دلم برای مهربانی های دلت تنگ شده !

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

وقتهایی که دلت تنگ کسی می شود ، تنگ ِ دستی ، لبخندی ، چهره ای .... دلم تنگ شده برای پیاده روی های انتهای شب امان ، برای دست توی دست حلقه کردنمان ، تا انتهای هر کجا که مقصد بود ، یکبند ، آوازه خوان ، در مسیر ، و آدمها که می گذشتند از کنارمان ، با چشم های متعجب ، با دهانهای باز ...  دو موجود عجیب و غریب ِ خوشحالی که انگاری توی دنیای خودشان بودند و هیچکس را نمی دیددند ، از کنارشان گذشته بودند ، آدمهایی که توی زندگی اشان شبیه اشان را هیچ ندیده بودند ، آدمهایی که می توانستند با صدای بلند حرف بزنند ، بخندند ، جیغ بکشند ، همدیگر را بزنند ، هم را در آغوش بگیرند ، آواز بخوانند ، ... غمگین بشوند ، برقصند، سرریز اززندگی ...زنندگی ...زندگی .... ،به هیچ کجاشان نباشد که کسی بهشان خیره بشود ، کسی شانه هاش را بی اندازد بالا ، کسی از خودش یا از بغل دستی اش بپرسد : اینها ، دیوانه اند ؟ دلم تنگ شده برای شکلات ، برای خنده های از سر خوشی ، همدلی ، همراهی ... برای این جمله : "خیلی خری به خدا "    ... دلم تنگ شده برای کافه ی خودمان ، برای آن میز و صندلی های چوبی ِ پر نقش و نگار ، آن تکه یادگاری های کنده شده روی چوب میزها ، اسم ها ، تاریخ ها ، خاطره ها : امروز ، بیست و شش اسفند هشتاد ... دلم تنگ شده برای زمستان ، برای شال گردن سبزه ، برای  یخ زدن ، که "ها " کنیم توی دستهای هم : هی نیل ! گرم شدی ؟  دلم تنگ شده برای "لحظه " ، لبخند ، قصه ...یک مسیر دراز ، نم ِ باران ِ آبان ماه ، چند لبخند کوچولو ، چند تکه خاطره ، چند تا جمله ...

این روزها توی تمام لحظه هایی که می گذرانم دلتنگم ، و تمام نمیشود این دلتنگی ، ... بیا کمی قدم بزنیم ، کمی برقصیم ، کمی باز دوباره هم را در آغوش بگیریم ، کمی دیوانه بازی در بیاوریم ، کمی بی وقفه بدویم ، به نفس نفس بی افتیم ، جیغ بکشیم ، بیا کمی دوباره ، با هم ، برای هم ، خودمان باشیم ، بیا توی سرمای بارانهای یکبند اینجا ، کمی توی دستهای هم "ها " کنیم ، گرم که شدیم ، دوباره قصه را از نو بسازیم ، این بار کمی منصفانه تر ... آرام تر ... عاقلانه تر ... من چشم می گذارم تو پیدا شو ...

هی ! دلم  برای مهربانی های دلت تنگ شده ...

/ 1 نظر / 19 بازدید
ابوالقسم قشیری

سلام نیل...... همه را قبول کردم اما..... من کی تا حالا رقصیدم؟؟؟؟؟؟؟[چشمک]