشه ای که حتی یک روز فکرش را هم نمی کردم ماندگار شدم . به عقب که برمیگردم یک سیل عظیم خاطره ویرانم می کند . در تلاش   برای از میان بردن آثار تمام زشتی  ها و پلشتی هایی که دست بر قضا ناخواسته نصیبم شد . اما همه اش هم بد نبود . اینجا زندگی را جور دیگری یافتم . آرام و آرام و آرامتر ... در میان آدمهایی که هر چند از جنس من نبودند ، اما با من بودند ...در من ... همراه ... و مهربان .

سرم را برمی گردانم و به عمو عباسی لبخند می زنم . می گویم : همه اش همین است عمو . زندگی آدم را بازی می دهد ... منتها ته ندارد این بازی . یک وقتی دیدی جامان عوض شد  بعد من بدو زندگی بدو ...

می خندد . در شصتمین دهه ی زندگی اش ، استاد بازنشسته ی ادبیات دانشگاه تهران . اینجا ، در میان ما ... مردی با یک دنیا تجربه ، مهربانی ، کتابهای خوانده و نخوانده ی دنیا پژوهش های پی در پی ، و کتابهای چاپ شده . اینجا ... و این دست بر قضا انگار رسم دنیاست . من از آنجا و او از جایی دیگر . و خیلی های دیگر هم هستند . خانواده ای کوچک اما منسجم . این ما هستیم .

سرش را تکان می دهد گلستان بین دستهاش تاب می خورد . کتایخانه ی اتاق کارش پر از کتابهایی هست که بینشان هیچ احساس غربت نمی کنی . می گوید : باید ساخت نیلوفر . زندگی در تو تمام نمی شود .تو ادامه اش هستی . می فهمی ؟ سر تکان می دهم : بعله میفهمم و هر چه می کشم از درد این فهمیدن ِ مدام است عمو .

می گوید راه های زیادی هست که هنوز امتحان نکرده ای . مسیرهایی .. آدمهایی که هنوز نشناخته ای ، روزگاری که در پیش داری دختر . تو را اینطور شناخته ام . آرام و صبور
..  بمان پس وهمه چیز را تغییر بده . تو توانایی اش را داری .

خودم را از کنار پنجره می کشم آنورتر . میروم و توی صندلی راحتی آن سمت میزش در خودم فرو می روم . روی میزش را تماشا می کنم که پر از برگه ها و آمارها ست . و چند کتاب نیمه خوانده . چند کتاب از عباس معروفی هم هست . سمفونی مردگان و سال بلوا . آن طرف رخت آویزی که چند دست لباس کار چرک و تمیز درهم آویزان است و یک کلاه ایمنی زرد رنگ . آن طرف تر یک کتابخانه پر از کتابهایی که توی یک سال گذشته عمو با خودش از خانه آورده تا وقتهای فراغتش بخواند .

می گویم : اینجا ، توی این شهر که هیچ کس حس آرامش ندارد من آرامم عمو . بین این آدمها . توی این خیابانها ... توی خانه ی خودم . و اینجا .بین شماها . هیچ کجا را بیشتر از اینجا دوست ندارم . اینجا که در سخت ترین و طاقت فرساترین روزهای زندگی ام من را در بر گرفت . خوشحالم از اینکه آمدم .اینجا همه چیز آرام است بی بلوا ...بی تنش . بی آن همه درد .

گلستانش را باز می کند و یک قطعه برایم می خواند . می خندد . و این خنده اش من را می برد به خانه قدیمی .به حیات خلوت .به ایوان . به صندلی راحتی پدربزرگم و به گلستانش ..به شاهنامه اش. به تسبیح و ساعت و پیراهنش...اشک می دود توی چشمم . سرم را بر می گردانم و میگویم بیا دوتایی برویم سال بلوای معروفی را نقد کنیم هان ؟ میخندد . : معلوم است که بعله دختر جان .

و بحثمان شروع می شود . این برنامه ی همیشگی اوقات فراغتمان است . بچه ها کم کم به ما می پیوندند و سحر می گوید : آخه من موندم شماها چقد کتاب خوندین! احسان باهامان همراهی می کند . و فردین هم چیزهایی می خواند . سهیلا آرام فقط گوش می دهد .بحثهامان را دوست دارد اما کتابخان نیست . بهمن با اشتیاق گوش می دهد با تحسین همراهمان می شود گاهی وقتها چیزهایی می گوید و گاهی وقتها فقط ساکت می ماند تا بشنود . و به نظرش می آید ما تمام کتابهای دنیا را خوانده ایم . می خندیم همه امان . و من بهش می گویم :نه  .توی دنیا انقدر کتاب نخوانده هست که این خوانده های ما فقط یک سر سوزن است . جمعمان با آمدن شاهین بامزه تر می شود . و روزمان پر از لبخند ، همدلی ، همراهی و کار مشترک .زندگی اینجا در جریان . و من دلم برای تمام کتابهای نخوانده ی دنیا تنگ می شود . چند وقت پیش یک سری رفتم تا کتابفروشی و
"ریشه های آسمان
" رومن گاری و یک کتاب از کالین فاکنر خریدم که هنوز نخوانده امشان. دادم چند روزی به مامان بزرگه و بعد در جریان قرار گرفتم که ریشه های آسمان جالب نبوده و حوصله ی مامان بزرگه را سر برده .اما کتاب فاکنر پایان دلچسب و غافلگیر کننده ای داشته و مامان بزرگه راضی بوده از این جریان . اینها را گفتم تا بگویم توی کتابخانه ی کوچکم در اینجا کتاب نخوانده زیاد دارم و بیخودی دلتنگ سایر کتابهای نخوانده ام ! ضمن آنکه از آنجا که قیمت کتابها سوبل شده کمتر می شود به کتابفروشی رفت و من همان کتابخانه ی عمو را ترجیح می دهم .حداقل اش کتابهای درست و درمانی که قبلا تجربه شده می شود در آن پیدا کرد :).تا یادم نرفته بگویم که اگر تا حالا
"عطر سنبل ، عطر کاج
" را از فیروزه جزایری دوما نخوانده اید حتما امتحانش کنید .تنها یک ساعت وقت بگذارید و در یک بعد ظهر سرد زمستانی خودتان را به خواندن این کتاب مفرح و جالب میهمان کنید . پشیمان که نمی شوید هیچ .روحیه اتان هم عوض می شود.

خیلی که اگر زود به خودمان بجنبیم ملتفت می شویم ساعت کارمان تمام شده . وسایلمان را جمع می کنیم .میزهامان را هم . پروجکت هامان که حواله شده برای فردا . به زودی دفتر در سکوت و تاریکی فرو می رود . روز آرام آرام تمام می شود و سیاهی یک زمستان سرد با رفتن ما جاش را به سکوت می دهد . چراغ ها خاموش می شوند . من و سحر تا نگهبانی پیاده می رویم و حرف می زنیم . و بعد راه هامان سوا می شود . خانه در انتظارمان است .

/ 6 نظر / 14 بازدید
NextHoliday.ir

وبلاگ جالبی دارین. به ما هم سر بزنید اگه خوشتون اومد یه رای مثبت تو جشنواره وب هم بهمون بدین. ممنون

ساغر

سلام نیل نوش ِ جونم . نوشته هات رو خوندم و لذت بردم اساسی . و اینکه از اینکه اسم چند تا کتاب روبردی واقعنی ممنونم. یادداشت می کنم و امید که بشود خرید... دوستت می دارم دختر.

ساغر

با خوندنت لبریز ِ زندگی میشم. مچکرم. نیل لبخند .

سپید

[پلک] به به رفیق ِ شفیق ..[قلب] .. به گمانم خیلی سال ِ پیش بود که عطر سنبل . عطر کاج و خوندم .. سعدی را هم دوس داریم . و آقای معروفی را . و سمفونی مردگانش را .. هی نیل خوشحالم . [عینک]

NextHoliday.ir

وبلاگ جالبی دارین. به ما هم سر بزنید اگه خوشتون اومد یه رای مثبت تو جشنواره وب هم بهمون بدین. ممنون

شادی

منظورت از شصتمین دهه زندگی چیه نیلو؟[خمیازه]